تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

تبلیغ نگاه کن و پول بگیر!؟ 

موضوع: متفرغه دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 14:15

سلام دوستان گلم

اميدوارم كه حالتون خوب باشه. حتماً تعجب ميكنيد كه اين وبلاگي كه ماهي يك بار آپ ميكرد چرا حالا داره هر روز آپ ميكنه؟؟. خوب خوشبختانه يكمي سرم خلوت تر شده و وقت اين كار رو پيدا كردم. اميدوارم بتونم اين وبلاگ رو حالا هر روز نه، ولي چند روز يكبار آپ كنم و خدا كنه چيزهايي كه مينويسم براتون ارزش داشته باشه و حداقل يه نظر كوچولو بديد.

امروز ميخوام يك روش براي تجارت الترونيك بهتون معرفي كنم. روشي بسيار استثنائي كه نظيرش رو هيچ جايي گير نمياريد. تماشاي تبليغات 20 ثانيه اي و دريافت پول. به همين راحتي. آره، منم اولش باورم نميشد ولي خوب امتحان كردم و از اين كارم هم خيلي خوشحالم. اگه پولدار نشدي حال منو بگير، قبوله؟؟

این ایده برای اولین بار است که در ایران انجام می شود، ممکن است باعث تعجب باشد که تبلیغات را ببینیم و پول بگیریم ! چون تا آلان که همچنین چیزی نبوده است!! ميدونيد اين جور كارها به نظر من خيلي مفيده. يه جورايي شغل دوم به حساب مياد و اگه بتوني ازش خوب استفاده بكني حتماً ميتوني ازش درآمد بالايي هم كسب كني. استفاده ازش هم هيچ ضرري نداره، شما كه روزي چند ساعت رو آنلاين هستيد،، حالا 5 دقيقه هم براي اين كار خرج كنيد. باید به این نکته اشاره شود که با فراگیر شدن اینترنت در ایران می توان یک سیستم بهینه ساز در امور تبلیغات ایجاد نمود. فكر كنم زيادي حرف زدم بهتره اول كار رو معرفي كنم:

 

توي اين سايت بعد از عضويت، مشخصات خودتون رو وارد ميكنيد، مشخصاتي از قبيل سن و علايق كه بنا به اين مشخصات تبليغاتي به شما نشون داده ميشه. يعني اگه به اينترنت، سينما، بازيهاي كامپيوتري علاقه داريد، تبليغاتي در اين موارد نشون شما داده ميشه. پس با این حساب هم تبلیغات مورد علاقه و نیاز خودمون رو می بینیم و هم هرز نامه برامون ارسال نمی شه و هم هزینه اینترنت خودمون رو در میاریم. خيلي جالبه نه؟ تازه جالبتر هم ميشه وقتي كه بفهميد براي روز تولدتون هم از طرف سايتهاي مبلغ به شما هدايايي ارزشمندي داده خواهد شد. هر چند وقت يكبار هم در سايت قرعه كشي ميشه كه شما ميتونيد يكي از برندگان باشيد.

مزایای این طرح :
بهینه سازی تبلیغات
اطلاع رسانی دقیق
استفاده بهینه از اینترنت
جلیوگیری از ارسال هرزنامه (SPAM)
در دسترس بودن از همه جا
جلوگیری از خروج ارز (جهت خرید کاغذ)

احتياجي به حساب بانكي در هنگام ثبت نام نيست!! پول شما به حساب مجازي واريز مي شود و هر وقت دوست داشتيد حساب بانكي خود را وارد كنيد و پول را دريافت.

 

براي عضويت در اين سيستم تبليغاتي بايد به این لینک برويد  www.monizon.com/?Ref=dimmu_borgir و فرم درخواست عضويت كه خيلي قشنگ طراحي شده رو پر كنيد. در ضمن نگران هيچ مشكلي نباشيد چون توي خود سايت همه چيز رو بصورت كامل توضيح دادند. بهتره خودتون بريد و يه سري بزنيد.

 

www.monizon.com/?Ref=dimmu_borgir

 

خيلي وقته يه جمله توپ براتون ننوشتم، پس اينبار هم ميگم:

در سايه سار امن ايمان، پايدار باشيد و جاودان

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

گل سرخی برای محبوبم 

موضوع: عاشقانه یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 21:19

 گل سرخي براي محبوبم

 

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است

 

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي.

 

اينبار بدون هيچ صحبتي ميگم قربان همه شما فرزندان ايران زمين.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

شیطان کیست یا شیطان چیست؟؟ 

موضوع: جالب و خواندنی چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 20:13

با سلام خدمت همه دوستان عزيزم

 

امروز پرسپوليس با وجود اينكه خيلي خوب بازي كرد، ولي در آخر با نتيجه تساوي 1_1 مقابل حريف اصفهاني خودش متوقف شد. با اين حالت بوجود آمده همه فكر ميكنند برنده بازي برگشت تيمي نيست به جز سپاهان، ولي همون طوري كه همه دارند مشاهده ميكنند، پرسپوليس بازي به بازي بهتر شده و من مطمعنم در بازي برگشت هم خوب بازي ميكنه و اينبار برنده خواهد بود. پس به اميد برد پرسپوليس در بازي برگشت و چهارمين قهرماني اين تيم در جام حذفي.

 

 شیطان کیست یا شیطان چیست؟؟

 

ديروز شيطان را ديدم. در حوالي ميدان بساطش را پهن كرده بود؛ فريب مي‌فروخت. مردم دورش جمع شده‌ بودند،‌ هياهو مي‌كردند و هول مي‌زدند و بيشتر مي‌خواستند. توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص،‌دروغ و خيانت،‌ جاه‌طلبي و ... هر كس چيزي مي‌خريد و در ازايش چيزي مي‌داد. بعضي‌ها تكه‌اي از قلبشان را مي‌دادند و بعضي‌ پاره‌اي از روحشان را. بعضي‌ها ايمانشان را مي‌دادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان مي‌خنديد و دهانش بوي گند جهنم مي‌داد. حالم را به هم مي‌زد. دلم مي‌خواست همه نفرتم را توي صورتش تف كنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من كاري با كسي ندارم،‌فقط گوشه‌اي بساطم را پهن كرده‌ام و آرام نجوا مي‌كنم. نه قيل و قال مي‌كنم و نه كسي را مجبور مي‌كنم چيزي از من بخرد. مي‌بيني! آدم‌ها خودشان دور من جمع شده‌اند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديك‌تر آورد و گفت‌: البته تو با اينها فرق مي‌كني.تو زيركي و مومن. زيركي و ايمان، آدم را نجات مي‌دهد. اينها ساده‌اند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب مي‌خورند. از شيطان بدم مي‌آمد. حرف‌هايش اما شيرين بود. گذاشتم كه حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعت‌ها كنار بساطش نشستم تا اين كه چشمم به جعبه‌اي عبادت افتاد كه لا به لاي چيز‌هاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يك بار هم شده كسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يك بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در كوچك جعبه عبادت را باز كردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب. دستم را روي قلبم گذاشتم،‌نبود! فهميدم كه آن را كنار بساط شيطان جا گذاشته‌ام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش كردم. تمام راه خدا خدا كردم. مي‌خواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغي‌اش را توي سرش بكوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه كردم. اشك‌هايم كه تمام شد،‌بلند شدم. بلند شدم تا بي‌دلي‌ام را با خود ببرم كه صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همان‌جا بي‌اختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شكرانه قلبي كه پيدا شده بود.

 

باز هم از اون دسته از دوستاني كه لطف كردند و به وبلاگ اين حقير سر زدند ممنونم. چند وقتي بود كه وبلاگ يه مزاحم جديد داشت كه با اسم فقط ميخوام ضايه كنم كامنتهاي عجيبي ميداد البته بعداً اين اسم رو به نويد تقيير داد. اوايل نمي خواستم زياد تحويلش بگيرم و جوابش رو بدم ولي بعداً دلم براش سوخت و خواستم كمكش كنم. چند باري براش جوابيه دادم و بهش گفتم ديگه اينجا مزاحمت ايجاد نكنه ولي خوب شما كه اين مردم آزار ها رو ميشناسيد ديگه... . بعداً براش چيزهايي مينوشتم كه هيچ آدم فهميده اي سعي نمي كرد جوابشون رو بده، ولي چون اين آقا سن و سال بالايي نداشت و هنوز بچه به حساب ميومد براش سخت بود قبول كنه كه ضايه شده، به همين خاطر شروع كرد به چرت و پرت نويسي و نوشتن چيزهايي بي معني كه فكر كنم حتي خودش هم معنيشون رو نميفهميد. يه سري از دوستان هم كه از چرت و پرت هاي اين آقا خسته شده بودند خودشون رو وارد بحث كردند و قصد داشتند شر ايشون رو از سر من كم كنند. ولي خوب من ازشون درخواست كردم كه ديگه ادامه ندهند.

ولي مثل اينكه بلاخره اين آقا به اشتباه خودش پي برده و بعد از اون همه به قول خودش استقامت اعتراف كرد كه كم آورده. البته مقسر خودش بود كه اين بحث رو شروع كرد و فكر كرد ميتونه با من در بيافته. البته همون جوري كه خودش بهم گفت ناراحتي ايشون از شهاب منصوري (نيكبخت) به اين دليل بوده كه شهاب عكس خواهر اين عزيز رو با وضعيت خيلي نامناسب توي وبلاگش گذاشته بود كه باعث شد غيرتش گل كنه و بخواد با اون وبلاگ در بيافته. اما اشتباه ايشون اين بود كه من رو با شهاب منصوري اشتباه گرفته بود كه خداراشكر اين سو تفاهم هم بر طرف شد.

در آخر بخاطر وقفه اي كه در كار وبلاگ بوجود آمده بود معذرت ميخوام و اميدوارم از اين به بعد كسي من رو با شخص ديگري اشتباه نگيرد كه اين بار اصلاً حوصله كل كل رو ندارم.

 

قربان همه بچه هاي گل اهواز و كيانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

بالا بردن آمار بازدید 

موضوع: متفرغه چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385 0:57

بالا بردن آمار بازديد وبلاگ تا 600 بازديد در روز.

فكر نكن خالي ميبندم چون واقعاً راسته. شما با عضويت در بعضي سايتها كه كارشون معرفي و تبليغ براي وبلاگها و سايتها ميباشد، ميتونيد آمار بازديد از وبلاگتون رو بالا ببريد. من خودم توي يكي از همين سايتها عضو شدم ولي هنوز به يك هفته نرسيده. اگه دوست داشتيد شما هم امتحان كنيد. عضويت در اين سايت بسيار ساده بوده و اصلاً وقت شما را هدر نمي دهد. فقط کافیست  اینجا کلیک کنید تا همه چیز رو خودتون مشاهده کنی.

مطمعن باشید ارزش عضو شدن رو داره.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

چه کسی شما را دوست می دارد؟ 

موضوع: عاشقانه دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 19:13

با سلام خدمت همه دوستان عزيزم

اميدوارم كه حاله همگي تون خوبه خوب باشه. متاسفانه اونقدر مشغله كاري آدمها زياد شده كه حتي فرست يك آپ كردن رو هم پيدا نمي كنيم. امروز اومدم يك نوشته زيبا رو بهتون نشون بدم. چيزي كه عين حقيقت هست و هيچ كسي هم نميتونه اونها رو منع كنه. ديگه بيشتر از اين توضيح نمي دم بهتره كه خودتون يه نگاهي بندازيد:

 

Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?  
آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند؟

Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?  
آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند؟

Did you know that the three most difficult things to say are:  
I love you, Sorry and help me
 

آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است  
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن  
ميباشد.

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?  
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند؟

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?  
آيا ميدانستيد که کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند؟

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?  
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند؟

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?  
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد؟

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?  
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است؟

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?  
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد؟

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.    
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد.  

But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.  
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوباره به سوی شما باز خواهد گشت.

Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ..  
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد )مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد...

درسته اين همون كاريه كه بايد انجام بديد. يعني لينك اين نوشته رو كه  http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com

هست رو براي بهترين دوستتون بفرستيد. اگر عين همين لينك رو از اون هم دريافت كرديد، بدونيد كه شما هم بهترين دوست او ميباشيد.

وقتي بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم. نتيجه همه چيز ميشد 10.از بابا که بستني ميخواستم هميشه  10 تا ميخواستم. مامانو 10 تا دوست داشتم، خلاصه ته دنيا 10 بود و10  تا خيلي قشنگ بود ولي حالا  نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خيلي حريص تر شدم10تا بستني هم کفافمو نميده اما ميخوام بگم دوست دارم  ميدوني چقدر؟

به اندازه همون 10 تاي بچگي (با خودت بودم ها. فكر نكني كسي ديگه رو ميگم)

 

خوب اينم از اين، حالا بريم سراغ نظرات شما دوستان عزيز:  اول از همه باز هم از اون دوستاني كه زحمت كشيدند و از وبلاگ اين حقير تعريف كردند، ممنونم و دوم اينكه باز هم يه مزاحم ديگه  پيدا  شده  كه  چند مدتي هست داره خودشو ضايه ميكنه. متوجه منظورم   ميشيد   كه ؟   همون   آقا   يا   خانم   كوچولويي   كه   با   نام   فقط ميخوام ضايه كنم مينويسه. من چندين  بار بهشون  فرست  دادم  كه درست  بشن ولي  متاسفانه اين آدمها (البته اگه بشه گفت آدم) خيلي  بدبخت تر  از  اوني  هستند  كه   بتونند خودشون رو اصلاح كنند و متاسفانه اين آخري ها هم چون دائماً داشت  ضايه  ميشد، شروع  كرده  بود  به نوشتن فحش و ناسزا و به همين خاطر هم من مجبور شدم پستهاي آخري اين كوچولو رو پاك كنم.  و از  اين به بعد هم تا خودش رو اصلاح نكنه و فرهنگ وبگردي رو ياد نگيره، تمام  كامنتهاش رو  پاك مي كنم. شايد اين كاره من اثر بكنه و اين كوچولو يكمي به اشتباه خودش پي ببره.

در آخر هم آرزوي موفقيت براي همه شما ها دارم و اميدوارم روزگار به كامتان باشد.

قربان همه بچه هاي گل اهواز و كيانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

بدو بدو آمار دارم 

موضوع: جمعه سوم شهریور 1385 17:15

با سلام خدمت دوستان عزيز و گلم. اميدوارم حال همگيتون خوب باشه و از اينكه وبلاگ رو دير به دير آپ ميكنم دلخور نشده باشيد.

چون در كامنت هاي قبلي تعدادي از دوستان گفته بودند آمار چند از بچه هاي برج رو بدم من هم يه چند نفري رو براتون معرفي مي كنم شايد به دردتون بخورند. البته خودمونيم ها برج هم خوب داره پيشرفت ميكنه، يواش يواش داره ميشه پاتوق بچه هاي كيانپارس و باقي پاتوق ها رو گذاشتند براي بچه هاي اون ور آب. رفته بودم برج كه يه پيراهن آستين كوتاه بخرم، اگه گفتيد قيمتش چند بود؟؟؟ معلومه چون اسم كيانپارس روشه قيمتشم كيانپارسي بود؛ 42000 تومان !!!!!  از كله ام دود بلند شد. در عوض رفتم سلمان فارسي به جاي يك پيراهن دوتا خريدم و پولشم كمتر از آب در اومد. خيلي خوب بيخيال بريم سراغ معرفي اولين نفر:

 

ايمان قوي مفرد:

توي يك بوتيك به نام Betty مشغول به كاره و هم خوشتيپه و هم قد بلند. در امر داف بازي اسم و رسمي براي خودش درست كرده و فكر كنم دوست دختر هاش زياد باشند ولي با يه دختره هم تريپ فابريكي برداشته و قصد ازدواج باهاش رو داره!!! (من كه خيلي تعجب كردم چون از ايمان بعيده)

 

عدنان حاجي پور:

پسر عمه شايان حاجي پوره. از بچه هاي قديمي كيانپارسه و معروفه به عدنان اسكوتر. قدش بلنده و هيكل ورزيده اي هم داره( قابل توجه دافي ها) طبق آمار بدست اومده پسر خوبي هم هست.

 

فواد دهكردي:

داداش مهدي دهكردي هست كه قبلاً اسمش رو توي وبلاگ آورده بودم. سنش زياد نيست ولي عاشق دوستي با دختر هاي سن بالاست و در اين كار هم پيشرفت هاي چشم گيري داشته، چون هم قد بلنده و هم خوش استيل، البته فكر كنم تريپ مخ زني هم از مهدي ياد گرفته باشه(آقا مهدي چي پرورش دادي اون از امين اينم از فواد).

 

رضا خان بابايي:

يكي از دوستان قديمي پارسيا ايرانپوره. يه پژو 206 داره و توي كيانپارس هم خيلي معروفه. بوسيله همين معروفيت هم تونسته زيد هاي زيادي رو سوا كنه و واسه خودش بر داره.

 

باقي اطلاعات رو هم اونقدر بدخط نوشتند كه نمي تونم بخونمشون، انشاالله بعد از رمزگشائي باقي آمار رو براتون توي پست بعدي ميزينم.

 

راستي با اين همه بازديد از وبلاگ چرا تعداد افرادي كه در نظر سنجي شركت كرده اند اينقدر كمه؟ نتايج نظر سنجي تا بحال از اين قراره:

 

بهترين پاتوق كيانپارس؟

بازار مركزي23راي. پاساژ آسمانه14راي. پشت آسمانه7راي. برج 19راي. مرو 8 راي. خط 11، 16 راي.

برای مشاهده نتایج نظر سنجی به اینجا بروید.

 

 

خوب طبق معمول اينبار هم يك مزاحم داريم كه خودشون رو با نام فقط ميخوام ضايه كنم معرفي كرده اند. اين شخص محترم در بخش كامنت ها يك معادله پيچده رو پياده كرده اند و بعد از سالها تفكر عميق به اين نتيجه رسيدند كه من شهاب منصوري هستم و شهاب هم من هست!!! جنابه فقط ميخوام ضايه كنم شما با اين هوش بالاتون بايد خرگوش ميشديد، ولي چرا خرمگس شديد؟

 

در پایان هم به اميد سربلندي تمامي مردم آزاده ايران.

قربان همه بر و بكس اهواز.

خدانگهدار.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو