تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

عجب صبری داشت هاشمی 

موضوع: اجتماعی جمعه پنجم تیر 1388 9:31

عجب صبری داشت هاشمی،خدا زیادش کند


هاشمی را در سیاست قبول ندارم . از نظر من او سیاست مدار تمام شده ای است . سیاست مداری که اکثر پیش بینی های او غلط از آب در می آید .
موضع گیریهایش نشان از سواد تحلیل رفته او، عدم خلاقیت و آپدیت بودن است . بیسوادی که حاصل کار مدیریتی مداوم و کار اجرایی کردن است بدون آنکه دانشش را به روز کند و یا دوستان تازه خوب و باسوادی پیدا کند و اندکی در فراقتی با ایشان بنشیند
.
سیاست مداری که آبرویش رفته است . وارد حریم خانواده اش شده اند و ریز ترین نکات را افشا کرده اند سیاست مداری که در بی آبرو کردن و کم کردن از اعتبار او و به پایان رساندن دوران سیاسی او، هم چپ نقش داشت و هم راست. هم اصلاح طلبان آنگاه که هاشمی با چراغ سبز اصولگرایان برای مهار اصلاح طلبان وارد بازی انتخابات مجلس ششم شد به بیرحمانه ترین وضع به او حمله کردند و به تخریب هاشمی پرداختند طوری که هاشمی در تهران نفر سی ام آن انتخابات گشت و هم پس از چند سال زمانی که باز با تحلیل غلط تر از قبل نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد به شدیدترین وضع مورد تخریب راست قرار گرفت تا در برابر نامزد کوتوله جناح راست با تقلب یا بی تقلب شکست سختی بخورد و بیش از پیش بر پایان دوران این مرده سیاسی تاکید شود.

اما هاشمی اگر درسیاست از نظر من مرده است اما هنوز نفس میکشد و خودش خویشتن را همچنان تاثیر گذار در رواند سیاسی کشور میداند و یا لااقل امیداور است که این طور باشد .
هاشمی آدم زیرکیست اما سیاست مدار خوبی نیست . او در زندگیش شانسها زیادی آورد و این شانسها به همراه فرصت طلبی های به موقع او ، هاشمی را به اوج قلعه موفقیت سیاسی رساند . هرچند که این صفات میتواند نشانه توانایی او در امور سیاسی باشد اما با این وجود بنده معتقدم هاشمی اصلا سیاست مدار خوبی نیست و لااقل در 8 سال اخیر اینگونه بوده است شاید هم هاشمی دیگر برای بازی کردن نقش یک مهره موثر سیاسی پیر شده است .

الان زمان تغییر وضعیت حکومتی است. یا زورگویان پیروز میشوند و مردم را برای همیشه سرکوب میکنند، یا اینکه همون گونه که تاریخ از زمان پیدایش ایران نشان داده، مردم موفق میشوند و نظام ظالم و ستمگر زمانه را از مسند قدرت به زیر کشیده و خود را آزاد سازند.

ناراحتی من از این است که راه سومی هم وجود دارد. همون راهی که اواخر سلسله ساسانی بود. همون موقعی که نارضایتی مردم از حکام آن زمان باعث شد بیگانگان برای ما وارد جنگ شوند و اوضاع ایران را تغییر دهند که بدبختی آن همچنان گریبانگیرمان هست. خدا کند اینبار خود مردم دست بکار شوند و اجازه تصمیم گیری را به هیچ بیگانه ای ندهند.

به امید ایرانی آزاد

به قول آرش خیرآبادی؛ با پیشکش درودهای ایرانی

قربان شماها.....

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ... 

موضوع: اجتماعی جمعه بیست و نهم خرداد 1388 4:36

مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ...

 

سلام چند روزی است که همان قهرمانان همیشگی , همان دلیران در صحنه , همان ملت همیشه سرافراز حال برای خودکامگانی که مزه ی شیرین قدرت در دهن کثیفشان مزه کرده است تبدیل به آشوبگرانی سر کش شده اند.

آنهایی که تا یک هفته قبل موجب غرور این نظام و حکومت بودند حال به خار و خاشاکی در چشم نظام بدل گردیده اند.
مردمی که فرهنگی چندین هزار ساله را یدک میکشند به بی فرهنگی محکوم میشوند چه اگر اینگونه نبود این همه محدودیت برای چه؟!! مگر این قهرمانان خود دارای علم و بینش انقلابی نیستند که این مزدوران حتی آنها را در بازیهای کوچک از ارتباط با یکدیگر محروم میکنند.

اگر واقعا فردی با این همه اختلاف دارای رای ملت شده است پس این همه بگیر و ببند برای چیست ؟ این همه محدودیت برای چیست؟
به کدام گناه نکرده خون این جوانان پاک میهنی را بر زمین میریزید مگر به همان قیامتی که ادعایش را میکنید اعتقاد ندارید؟
به خدا که دلم خون است از این همه جفا , از این همه بی صفتی !! آخر ناجوانمردان اینها پسران خودتان هستند که با خون دل بزرگشان کرده اید. اینها همان هایی هستند که که پدرانشان به انتظار رشدشان موی سپید کرده اند، سنگدلان با چه انصافی میکشید با کدام مرام نداشته ناموس مردم را بی آبرو میکنید؟ بر سرشان میکوبید؟ وای بر شما، وای بر شما وای بر عاقبتتان وای که درد دلم گفتنی نیست، وای که آه مادرانشان گرفتنیست.
افسوس و صد افسوس و البته چه بی صفتانه ماهیت شیطانیتان بر مردم آشکار گشت ... برادرانم، عزیزانم، شجاعانم، خدا همراهتان و دعای ما پشت سرتان یادتان جاوید و روحتان بر بلندای آسمان ایران زمین ماندگار باد .... به امید روزی که هیچ کس به خاطر آنچه در ذهنش میگذرد محکوم نگردد، منزوی نشود و به بی اعتقادی منصوب نگردد، به امید ایران آزاد، ایران سبز، ایران با عدالت خالی از هر رنگ و لعاب و خشونت و دروغ

قربون همتون برم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

وبلاگ نویسی؛ از شخصی نویسی تا دغدغه مخاطب 

موضوع: اجتماعی دوشنبه هفدهم فروردین 1388 9:4

وبلاگ نویسی؛ از شخصی نویسی تا دغدغه مخاطب        

جدا یه وبلاگ نویس برای چی باید بنویسه و چه انگیزه هایی باعث میشه که این نوشتن تداوم پیدا کنه یا با غروب یک وبلاگ به انتهاش نزدیک بشه؟ تجربه به من ثابت کرده که اکثریت وبلاگهایی که به زبان فارسی منتشر شدن و بعد از مدتی کوتاه ادامه فعالیت ندادن در یک مساله اشتراک دارن. نویسندگان تمامی این وبلاگها بدون گذراندن و یا حتی دانستن سیر رشد و نزول یک وبلاگ، اقدام به ایجادش کردن و بعد از مدتی نا امیدانه وبلاگ رو تعطیل کردن و یا حتی تمامی مطالبش رو پاک کردن!

وبلاگ هم مانند هر پدیده ای دیگه که دارای سیری هست که اگر از طرف نویسنده اون پذیرفته نشه، باعث شکست زودهنگام نویسنده اون خواهد شد. اولین سوالی که مطرح میشه چرا یه وبلاگر می نویسه و وقتش رو صرف نوشتن می کنه؟ توی این بحث های گذشته خیلی ها عقیده داشتن که وبلاگ نویسی صرف جذب مخاطبه و هیچ کسی نیست که شخصی بنویسه و یا حتی بدتر از اون عقیده داشته اند که وبلاگ با دفترچه خاطرات شخصی فرق می کنه. من از همین جا باید بگم که این نظر کاملا از دیدگاه من اشتباهه.

یه وبلاگ نویس می تونه دغدغه اش پیدا کردن درون خودش، فریاد زدن گره های درونش و مشکلاتی باشه که با اون دست و پنجه نرم می کنه. همین وبلاگ من مثالی از این نمونه ست. شاید تعداد این وبلاگ نویس ها معدود باشه اما این قضیه نمی تونه کل مساله رو زیر سوال ببره. متاسفانه از جهتی داشتن کامنت برای یه مطلب، این برداشت رو آسان تر کرد که وبلاگ نویس حتما می بایست مخاطب داشته باشه و یا مخاطب رو در تمامی متونش دخیل کنه وگرنه بهتره بره در دفترچه خاطرات شخصی اش بنویسه! آیه نازل نشده که هر پستی که می نویسیم رو همه نظر بدن یا حتی بفهمندش و یا حتی پیامی برای بقیه داشته باشه. به سادگی می تونه حاوی دید یه شخص یا تجربه اش از چیزی باشه و فقط رسانه اش رو عوض کنه. رسانه ای به نام وبلاگ که می تونه از مخاطبش هم استفاده کنه اما اینکه شخصی ننویسه رو من موافق نیستم چرا که محوریت نوشتاری یه وبلاگ شخص وبلاگ نویسه در وهله اول و بعد مخاطب و میزان ارزشمند کردن مخاطب هم در کنترل نویسنده است نه کس دیگری. همان قضیه  معروف؛اینکه هر نویسنده یه بلاگ،خود سر دبیر خوده.

طبیعیه که با ازدیاد سیستم های کنترل محتوا و بعد از پیدا شدن سر و کله مخاطب، وبلاگ نویس وارد مرحله جدیدی از سیر رشد بلاگش میشه و اون اختصاص دادن مطالبی برای جذب مخاطب بیشتر برای استفاده از مطالبشه. یعنی ضمن اینکه می تونه پستهای شخصی داشته باشه، در کنارش به نوشتن پستهایی رو میاره که دغدغه خودش هستند اما با نگاهی به عامه فهمی برای دیگران منتشر می کنه چرا که می خواد از کنار تفکر  خودش از تفکر دیگران هم آشنا بشه.متاسفانه اینجا همون دام بزرگ برای همه پهنه یعنی به هر دری زدن برای جذب مخاطب بدون یادگرفتن راه های اون.

جذب مخاطب نیاز به هوشیاری نویسنده، مدیریت زمان، نحوه نگارش، قدرت قلم و زاویه دید وی داره. طبیعیه کسانی که دارای قدرت بیشتری توی موارد گفته شده باشن، مخاطب بسیار بالایی هم جذب می کنن و صد البته کوشش و تلاش و صبر رو می طلبه ضمن اینکه یه عشق بایستی در اصل کار نهفته باشه. اگر شخصی وبلاگ نویسی رو به عنوان یک علاقه شخصی دنبال کنه، می تونه براش همون قدر لذت بخش باشه که رفتن کنار ساحل و آفتاب گرفتن.این عشق به کار و ایجاد علاقه کار هر کسی نیست. مثالی بزنم. اکثریت جوانها از دیدن تلویزیون و یا بازی های کامپیوتری لذت می برن و جذبش می شن و به نوعی تبدیل به فعالیت ذهنی اونها در زندگی روزمره میشه.حالا اگر من نوعی که اصلا علاقه ای به بازیهای کامپیوتری رو ندارم با بهترین کامپیوتر و مجهزترین و تلی از سی دی های بازی تنها بگذارن باز به کناری میرم و به کار خودم می رسم. یعنی انصراف از کار. و یا حتی ممکنه چند روزی خودم رو مشغول کنم و بعد از مدتی خسته می شم و کنار می رم. چرا؟ چون این نوع فعالیت برای من تبدیل به علاقه شخصی نشده و ترجیح می دم به کار دیگه ای بپردازم. قطعا مساله وبلاگ نویسی هم خارج از این رویه نیست.

جو گیری هایی که صورت می گیره،عدم علاقه و آشنایی با رسانه وبلاگ باعث یاس بسیاری میشه و موجب میشه که خیلی عظیمی از علاقه مندان ابتداییش رو از دست بده. تعامل با سایر وبلاگ نویسان، محبوبیت بین سایرین و نحوه پروپاگاندا بین بقیه وبلاگرها متاسفانه از مواردیه که بین وبلاگ نویسان ایرانی بد و زشت مطرح میشه و تمایلی بهش ندارن. البته شاید اگر بخوام گریزی بزنم به این قضیه یک مقصر اصلی و بزرگ ابوالبلاگر بوده که بعد از مدتی جایگاه خودش رو رها کرد و از دادن ایده و نظریه هایی که در دنیای وبلاگ نویسی خارجی(مانند انگلیسی زبانهاست) مطرح هستند پرهیز کرد و به مواردی روزمره روی آورد و به نوعی سکان ایده ها رو رها کرد و بدبختانه هیچ وقت از وبلاگش بعدها به عنوان جایگاهی برای پیدا کردن جایگزینی استفاده نکرد که بتونه این ایده ها رو بین بقیه پخش کنه یا استارتش رو بزنه.

در آخر شایسته س که بگم اهواز-کیانپارس، وبلاگی ست قدیمی که با هدف شخصی نویسی و شکستن تابوهای فرهنگی شروع به منتشر شدن شد. من سعی کردم دغدغه های خودم رو بعد از مدتی با توجه به نگارشی که مخاطب رو درگیر کنه بیارم ( و نه اینکه برای مخاطب بنویسم!) و سیستم کامنت این امکان رو به من داد که در این کارم موفق بشم هرچند این کار خود حاصل 2 سال صبر و تلاش سالهای اولین نوشتن این وبلاگ بوده. امروزه می تونید ببینید که من همچنان نوعی دیگر از طغیانهای شخصی خودم رو، افکارم، دیدگاه هایم و حتی مسائل شخصی که من رو درگیر می کنه مطرح می کنم و این نه تنها از خواننده من کم نمی کنه بلکه بر تعداد اون اضافه می کنه. برای من، وبلاگ رسانه ای محترمه که ضمن بیان عقایدم می تونم از نظرات دیگران آگاه بشم، خودم رو اصلاح کنم و یا حتی دیگران و نحوه زندگیشون رو تغییر بدم. به نوعی یک همفکری مسالمت آمیز. جایی که در اون هیچ کسی ادعای پیامبری نداره(!) و تنها سعی میشه به تبادل افکار بپردازیم و دیگر هیچ.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

کی میگه وبم سیاسیه!؟!؟!؟ 

موضوع: متفرغه سه شنبه یازدهم فروردین 1388 9:42

سلام

نمی دونم کی گفته وبلاگ من سیاسیه!؟ آخه کجای نوشته های من به سیاست ربط داره؟ بابا نوشته های من فقط یه مقداری درد و دله که میام توی وبلاگم مینویسم. دلم از هر چیزی در اطرافم بگیره، میام و اینجا یکمی در موردش مینویسم. اون اوایل کارم یه پست نوشته بودم به اسم وقتی گلابی معنای سیایت میدهد. بهتره اونهایی که به من میگن سیاسی برن و این لینک رو مشاهده کنند. اگه قرار باشه درد و دل انسانها به معنی سیاسی بودنشون باشه که ما 70 میلیون سیاستمدار داریم! متاسفانه چندتایی از دوستان بهم کامنت زدن که زیاد سیاسی ننویس چون بلاگفا داره فیلترش رو سخت تر میکنه. باید خدمتتون عرض کنم متاسفانه سایت محبوب بلاگفا دیگه داره شورش رو با فیلترهاش در میاره.

چند روز پیش هم یکی از دوستان عزیز بهم کامنت داد و بعد از کلی عذرخواهی، ازم خواست لینکش رو از وبلاگم بردارم چون بهش گیر دادن نباید توی وبلاگهای سیاسی لینک داشته باشی.

خلاصه اینکه الکی پشت سر وبلاگ مردم صفحه نزارید. بابا بزارین زندگیمون رو بکنیم.

فعلاً خیلی سرم شلوغه(به یاد گذشته ها). توی پست بعدیم در مورد خدمت سربازیم مینویسم.

قربون همتون برم.......

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

اولین پست از محل جدید کارم 

موضوع: پنجشنبه ششم فروردین 1388 9:28

سلام دوستان عزیزم.

ببخشید که این چند وقته اصلاً فرصت نمیکردم درست و حسابی به وضعیت وبلاگ بپردازم. دیگه همگی میدونید خدمت سربازی و هزار تا گرفتاری.

خلاصه اینکه میخوام تا اونجایی که ممکنه فعالیتم رو توی وبلاگم زیاد کنم. امیدوارم که شما هم توی این مسئله کمکم کنید.

قربون همیه شما دوستان گلم./.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تبر 

موضوع: جالب و خواندنی جمعه چهارم بهمن 1387 3:31

تبر

به هیزم شکن ماهری کاری دریک تجارتخانه بزرگ چوب پیشنهاد شد و اون قبول کرد. حقوق پیشنهادی و همه شرایط کار فوق العاده بود و به همین خاطر هیزم شکن عزمش رو جزم کرد که تمام تلاشش رو بکنه و کار رو به نحو احسن انجام بده. کارفرما یه تبر بهش داد و بعد هم اونو به محل کارش برد. روز اول 15 تا درخت رو انداخت. کارفرما برای کار خوبش ازش تشکر کرد و بهش گفت که همینطوری ادامه بده... این تشویق باعث شد هیزم شکن تو کارش انگیزه بیشتری پیدا کنهروز بعد هیزم شکن بیشتر تلاش کرد ولی این بار 10 تا درخت رو انداختروز سوم حتی از روز دوم هم بیشتر سعی کرد ولی فقط 7 تا درخت رو تونست قطع کنههر روز که میگذشت تعداد درختها کمتر میشدبا خودش گفت حتما دارم قدرتمو از دست میدمرفت پیش کارفرما و بهش گفت که چی شده و اینکه چقدر ناراحتهکارفرما گفت: آخرین بار کی تبرتو تیز کردی؟هیزم شکن گفت: تیز؟؟؟ وقت نداشتم تیزش کنم! سرم گرم قطع کردن درختا بود!!! گاهی تو زندگی لازمه که یه کم وایسیم و نگاهی به خودمون و داشته هامون بندازیم.. چیزایی که داریم همیشه کافی و کامل نیستن . کلید موفقیت اینه که هر چند وقت یه بار تبر وجودمونو تیز کنیم!

قربون همتون برم................

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ایدز حلال؛ایدز حرام 

موضوع: اجتماعی دوشنبه شانزدهم دی 1387 20:45

ایدز حلال؛ایدز حرام

یه زمانی بود توی ایران هرکی ایدز می گرفت انگار زنای محصنه کرده! اسم این بیماری تنها چیزی رو که توی افکار مردم وارد می کرد این بود که آدمی که ایدز گرفته یه آدم لاابالی لاشی و هرزه و منفور و کثافت و همجنس باز و پست لجنیه که چند سال آزگار رو با جنده ها خوابیده و همه اش خواب شورت و کرست بانوان رو می دیده و بعدش این بیماری رو گرفته! صدا و سیمای ما هم که همیشه بهترین و آموزنده ترین و پربارترین برنامه ها رو خدمت ملت شهید پرور ارائه میده، یه سری سریال می ساخت که توش یه پسره از خارج از کشور اومده بود ( و حتما هم از خارج از کشور بود و نه از داخل خود ایران)، بعد این پسره ایدز داشت و خلاصه بساطی بود سر این قضیه. اون موقع تلاش می کردن که به مردم بگن هرکسی دیدید ایدز داره یعنی کافر و ملحده و باید دخلش رو آورد. مخصوصا این برنامه های مستندی رو که نشون می داد و حالا یه فلک زده ای رفته بوده خارج از کشور و خون آلوده بهش زده بودن و ایدز گرفته بود، اینا می چسبوندنش به روابط جنسی و آمیزشی و سکس و بی بند و باری و وجود دختر بور و بلوند خارجی!
متاسفانه این رفتار انقدر ادامه پیدا کرد که مثل هرچیز دیگری توی ایران، بعدش فهمیدن چه گندی بالا آوردن. حالا برعکسش رو ساختن که به مردم حالی کنن نه آقا جون هر کسی این بیماری رو گرفت، یک آدمیزاده و این بیماری از راه های مختلف و گاهی ناخواسته به انسان سرایت می کنه و خلاصه لولو خور خوره نیست و هرکسی هم فکر میکنه ایدز داره بیاد خودش رو معرفی کنه، ما بهش حال می دیم!
حالا برای اینکه بتونیم بازم مثل چیزای دیگه یه جوری شرعیش کنیم و بگیم که بر طبق دین و مذهب رفته جلو می تونیم ایدز رو به دو قسمت تقسیم کنیم کسانی که ایدز حلال دارن و کسانی که ایدز حروم. ایدز حلال از یکی از زوجین به دیگری که روحش هم خبر نداشته، از مادر به فرزند و از فراورده های خونی به اون قربانی فلک زده سرایت می کنه و ایدز حروم که دیگه حتما از جماع و زنا و لخت مادر زاد خوابیدن با یک دختر روسپی ایجاد شده و هرکی هم حرف بزنه با بیل خاموشش می کنیم!

گاهی فکر می کنیم ما در ایران، روزانه چقدر از انرژی و جوونی و وقتمون رو صرف این چیزها می کنیم. چه چیزهایی در کله ما فرو کردن و چطور می تونیم توی این دنیای شلوغ دووم بیاریم. در جامعه ای که "سکس" یک لغت اسمش رو نبره و قوانین ساده سکس به نوجوانانش آموزش داده نمیشه، هنر عشق ورزیدن بهشون آموزش داده نمیشه و توی ذهن یک پسر همه اش می بایست یک دختر لخت مجسم باشه که داره براش عشوه می ریزه، چطور این فکر آزاد و رها می شه برای خودسازی؟آیا در شریعت و دین به این مسائل پرداخته نشده؟ آیا کتابهای احادیث امامان رو نخونده ایم یا ندیده ایم که چقدر در باب جماع و هنر همخوابگی در زندگی زناشویی حدیث گفته اند و چقدر بار احساسات زن و مرد رو مد نظر گرفتن. چند حدیث در باب بهداشت در آمیزش از سوی امامان ما گفته شده و آیا هیچ گاه حتی محض رضای خدا یک بار شده که در یکی از کتب بینش اسلامی دبیرستانها یکی از این حدیث ها آورده بشه؟ بازم به من باید یه نهیب زد که بی خیار سالاد درست نمیشه.

قربون همه عزیزانم..............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن 

موضوع: اجتماعی پنجشنبه دوازدهم دی 1387 23:6

زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن

پيش گفتار: راستش اول می خواستم در انتهای مطلب یک پی نوشت بگذارم اما چون تجربه ثابت کرده که در متنهای این چنینی که دید انتقادی داره، اکثریت می خوان دفاع کنن و بدون اینکه تا انتهای مطلب رو بخونن میرن کامنت بگذارن برای همین ترجیح دادم همین ابتدای کار چند تا مساله رو عنوان کنم تا بعد بریم سراغ اصل مطلب.

خطاب من در این نوشته دخترهای جوون ایرانی هستند. دخترهایی که رفتارشان، طرز فکرشان، عقایدشان رو در وبلاگها خوندم و یا بسیاریشون از دوستان من بوده اند و در کافی شاپها و پیک نیک باهم به بحث و مکالمه پرداخته ایم. در اعماق تفکراتشون نفوذ کرده ام تا بدونم آنچه که فکر می کنم و آنالیز می کنم درسته یا نه. طبیعتا این دخترها، همگی از رفاه نسبی برخوردار بوده اند. همگی در خانواده هایی بوده اند که آزادی مناسب و کافی رو بهشون داده بودن و مانند خیلی از زنان و دختران شهرهای کوچک و روستاها زیر یوغ مردسالاری و انگ ضعیفه زدن نبوده اند.

اینان دخترهای پدران و مادرهایی بوده اند که در یک زندگی خوب رشد کرده اند. بهشان توجه شده و تا حد بسیار زیادی عقده ها و مشکلات سایر همجنس های خودشون رو نداشته اند. بحث من امروز، حاصل تجربه ایست که این 5 سال اخیر با دخترها داشته ام و از طرفی حرفهای جنس مخالفشان رو هم شنیده ام. در این متن منظور از "تو" همین دخترها هستند و نه شخصی واحد. پس خوب بخوانید.

یادم میاد بچه که بودم، پدر و مادرم همیشه به من می گفتند که کارهای شخصیم رو باید خودم انجام بدم. جفتشون بهم می گفتن که باید بتونم از پس خودم بربیام و حتی اگر کاری رو هم دوست ندارم یاد بگیرم چون روزی به درد خودم می خوره و به هرحال توی زندگی مجردی آینده خیلی می تونه بهم کمک کنه. من یاد گرفتم چطوری مسواک بزنم، بند کفشام رو ببندم، دستشویی برم، چطوری حتی توی کودکی بتونم 2 تا تخم مرغ برای خودم نیمرو کنم و یا صبحانه ای برای خودم تهیه کنم. بزرگتر که شدم از کارهایی هم که بدم میومد و اصلا دوست نداشتم و شاید اکثریت غریب به اتفاق مردها هم دوست نداشته باشن رو یاد گرفتم. مثل اتو زدن که حوصله ام رو سر می بره و یا علاقه آنچنانی بهشون ندارم. یا ظرف شستن، جارو زدن و لباس شستن و این آخری ها آشپزی. هرچند که الان دیدی مثل قبل ندارم و خوشحالم این چیزا رو حداقل در حد خودم بلدم چون می تونم از پس کارام بربیام.

بهش می گم تو اگه دختری ولی در وله اول یه انسانی.مثل من، مثل داداشت. چرا بلد نیستی دکمه لباست رو که افتاده بدوزی. چرا حتی بلد نیستی یه سوسیس تخم مرغ درست کنی و یا یه کته برنج بگذاری. چرا حتی بلد نیستی یه خط شلوار بندازی با اتو بندازی. اون وقت یه طوری نگاهم می کنه انگار که فحش خار و مادر دادم یا دارم خفه اش می کنم. قشنگ این احساسش رو با تک تک سلولام می گیرم.

این موقع چند جور جواب میشه شنید. اونهایی که نوعی یاغی گر هستند و می خوان انتقام تمام دوران بشریت رو از مرد ایرانی و پسر ایرانی بگیرن با یه چماق کلفت که اسمش می تونه جواب دندان شکن باشه می افتن به جونت که ای بابا مگه دخترا کلفتن این چیزا رو بلد باشن. یا این فمینیست های دو آتشه احمق که اکثرشون دخترهای توی عشق شکست خورده و زشت و الاف هستند شروع می کنن به شعر و ور بافتن و توی مخ آدم رفتن.

اینها به عنوان یه انسان به جنس خودشون فکر نمی کنن. از همه بدتر به به عنوان یه زن به جایگاهشون و تقدسشون و قدرتشون فکر می کنن بلکه فقط فکر می کنن چطور میشه جبهه گرفت و انتقام بدون اینکه اصلا ضرورت یا عدم ضرورت این کار رو بدونن. یه دیوار دفاعی محکم بی دلیل. سوال من اینجاست که پس صبر زنانه، قدرت مادرهای ما چطور در اینها بروز نکرده.

کجا هستند دختران دیروزی که مادرهای امروز من و شما هستند و در تمامی ناملایمات زندگی همراه همسر خود بوده اند. کجا هستند این زنها که به خاطر شرایط سخت زندگی، پا به پای همسر خود در مسیر زندگی حرکت کردن و هیچ وقت این چنین پتک به دست بر سر جنس مخالف نایستادن و وقتی باهاشون حرف بزنیم می بینیم که خیلی از کارهاشون رو با عشق و ایمان به طرفشون انجام دادن.

دخترهایی که امروزه همه اش دنبال پول پسره هستند و عملا این رو توی روی تو هم میگن. دنبال آرزوهای بلند بالای خودشون هستند. که تو باشی پله ای از ترقی. دخترهایی که به ظاهر دل می دن و یا اگر دل بدن خیلی راحت خنجر می زنن. پس این زنانگی کجا رفته. پس صبر و مهربانی تان کجاست؟ آیا فرقی بین من و شما نیست؟ آیا شماها کوه احساسات و نرمی نیستید پس چرا ادای جنس مخالف رو در میارید.مجالی نیست و یا اینکه خودتون رو فراموش کردید؟

راستش رو بخواید یه جورایی دارم خسته میشم از این حرفا. از این حدیث های مکرر اما بهشون می پردازم چون روزی عقیده و باورم بوده و حالا داره کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه. آیا اینها جز عقایدی ایده آلن؟ اگر هستن پس چرا در زنان همین نسل گذشته بوده و دیگه نیست. چرا این چیزها به دخترها ارث نرسیده و یا آموزش داده نشده و براشون انقدر هضم کردنش سخته. چرا یه دختر نمی تونه درک کنه که با تمام تکنولوژی و لوازم خونه و هزاران وسیله ای که اومده کار انسان رو راحت کنه هیچ چیز برای مردش نمی تونه بهتر و زیباتر از این باشه که صبحانه ای توسط او مهیا شده باشه و یا خانه ای توسط او مرتب و سازمان دهی شده باشه.

متاسفانه این جور موقع ها خیلی حرفهایی زده میشه که یه حلقه نامعلوم درست می کنه که معلوم نیست کی دوباره برمی گردی سرش و باز باید بچرخی. این جور موقع ها دخترها همیشه چماق به دست به طرف مردها حمله می کنن بدون اینکه اصلا بخوان به اصل خودشون فکر بکنن. مثل این می مونه که به کسی بگیم چرا دیگران رو آزار میدی و طرف بگه تو غلط کردی که اصلا جنس مخالف من شدی!!! یعنی حمله به فرع ماجرا و نه اصل.

مایوس کنندس. واسه پسرایی مثل من که هنوز پابند خیلی چیزا هستن. هنوز پابند و مراقب این هستند که بدن رو آلوده به هر همخوابگی نکنن. در یه رابطه دروغ نگن. خیلی وقتا حتی از غرورشون بگذرن مبادا که طرف مقابلشون ناراحت و یا آزرده بشه و خیلی چیزای دیگه شرایط ناجوانمردانه به ضد ماست. البته بی انصافی هم نکنیم. دوستان متاهلی هم دارم که هر دو در کنار هم با ناملایمات زندگی سر می کنن، در این دنیای مدرن دارن زندگی می کنن و از زندگی لذت می برن. اما دارم به این فکر می کنم که اگر روزی در سالهای آینده بخواهم با کسی باشم آیا دختری که زنانگی خودش رو بشناسه پیدا کرده ام یا باز می بایست در قاموس زندگی به دنبالش باشم و در حالت بدترش این قاموس رو برای همیشه ببندم و به صندوق خانه ذهنم بسپارم و بی همراه طی راه کنم؟

شاید این متن رفلکت و انعکاس خستگی روحی من از این کلنجار درونیست و یا کلماتی که مثل پتک بر سرم فرود می آن. به اینکه اگر یه روزی نتونستم همینی باشم که هستم آیا بازم دووم میاره یا مثل دیگرانی که می بینیم میگذاره و میره و یا حتی بی تفاوت میشه. ایا ارزش عشق رو توی دلش حک می کنه و یا به کوچک ترین دلیلی می فروشتش حتی اگر شبها به یادش گریه کنه. آیا از دنیای مردها و مشکلاتشون آگاه میشه و یا حتی از درک زنانگی خودش هم عاجز می مونه. آیا به دنبال هدفهاش، ترک وعده می کنه و بی وفا میشه و یا حاظره به خاطر محبت و گره انسانی بین 2 نفر، می تونه صبور باشه و زخم زبون دیگران رو هم نادیده بگیره. آیا دنیای مدرن و زرق و برق احقانه اش او رو هم از انسانیت دور می کنه یا در مسیرش گام بر میداره و اینکه آیا او یک ارتباط رو مقدم بر یک آرزو انتخاب خواهد کرد و یا برعکسش اتفاق می افته. از این کلنجار درونی خسته ام. دارم خسته می شوم و هیچ کس هم ریشه اش رو نمی دونه جز خودم. ای کاش زخمهای کودکی و نوجوانی نبود. افسوس.هزار افسوس.

قربون همتون برم...............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

سکوتم از رضایت نیست 

موضوع: متفرغه جمعه ششم دی 1387 18:24

سکوتم از رضایت نیست

 جمله معروفی هست که میگه؛ اگر حرفی برای گفتن بود، دیوار ها سکوت نمیکردند. ولی تو این وضعیت شرایط فرق میکنه. آنقدر حرف برای گفتن هست که دیوارها هم سکوت کرده اند. الان 22 روز هست که چیزی ننوشته ام. نه اینکه چیزی ندارم بنویسم، بلکه نمیدونم چی بنویسم و از کجا شروع کنم. از وضعیت بد مردم و بدبختی هاشون یا سفر احمدی نژاد، از دلتنگهام یا خبرهای خوب. خواستم راجع به اتفاقات سفر رئیس جمهور به اهواز بنویسم که نشد، خواستم با مردمی که شب یلدا حتی قدرت خرید یک هندوانه رو هم نداشتن همدردی کنم که باز هم نتونستم. البته دلیلش رو میدونم، همش بخاطر این خدمت لعنتی هست که 2 ماه دیگه تموم میشه. از همین الان دارم واسه بعد از خدمتم برنامه ریزی میکنم. تا همین الان هم چند نفری بهم پیشنهاد کاری دادن و دارم راجع بهشون فکر میکنم تا بهترین رو انتخاب کنم و همین امر باعث شده مغزم موقع نوشتن درست کار نکنه. مثل یه سیستم کامپیوتری میمونه که چند وقته داره با یه ویندوز کار میکنه و از بس هجم برنامه ها زیاد شده، دیگه موقع کار همه چیز رو با هم قاطی میکنه. منم این 2 ماه آخری واقعاً نمیکشم. اونقدر فکرم مشغوله که تمرکز کافی واسه نوشتن رو ندارم. احتیاج به یه ویندوز جدید و برنامه های نو دارم.

حالا اینها همشون بهونه بودن تا دیگه اینقدر نگید چرا دیر آپ میکنم. الان هم باید نوشتن رو تموم کنم چون 2 تا سیستم سر دستمه که باید فردا تحویل مشتری بدم.

قربون همتون برم....... و دیگر هیچ...........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

راز موفقيت اين است : هدفي را بي وقفه دنبال كردن 

موضوع: اجتماعی پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 17:18

راز موفقيت اين است : هدفي را بي وقفه دنبال كردن

متاسفانه هنوز کسی پیدا نشده که بخواد نسبت به این موضوع با من همکاری کنه و البته خیلی ها هم با ایمل ها و کامنتهای زیباشون، بنده رو مورد انتقاد قرار دادن که خیلی برام جالبه اونها حتی نحوه انتقاد رو هم بلد نیستن و سعی میکنند یه جورایی من رو توبیخ کنند. عزیزانم بهتره به جای ایراد گیری از تکه تکه های پست من، یه انتقاد کامل مینوشتید و به تمام موضوع اشاره میکردید. اینکه فقط جواب  یک یا دو خط رو بدید که نشد نقد و شرکت در بحث!

دوست ممکن الوجود عزیز، اگه کامل پستهای بنده رو میخوندید متوجه میشدید منظور من چیه. اصفهان و گیلان و... برنامه هایی با زبون محلی پخش میکنند ولی این شامل همه برنامه هاشون نمیشه و در ضمن این تنها زبون محلی اون منطقه به حساب میاد، ولی در استان ما از فیلم و اخبار و هر جور برنامه ای گرفته تا سر در ورودی شهرمون و هزار تا مسخره بازی دیگه که به زبون عربی نوشته یا پخش میشه. باید خدمتتون بگم از هر حیثی که به مسئله نگاه میکنیم(جمعیت، تاریخ و ...) قوم بختیاری برتری دارند و این اقدام صدا و سیما یعنی توهین به این قوم بزرگ. نمیخوام در قرن 21 قوم گرایی کنم، فقط میگم این کار باعث شده از تمام نقاط کشور ما رو عرب بدونن و متاسفانه همین مسئله باعث بی احترامی خیلی از هموطنان به ما خوزستانی ها میشه. هنوز یادم نمیره وقتی تهران میگفتم خوزستانی ام، در جواب بصورت مسخره میگفتن؛ عربید؟ پس چرا سیاه نیستید؟ راست میگن اگه دختر عموتون دوست پسر داشته باشه، سرش رو میبرید؟

این از برخورد مردم استانهای دیگه و توی استان خودم هم که همین حرکت ها باعث شده احساس کنم توی کشوری غریبه هستم و اینجا واقعاً ایران نیست. وقتی توی صف نانوایی چون فارسی حرف میزنم و نانوا یک عرب هست، باید حقم خورده شود، چون نانوا این اعتقاد را دارد اینجا(الاحواز) شهر آنهاست و اول باید خودی ها نان بخورند و بعداً نوبت این غریبه هاست. یا جوانان غیرتمند عربی که با سلاح به خیابان می آیند و میگویند؛ عجم ها شهر مارا ترک کنید و بگذارید راحت زندگی کنیم و مسائل دیگری که من به عنوان یک اهوازی و خوزستانی هر روز با آنها برخورد دارم.

اینبار هم یکی دوستان جوابیه نه چندان کاملی رو کامنت کرده بودند که باید خدمت این دوست عزیز بگم؛ در همه استانها به زبون محلیشون برنامه پخش میشه، ولی نه به این هجم گسترده.

درست که تهران پایتخت و اصفهان و شیراز هم شهرهای تاریخی، ولی این دلیل نمیشه که این همه امکانات برای اون شهر ها در نظر بگیرند در صورتی که جوون اهوازی از حداقل امکاناتش هم نمیتونه استفاده کنه و تا وضع مالی خوبی پیدا میکنه قصد خروج از این شهر و استان به سرش میزنه. فکر میکنم همه این موضوع رو قبول دارید که بودجه کشور داره از نفت اهواز و خوزستان تامین میشه و موارد دیگه مقدار ناچیزی رو به خودشون اختصاص میدن. پس چرا من بنا به این مسئله حتی تفریگاه درستی هم نباید داشته باشم. اگه تهران پایتخته و اصفهان شهر تاریخی، پس ما هم قطب نفتی هستیم. میدونستید اگه همین اهواز و خوزستانی که عربها ادعای مالکیتش رو میکنند و میگن باید از ایران جدا بشه، رو واقعاً از ایران جدا میکردند، ایران جز فقیر ترین کشور ها میشد؟ پس به منه جوون اهوازی حق بدید که از بی امکاناتی شهرم به مسئولین گله مند بشم.

راستی اون نکته هم که گفته بودی، شما میدونید عجم یعنی چی؟ خیلی جالبه که انسان رو با احترام فراوان زبون نفهم صدا کنند.

در آخر ازتون میخوام اگه نقدی رو آماده میکنید، حداقل نقد قابل قبولی باشه نه یک انتقاد از روی بی اطلاعی و تعصب بیجا.

 

قربون همه.................

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو