تبليغاتX
اهواز کیانپارس خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
هارموني در عشق
موضوع: عاشقانه یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 1:0

در اين دنيا نياز به دوست داشتن و ستايش بيش از نياز به نان است.

                                                                                         (( مادر ترزا ))

هارموني در عشق

هارمونی به معنای هماهنگی و یکپارچه شدن در حرکات و موزون هاست و شاید بشه گفت یکی از اصول مسلم زیبایی در طبیعت همین بحث هارمونی در جای جای اونه. چیزی که امروز می خوام راجع بهش بنویسم هارمونی در عشقه و به تجربه شخصی باید بگویم یکی از بهترین و لذت بخش ترین هماهنگی هایی که یک انسان می تونه انجام بده، ایجاد و ادامه عشق و مهر و محبت با انسانی ست که دوستش داره.

طبیعتا ایجاد هماهنگی میان دو نفر که در دو شرایط متفاوت رشد کرده اند و می توانند دارای عقاید مختلف باشند سخته و نیاز به صبر و مدارا داره و صدالبته عشق. اگر صبر و مدارا در کار نباشه و اگر هربار وقتی به نتیجه دلخواه نمی رسیم یکی از طرفین پا پس بکشه، طبیعتا در دراز مدت خستگی و آزردگی روح و روان رو به دنبال خواهد داشت و چه بسا شیرازه ارتباط برای همیشه از هم پاشیده خواهد شد.
علاوه بر موارد گفته شده هنر عشق ورزیدن و نحوه سخن و کلام و گفتار، حرکات دست و چگونگی لمس و انتقال انرژی درون ما به سمت دیگری، حرکت چشمها، نوازش موها، بوسیدن لبها و سایر قسمتهای بدن، همه و همه نیاز به ماه ها و سالها کنار هم بودن داره چرا که انسان موجودی پیچیدس و مدتها طول می کشه تا 2 نفر این هارمونی و هماهنگی رو بوجود بیارن.

طبیعیه که در ابتدا حتی ممکنه کار به سرخوردگی و دعوا و مشاجره هم منتهی بشه اما نحوه مدیریت این هم توسط مرد و زن باز خود هنری دیگرست. خب شاید بگیم اگر انقدر سخته پس عطایش رو به لقایش ببخشیم اما باید بدونیم اگر بتونیم در حتی چند جنبه به این هارمونی و زیبایی و هماهنگی برسیم آنقدر لذتش وصف ناپذیر و زیاده که حتی خود آدم هم شوکه می شه که این لذت دنیایی ست یا ماورایی؟!
هارمونی در عشق صرفا هماهنگی ظاهری موارد گفته شده نیست، بلکه در اعماق رفتار و حرکات کاوش کردن و نیازهای طرف مقابل را با عشق جواب دادن است. یعنی اینجا چیزی به کسی تحمیل نمی شه. کسی به خاطر طرف مخالفش از کاری که دوست نداره، بیزاری نمی کنه یا به زور انجامش نمی ده، بلکه اون کار رو در وهله اول به خاطر وجود یارش انجام میده و بعد از مدتی از اون کار لذت می بره و در اون غرق میشه.


در عشق و معاشقه هارمونی های زیادی وجود داره. در رفتار زن با مرد، کرنش زنانه، حرکات بدن زن، غرور مردانه، تمایل های مردانه، سکس، همخوابگی و رومانس، حرکات چشم و ابرو و صورت همه و همه به یک چیز ختم می شوند. ارسال پیام بدون استفاده از زبان. یعنی اینکه شما با یک نگاه و یا یک حرکت و اشاره، ده ها پیام و احساس رو به طرف مقابلتون، به کسی که از صمیم قلب دوست دارید اهدا می کنید بدون اینکه دیگران حتی کوچک ترین اطلاعی از مضمون این حرکات داشته باشند. چیزیست قراردادی بین شما و او و دیگر هیچ و یکی از وصف ناپذیرترین حس ها هم همین دانستن کدها بین دو نفر است و نه هیچ کس دیگری. انگار قصری ست که در آن مرد، شاه است و بانویش ملکه و اینان بر سرزمین رویایی خود حکومت می کنند.

کتابهای نوین رو که می خونم به زور می خوان این چیزا رو به مردم یاد بدن و هزاران روان شناس و غیره و غیره در طول شبانه روز به دنبال نوشتن کتابهایی از این قبیل هستند که به نوعی هر کدام جنبه ای از این هارمونی ها رو در بر می گیره اما باید به شما در کمال ناباوری بگویم که در ادبیات ایران زمین، در داستانهای ما و در نوشته های کهن ما زیباترین هارمونی های عشقی و جنسی و رومانس به تصویر کشیده شده. اشعار و حکایت و داستانهایی که در اون زن و مرد به معاشقه می پردازند و هر یک خاکسار دیگری میشه در هیچ جای دنیا نمی تونید پیدا کنید. متاسفانه آدم امروزی نمی دونم چرا به این چیزا اعتقاد نداره و پوز خند می زنه یا میگه که در ادبیات ما خیلی غیر واقعی و داستان وار موارد گفته شده اما من به شما می گویم که می تونید از لا به لای بسیاری از این اشعار، راه های عشق بازی و هنر عشق ورزیدن  رو در وهله اول با کلمات بیاموزید و بفهمید چطور یک زن با تمام تقدسش در برابر یک مرد زانو می زند و چطور یک مرد در برابر بانویش سر خم می کند و این نه از برای کاستی از مقامشان که برای نشان دادن فروتنی و احترامشان است هر یک در جایگاه خود. در آخر دوست دارم اشاره کنم که بدونید از بالاترین عبادت ها، بالاترین کارها ایجاد هارمونی مابین قلب شما و قلب دیگریست. اینجاست که خداوند به انسان مباهات می کند و فرشته ها رو برای دیدن این هماهنگی 2 انسان فرا می خوانه . امید به اینکه در زندگیمان این هماهنگی رو تجربه کنیم.

 

 

خدايا: آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم. شهامتي تا تغيير دهم آنچه را که ميتوانم و دانشي که تفاوت اين دو را بدانم، و بصيرتي که بپذيرم دوستانم را آنگونه که هستن نه آنگونه که من مي خواهم.

 

قربان همه شما بچه هاي خوب و گل ايران، اهواز و كيانپارس..............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

عشقی که فسرد
موضوع: دلتنگی هایم چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 5:20

عشقی که فسرد

سردم است. اینجا پشت میز نشسته ام و می لرزم. سینه ام از دود سیگار خس خس می کند. شانه هایم انقدر که هق هق گریه کرده ام درد گرفته اند.احساس بی پناهی می کنم. مثل همان حس بچه گی. تاریک و سرد. منزوی و آواره. با نگاهی پر حسرت. خودم رو توی آینه نگاه می کنم. لاغر شده ام. از خودم متنفر شدم. شدم یک نمونه  4 سال پیش. بازم باید بلند شوم ولی این بار مطمئن نیستم بتوانم.
خسته ام. خسته. رنج سالها تنهایی و یک آرزوی بر باد رفته، همه چیزی ست که برام مانده. یک احساس گم شدن در شب بی ستاره غربت اینجا. جمعه شب که سنگینیش روی دلم آوار می شود. آخر خدایا به کدامین جرم هیچگاه شاد نیستم. پس سهم من چیست از این دنیای تو. دستانم حس تمنا دارند. پس کی دستان من حس نوازششان را ارضا خواهند کرد.
چشمانم، چشمان حسرت است و دلم سرشار از پژمردگی. دویدم. سالها دویدم و نرسیدم. زندگی رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش را خود بنویسم. گاهی برایم فصلهایش را با بی رحمی نوشتند. دیگر نایی ندارم. توانی نیست که بخواهم ادامه راه را بروم. دوست داشتم یک بار، فقط یک بار در آغوش تو آرام می خوابیدم تا حس شیرین آرامش را تجربه کنم. آرامشی که نوای خوشش صدای 2 قلب است که به هم پیوند خورده اند. همیشه دلهره و حس دوری، حس از دست دادن و ترس تنهایی گلویم را گرفت. انگار که چیزی از درون من را خراش میدهد؛ آتش می زند و خاکسترم را ذره ذره بر باد.

دوست داشتم می رفتیم زیر نور ماه. تاب بازی می کردیم و می خندیدیم. خنده های تو که زیباترین است. دوست داشتم زیر نور ماه معاشقه می کردیم بی دغدغه. شیطنک های جوانی. بی هیچ فلسفه. بی هیچ حس تعلق به مکان و زمان. بعد از بوی تن تو مست می شدم و به خواب می رفتم. به خوابی ابدی. پرواز به آنجا که اثری از عذاب و حسرت نیست. می رفتم بهشت. آن وقت یه فرشته خلق می کردم مثل تو و بعد مقابلش سجده می کردم.
به تو نرسیدم و از تو دور افتادم. کمری شکست و قلبی فسرد. دوری، آخرش مرا از پای درآورد. نحیفم کرد. تار به تار شدم. من از حسرت هر شب سر به دیوار کوبیده ام. حسرت دیدار تو. پاهایم مجال راه رفتن ندارند. چسبیده اند به زمین و به من می خندند. می گویند به کدامین امید می خواهی بروی. شبها سر به آسمان بی ستاره ام دارم. هر ستاره ای را معشوقی ست و سهم من زمین سرد شنزار است.
قلب من شکسته. برای خودم. برای تو. برای تویی که صدایت تا ابد در گوشم هست. برای حرفهایت. برای بچگی کردنهایت. مثل من. دلم برای هر دومان گریست. راستی دیشب حالم را می پرسیدی. به مهربانی شما. خونابه می خورم. زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم. پاهای شکسته در راه عشق را می بندم. دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم. اما نمی دانم چینی شکسته دل را چگونه پیوند بزنم. راستی می توانی دل مرا پیوند بزنی بانو؟ دل من را هر بار می شکنند. تکه تکه اش می کنند. زیر پا لهش می کنند.

                                                           ***

از تمام دوستان عزيزم كه به وبلاگم سر ميزنند و برام نظر ميزارند ممنونم و از همشون طلب بخشش دارم. ببخشيد كه چند مدت نوشته هام اينجوري شدند. ببخشيد كه اين همه غمگين مينويسم. ولي آدمها هم بعضي اوقات براشون اتفاقات بدي ميافته. البته ميدونم شما با خوندن نوشته هاي من چه فكري ميكنيد ولي بايد بگم همتون در اشتباهيد. فعلاً خيلي فشار روي من هست و اصلاً قدرت نوشتن در مورد مسائل ديگه رو ندارم. ولي اگه خدا بخواد شايد دوباره به روند عادي خودم برگردم.

قربون همگيتون برم...

موفق باشيد.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تمنای داشتن تو به قیمت بهار جوانیم
موضوع: دلتنگی هایم جمعه نوزدهم آبان 1385 1:8

تمنای داشتن تو به قیمت بهار جوانیم

اينم يه درد دل ديگه، حرفهايي كه نميتونم بهت بگم و مجبورم فقط توي وبلاگم بنويسمشون. شايد يه روزي اومدي و خونديشون. شايد با خوندنشون اشك از چشمهاي تو سرازير بشه.

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

 اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که
در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.
نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز
تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا دو سال گذشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسي که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری
اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها و تماس ها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا ببينيش. تا باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی.
بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش حرف می زدي  غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چيه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از
گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکسش. تمام چتهایی که کردین. خاطره هاش و هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره.

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. هيچ وقت نمی تپه... هر كسي ازت ميپرسه حالت چطوره مجبوري بهش دروغ بگي. مجبوري خودت رو خوب نشون بدي. هر وقت از بيرون ميام دفترچه خاطراتم رو باز می کنم و در آخرین برگش می نویسم
این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...

بي مقدمه ميگم اگه يه روز، ديگه وبلاگم آپ نشد، منتظرم نباشيد. چون ديگر مني وجود نخواهد داشت. آنروز است كه ديگر من نابود شده ام...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

شبهای انتظار
موضوع: دلتنگی هایم سه شنبه شانزدهم آبان 1385 3:35

شبهای انتظار

سر 2 میز متفاوت می شینیم و غذا می خوریم. شب که میشه روی 2 تخت مجزا می خوابیم و قبل از خواب رویای هم رو می بینیم. تنها می ریم دنبال کارامون. تنها بر می گردیم. تنها درس می خونیم. هیچ وقت 2 تایی کاری رو نکردیم. حالا شبها دیگه داره عذاب آور می شه. هر ثانیه اش مثل پتک می خوره توی سرم. چه فایده داره وقتی که برای تو و برای رسیدن به تو می دوم و تلاش می کنم ولی نیستی که اینا رو ببینی. تو که نیستی تا گریه های هر شب من رو ببینی.

از هم دوریم. فرسنگها. این تن بی جان فرسوده نیاز به گرما و حرارت داره. اشکهایت رو نمی بینم. همون موقع که اشکهای زلالت، آروم می ریزه روی گونه هات و سرازیر میشه. همون موقع که به فین فین میوفتی و من کلی از این حالتت هم خنده ام می گیره و
هم تموم غصه های دنیا میاد رو دلم می شینه که چرا دل تو غم داره. پس مگه من مردم که نتونم غم تو رو کم کنم. که شادت کنم که کمکت کنم به آرزوهات برسی. همون آرزوهایی که توی اون قلب مهربونت جا دادی.

هیچ وقت ندیدی لبام رو وقتی که قبل خواب ناخودآگاه وقتی به یادت می افتم و زمزمه می کنم"
دوستت دارم". هیچ وقت ندیدی نگاه من رو که اگر توی چشمت بیفته بازم سرم رو می ندازم پایین و یه نیشخند کوچولو می زنم و میگم تو چشم تو نگاه کردن کار من نیست. من، خودم غریبم دیگه طاقت غربت چشمهای تو رو ندارم. هیچ وقت نشد که موهات رو شونه بزنم. هیچ وقت.

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده که یه بار دیگه بشه بغلت کرد. بوییدت. یه بار دیگه با تو به آرامش رسید. به سکون رسید. دلم می خواست یه بار دیگه می شد که دستای کوچولوت رو گرفت و بی دغدغه از اینکه ممکنه ناراحت بشی، تک تک انگشتات رو بوسید. ای کاش می شد که حرکت لبات رو توی ذهنم حک کنم وقتی که بهم می گفتی"دوستم داری".
ای کاش می شد رفت بالای کوه و زیر نور ماه باهات عشق بازی کرد. ای کاش می شد رفت تو دل طبیعت و لخت شد و دوید. همون موقع می شد که داد بزنیم و بگیم که ما آزادیم.

دلم می خواست می فهمیدی چقدر دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت. اصلا چه فرقی میکنه. دوست داشتن که زمان نداره. عشق که دوره نداره. ای کاش بودی تا دیگه واسه هیچ کس توضیح نمی دادم. تا دیگه نمی نوشتم. نیازی نبود. هرچی می خواستم توی دلت حک می کردم. فقط تو. تو که محرم منی. مونسی. می بینی همه اش رو گفتم دلم می خواست چون هیچ وقت نرسیدم.

وقتی که عاشق می شی اون وقته که باید بری دنبال عشقت یا دنبال غرورت.
من کدوم رو رفتم؟ خودت بگو. وقتی که تارهای تنیده شده در شب دورم رو گرفته بود می بایست به تو نیز راه ایمان آوردن می آموختم. ایمان به عشق. ایمان به وفاداری و صبوری. نمی دونم چقدر موفق بودم اما از وقتم، جوانیم، انرژیم و عشقم و هر چیز ارزشمند دیگری که داشتم گذاشتم تا تو ایمان بیاوری به خود. به خود گمشده ات. به زندگی. به هدفهات.

یادته روزی که گفتی نمی خوای داخل حلقه محرمان باشی. گفتی که پذیرفتنی نیست. گفتي رفتني هستي. خودت هم شاید نفهمیدی چرا موندی.
اون روز دل من شکست. مثل خیلی روزای دیگه. مثل خیلی وقتای دیگه که می شکنه. مثل شبهای سرد زمستون که بدنم سرد می شه و احساس مرگ می کنم. هیچ وقت نشد که توی چشمات بخونم که می خوای. همیشه رفتی و منم کشوندی. حالا دیگه جونی نمونده که بخوام بهت برسم. سریع رفتی. می دونم خیلی چیزا می خواستی و نشد. اما یادت نیومد که داستانها بازتاب واقعیت های ما هستند. بانو، هرچه در چنته داشتیم رو کردیم اما چرخ روزگار جدایی انداخت. این جدایی لعنتی که از هر زهری بدتره. دلم می خواست پیشم بودی بلکه یه بارم که شده توی کل زندگیم آروم می شدم. اگر بهم می گفتن 1 روز از زندگیم مونده و می تونم یه آرزو کنم می گفتم من رو بیارن پیش تو. اون وقت به خورشید بگن که زود بیرون نیاد. یه شب طولانی بشه تا من با تو و با نفست زندگی کنم. بعدش آروم سرم رو بگذارم کنار پاهات، چشام رو ببندم و بگم خداحافظ بانو. شاید وقتی دیگر...

                                                                  ***

امشب دلم خيلي گرفته، دارم از غصه داغون ميشم. خسته ام، به خدا خسته ام. دارم نابود ميشم. من از همون زمان كودكي انسان مقاومي بودم، هيچگاه مشكلات كمر من رو خم نكرد و ميدانم كه باز هم نميتواند اين كار را بامن بكند. ولي من هم انسانم و حدي دارم. اين همه مشكل، اين همه سختي براي چيست!؟ شايد بگيد امتحان خداست و بايد پسش بدم، ولي مگه من كي هستم؟؟ ايوب كه نيستم تا بعد از مرگ عزيزانم هم بتوانم صبر كنم. تنها دلخوشي من اين وبلاگ هست و شما دوستان عزيزم كه ميايد و برام كامنت ميديد. آبجي ساراي گلم.. داداش ميثم عزيزم كه خيلي دوسش دارم.. آبجي ناتانائيل مهربون كه مثل خواهر بزرگتر برام ميمونه و همه اون عزيزاني كه اگه بخوام اسمشون رو بيارم ممكنه جايي براي صحبتهاي ديگه ام نباشه. جواب كامنتهاي زيباتون رو مينويسم و اميدوارم كه اگه اسمي رو جا انداختم من رو بخشيده باشيد.

پاسخ به نظرات زيباي شما عزيزان:

مرضيه خانم گل، من بد دهنم؟ دلت مياد اين حرف رو بزني؟ مگه من به جز نوشتن حقيقت چيز ديگه اي هم ميگم؟ داداش ميثم خبرنگار، من كه نه به كسي توهين كردم و چيز زشتي نوشتم. يعني شما ميگيد به جاي نوشتن يه كلمه كه ممكنه زشت باشه (......سانسور) بنويسم؟ مريم خانم عزيز بهتره شما بگيد در مورد چه چيزي بنويسم. آبجي ناتانائيل گلم، من بخاطر همينم كه شده ديگه بد دهني نميكنم(خوبه؟) در ضمن من بيشتر اوقات به وبلاگت سر ميزنم.

قربون همتون برم   

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

رکیک نویسی؛ آری یا خیر
موضوع: متفرغه چهارشنبه دهم آبان 1385 0:48
رکیک نویسی؛ آری یا خیر

پیش گفتار :یکی از مواردی که همیشه وبلاگرها در جایگاه نویسنده یک متن باهاش می تونن درگیر بشن و بازدیدکنندگان یک وبلاگ در جایگاه خواننده، بحث رکیک نویسی و استفاده از فحش و فضیحت و لغات رکیک در نوشته هاست. فرض کنید که یک خواننده برای اولین بار وارد یک وبلاگ می شه و با متنی روبرو میشه که واژه های زننده و فحشهای کوچه بازاری توش به وفور یافت میشه، اون وقت خواننده چه احساسی نسبت به وبلاگر مربوطه خواهد داشت. نه اشتباه نکنیم در اینجا بحث من خواننده و طرز تفکرش نیست. من امروز می خوام راجع به جایگاه وبلاگر و اینکه چه عواملی ممکنه در انتخاب لغات رکیک در نوشته هاش مطرح بشه حرف بزنم.

در اين مدتي که دارم وبلاگ می نویسم به این عقیده رسیده ام که متاسفانه نویسنده اکثریت وبلاگها از اینکه تاثیر لغات رکیک در نوشته هاشون تا چقدر می تونه در شکست و یا توفیق متن مربوطه موثر باشه بی اطلاع هستن. مساله بغرنج دیگه اینه که اکثریت وبلاگرها دیدی از ژانر خواننده های خودشون ندارن  و فقط به افزایش تعداد بازدید کنندهاشون به هر قیمتی(!) فکر می کنند و مساله آخری که به نظرم در این قضیه بسیار موشکافانس بحث اطلاع رسانی به خواننده از طرف شخص بلاگر هست.

مورد اول اینه که چه عاملی باعث میشه یک وبلاگر از لغات رکیک و فحش در نوشته هاش استفاده کنه؟ این بحث داغی هم در بین وبلاگرهای انگلیسی زبان بوده و هست و اینکه اشاره می شه به دلیل فضای وبلاگ نویسی، وبلاگر ممکنه شخصیتی جدا از شخصیت روزمره و معمولیش داشته باشه. مثلا چون می تونه ناشناس بنویسه فحاش تر می شه و یا به دلیل عدم وجود محدودیت های اجتماعی در وبلاگ و اینترنت، وی می تونه هرگونه گزینشی در انتخاب لغات و جملاتش داشته باشه. اما اینگونه رفتارهای نوشتاری بحث من نیست هرچند که عامل بسیار مهمی محسوب می شه. اگر بخوایم چند صورت کلی و صدالبته نه فراگیر برای دلایل استفاده از جملات رکیک و فحش در نوشتار بگم می تونم به موارد زیر اشاره کنم:

1- ژانر وبلاگ: تصور اینکه در یک وبلاگ که وبلاگر خودش رو یه فرد لات معرفی کرده بخواد از جمله " خواهر روسپی حرام زاده" به جای " خواهر کسده(خارکسسه) ولد زنا" استفاده کنه،خیلی دور از عقله. و یا وبلاگی که نوشته های اروتیک می نویسه مسلما استفاده از لغات مربوطه می بایست چیزی باشه که در زبان عامیانه مردم گفته می شه نه اون چه که در کتاب نوشته میشه. مثلا هیچ وقت نمی تونه نویسنده یک وبلاگ اروتیک و سکسی به جای جمله" دختر خاله ام رو خوابوندم روی تخت، لاش رو باز کردم و کردم تا  دسته توش" بنویسه" دختر خاله ام روی تخت دراز کشید و من پاهای او را از همدیگر باز کردم و تا بیضه هایم در فرج ایشان وارد نمودم"!!!بنابراین در ژانر وبلاگهایی که می طلبه بدین گونه بنویسن، نمیشه انتظار داشت که وبلاگر از لغات در لفافه پیچیده و کتابی استفاده کنه.

2- ژانر نوشته و عنوان مطلب: من می خوام خاطره ای تعریف کنم از دوران دبیرستان و مسلما توش فحش خواهر و مادر عین نقل و نباته. چطور می تونم اصل مطلب رو به همان شکل و بدون تحریف بنویسم اگر قرار باشه از اینگونه لغات استفاده نشه. مثلا چطوری میشه متلک یک پسر به دختر دبیرستانی در راه دبیرستان رو که حواله دوشیزه مکرمه میشه به زبان غیر رکیک گفت. اینم مثالش" جیگر، شب بیا باغ بده بخوریم، بچلونیم، بتپونیم و جر بدیم". یا جواب دختر که می تونه باشه" بیا از کونم بخور". اون وقت حتما باید نوشته بشه" از مقعد بنده تناول بفرمایید"!!!

3- استفاده صنعت ادبی و یا رساندن تون و لحن جمله به خواننده. گاهی ممکنه نویسنده وبلاگ برای رسوندن یک مطلب از طنزی استفاده می کنه که چاشنیش می تونه این گونه لغات و جملات باشه. مثلا در جریان نوشتن یک تعارف گفته می شه" پشم خایتیم" طبیعتا منظور نویسنده مناعت طبع و ارادتیست که راوی داستان به شخص مقابلش داشته!!!نوع دیگه ای که من بارها استفاده کرده ام و تاکید کرده ام استفاده از لغات رکیک برای نشان دادن خشم درون نویسنده س. من علاقه ای ندارم که بخوام مثل دنیای اطراف و پیرامون همه چیز رو به خوب و بد تعبییر کنم چرا که از دیدگاه من هر دو جزیی از کائنات هستن و مکمل یکدیگر و به نوعی اصلا چیزی بد وجود نداره. همین قضیه در مورد لغات ادبی و رکیک و یا هرچی که اسمش رو می گذارید صدق می کنه اما طبیعیه که لغات رکیک و فحش با خوی و ذات و منش انسانی ناسازگاره و هیچ کسی خوشش نمیاد که به جای احترام و گفتار نیکو از ابتدای روز بهش فحش بدن. اما فحش نویسی و رکیک نویسی می تونه نوعی خشم درون نویسنده و یا اعتراضش رو به مطلبی نشون بده.

اگر بخوام مثالي براتون بيارم: مثلاً شما خاطره اي درمورد بازگشايي مدارس مينويسيد و در اونجا رفتار معلمان و ناظمها رو با دیدی تنفر آمیز و خشم آلود به نگارش در مياريد و ناظم رو با لفظ جاکش( لغتی که در دبیرستانها به وفور استفاده میشه) مينويسيد. طبیعتاً جاکش حرف پسندیده ای نیست و اینکه این فحش مشخصا ناظم مربوطه رو هم درگیر نمی کنه بلکه کل خانواده اش رو درگیر می کنه پس چرا نوشته ميشه؟ مينويسيد چون می خواهيد خشم و نفرتتون  رو با زبانی دبیرستانی به بقیه بگوييد و بیان کنيد.

متاسفانه خواننده و وبلاگر ما این مطالب رو نادیده می گیرن و خیلی باعث تاسفه که در نامه ای به یک وبلاگر پر خواننده جواب به این صورت آورده بشه که پارادوکسی برای وی بوجود اومده که چرا استفاده از لغات رکیک زمانی در این وبلاگ زیاد بوده و این عامل باعث بشه تا قضاوت و به واقع پیش قضاوتی نادرست صورت بگیره. اگر بخوایم ریشه یابی توی این قضیه داشته باشیم بازم برمی گردیم به فرهنگ منحط و مزخرف ایرانی که بارها هم در بعضی جاها ازش دفاع کردم و بعضی جاها هم باهاش درگیر بودم. امیدوارم که خیلی خلاصه تونسته باشم اونچه رو که می خواستم هرچند کوتاه و ناقص بنویسم. و یادمون باشه استفاده از لغات مستهجن بازم مثل خیلی موارد دیگر به دلیل اینکه در یک چرخه عرف و سنت افتاده باهاش بد تا میشه. اگر حرف رکیک نباشه هیچگاه شاید نشه سیاهی  ها و خشم و یا غم و پیام موجود در یک طنز رو اون طور که در جامعه و به شکل واقعیش هست نشون داد. امید به روزی که همه ما انسانها همدیگر رو با جملات و گفتار نیک مورد خطاب قرار بدیم و دیگه نیازی به استفاده از لغات رکیک و فحش در نوشته ها و گفته هامون نباشه اما اگر کسی گفت و نوشت صرفا یک لاابالی پست و نفهم و دون پایه
می تونه نباشه. کمی تفکر کنیم. با شما هستم آبجي روشنگ گل و دختر ايروني عزيز كه اون كامنتاتون باعث شد من اين رو بنويسم.

در آخر هم بگم بعد از مدتها اهواز بارون اومد. به نسبت جاهاي ديگه خيلي زياد نزد ولي ما به همينشم رازي هستيم. هم آلودگي از بين رفت و هم هوا خنك شد. من كه مثل اين بارون نديده ها امروز رو با چتر رفتم سر كار و الان هم اين پست رو از سر كارم دارم ميفرستم. از همون موقعي كه بچه بودم هميشه بارون يه حس خوب رو بهم ميداد كه الان وقت ندارم براتون بنويسم. ايشالا پست بعدي جبران ميكنم. نظر سنجي رو هم عوض كردم، ديگه خيلي كهنه شده بود. سوال نظر سنجي كه در مورد بهترين پاتوق كيانپارس بود. 115 نفر شركت كرده بودن كه به ترتيب:

برج: 31 راي   بازار مركزي(زهيري): 27 راي   خط 11 و پاساژ آسمانه: 18 راي   مرو 13 راي   پشت آسمانه: 8 راي

قربون همه بچه هاي گل ايراني و همشهري هاي عزيزم و بهتر از همه هم محله ايهايم. يا علي

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

وقتی گلابی معنای سیاست میدهد.
موضوع: اجتماعی جمعه پنجم آبان 1385 20:7

 

وقتی گلابی معنای سیاست میدهد.

 

بچه که بودم یادم هست پدرم به من توصیه می کرد که همیشه کتابهای علمی بخوانم و سراغ علم و دانش بروم و هیچ کاری به سیاست نداشته باشم. بزرگتر که شدم فهمیدم اگر حتی پدرم هم اون نصیحت رو به من نمی کرد طرز فکری و نحوه نگرش و زندگی من طوریست که اصلا با این واژه مزخرف ناسازگارست. جوونتر هم كه بودم تمامی اطلاعات من درباره دولت و دولت مردان دانستن نام ریاست جمهوری بود و بس. دیگر نه می دونستم کی معاون رییسه و کی پادوئه و کی چی کارس. سرم تو کار خودم و از هفت دولت آزاد، یه جورایی بیق بیق.
بعدها که بزرگتر شدم و يه جورايي مطالعه ام بيشتر، متوجه شدم که این منطقه خاورمیانه از پای بست ویرانه. من در منطقه ای متولد شده ام که اگر حتی بگویی گلابی برایش یک معنای سیاسی در می آورند، تنها فرقش اینه که در کشورهای عربی اصلا کسی حق حرف زدن نداره وگرنه می برنش اونجا که عربه نی بیندازه ولی تو ایران میشه تا حدودی حرف زد.

تو ایران همه کارشناس سیاسی هستند. توی تاکسی می شینی فحش خار و مادره که رد و بدل می شه. به هيچ كسي هم نمي توني اعتماد بكني، حتي رفيق خودت. چون ممكنه همون شب چند نفر بيان و ببرنت و بعدشم همون بلايي كه سر فيلسوف پست قبلي اومد، سر تو هم بيارن.
یه روزی اگه خدا رو ببینم یقه اش رو می گیرم و هرچی دلم می خواد بهش میگم. بهش میگم یه قرون مرام نداری ما رو انداختی توی گه به گور شده ای که همه چیش برعکس آدمیزاده. دیگه نمی دونم غصه خودم رو بخورم، غصه خانواده بخورم یا غصه هم سن و سالهایی که باید برای کوچکترین حقوق زندگیشون بجنگن. کی میشه یه روزی بفهمیم هستن کسانی که اصلا در خونشون سیاست نیست و اگر گاهی هم حرف می زنند به عنوان یک حق شهروندی به حساب بیاد. کی میشه برای گه مال کردن شخصیت یک نفر از کوچک ترین و بی ربط ترین نقاط گذشته زندگی شخص استفاده نشه. کی میشه بتونیم نفس بکشیم. کی میشه یه وبلاگ نویس بنویسه بی ترس از حرف پدر و مادر و خاله و عمو و هر ننه قمره دیگه ای که با یه مشت عقاید پوسیده و بی خود بالا اومدن و معنای تکنولوژی و بمباران اطلاعات و چالش های بین نسل رو نمی فهمن.


دلم گرفته. ای کاش من هم مثل اون دوستی بودم که سرم رو می گذاشتم رو بالشت و ساعتها می خوابیدم و شب زنده داریم به الافی روی اینترنت ختم می شد و دیگر هیچ. ای کاش من هم مثل هزاران نفر دیگه ای بودم که همیشه از روی بیکاری سرشون رو می خارونن و ساعتها پشت تلویزیون نشسته اند و فقط کانال عوض می کنند. ای کاش من هیچگاه تولید محتوا نمی کردم. نمی نوشتم، برای عشق انقدر حریم و تقدس قائل نبودم. اگر اینها نبودم هیچ گاه زجر نمی کشیدم. اگر هم زجر می کشیدم تمام هم و غمم می شد که چرا فلان ماشین بنز رو ندارم و چرا کفش قرمز آدیداس رو نخریدم.
نا امیدم و خسته از این فضای لعنتی. چرا بایست این طور باشه، مگر ما حق زندگی نداریم، مگر جوان ما حق نداره مثل هزاران نفر دیگه بپوشه و راه بره و از ته دل بخنده. من به شما می گویم انگار حق نداره. من اگر می خواهم ویزای اروپا رو بگیرم باید هزاران مدرک و قیم پیدا کنم و بعدش هم در لیست صفحه آخر سفارت ببینم که بین این همه کشور دنیا، ایران و چند کشور دیگر برای گرفتن ویزای شنگن تا سه هفته طول می کشه و بقیه کشورها ماکسیمم فقط 5 روز. یعنی اگر من از کوچک ترین و بی نام و نشان ترین کشور دنیا باشم به راحتی آب خوردن میتوانم ویزای شنگن بگیرم تا اینکه بخواهم با پاسپورت ایرانی تقاضای ویزا کنم.
من چرا باید غصه بخورم که اون کنسول مرده شور اروپایی باید فکر کنه که به من ویزا بده یا نه. که آیا میرم توی مملکتش و پاسپورتم رو پاره می کنم و می خواهم پناهنده بشم و یا اینکه واقعا می خواهم بروم مملکتش رو ببینم و یا کار واجبی دارم که باید در زندگیم انجام بدم. چرا باید جوان انگلیسی مست و پاتیل دست در دست دوست دخترش در خیابانهای دوبی از شادی عربده بزند و من در سوی دیگر سر در آسمان داشته باشم.
از چه دارم حرف می زنم؛
دلم خوش است. من از مملکتی هستم که جوانش برای حکومتش اندازه آب دهان سگ ارزش ندارد. این همه جوون با پتانسیل، باهوش، دارای قوای کار، مهربان، اهل فرهنگ و تحصیل کرده از کوچک ترین امکانات رفاهی برخوردار نیستند. از مملکتی هستم که ورود تکنولوژی جدید برایشان به مانند حمله کردن به پایه های دین خیالی و ساختگیشان است. دین ساختگی، چون زاییده تفسیر و خیال ماست وگرنه دین انسان رو شوق پرواز می ده نه زنجیر به میله های قفس. من از مملکتی هستم که کودکان 5 ساله اش در خیابانها آدامس می فروشند و در شبهای زمستان سگ لرز می زنند و من و امثال من رو در ماشین های گرم با چشمان حسرت نگاه می کنند. من نماز می خونم. اما اگر به حرمت همین نمازیست که من می خوانم از خدای خود می پرسم اگر عدل تو این است من به تو کافر می شوم و جهنم را می خرم چرا که در جهنم مرا به دنیا آورده ای.خودِ خودِ جهنم.

به خدا خسته ام. خيلي هم خسته ام.

یکی از دوستان هم سوالی پرسیدند در مورد اینکه این وبلاگ مخصوص بچه های کیانپارس هست. باید جواب بدم: خیر. قرار نیست چون اسم وبلاگم اهواز و کیانپارس هست فقط هم بچه های اینجا بیان و سر بزنند.

 پس قربان همه بچه هاي گل ایران. اهواز. کیانپارس و ... 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

کجایی غریبه ی من؟
موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه یکم آبان 1385 3:53

 

کجایی غریبه ی من؟

زیر بالـهای غم آتشم بزن وخاکسترشدنم را تماشا کن. اما خاکسترم را هرجا که می روی همراه خودت ببر. تو مرواريد درون صدفي هستي كه من سالها درهمان دريا شناگر ماهري شدم. تا بتوانم تو را بيابم.
تو گنج پنهاني بودي در يكي از غارهاي همان كوهها كه من كوهنوردي ماهر شدم، تا بتوانم صعـود كنم و تو را كشف كنم .چشمهاي شفاف تو اين آرزوهاي من هستند؛ ببين چه راحت ميتوانم خودم را در آنها ببينم...
آواری هستم كه در هر كاخ و كوخي چشمم فقط به ديدن تو روشن ميشود. كاخي كه ستونش تو هستي. كوخي كه ديوار هايش از عشق تو ساخته شده اند.
من در جاده اي قدم گذاشتم كه اول و انتهايش تو هستي. طرف راست جاده دريايي است كه امواجش از طوفان خشم تو به وجود مي آيد و سمت چپ جاده كوههايي قرار گرفته اند كه غـرور تو را در بر گرفته اند. تمام صخره هايش ازمهر، وفا و صميميت تو به وجود آمده اند...
دلم مسافر غريبي بود و در شهر عشق نااميدانه قدم بر مي داشت تا برود و گم شود...
دوري از همديگرخيلي سخت است. چه كنم كه سرنوشت اينو می خواد اي كاش ازهمون اول اينقدر صميمی نمي شديم كه جدایي اينقدر برامون سخت باشه . هميشه به يادت هستم. هميشه بيادت هستم اي عزيزتر از جانم. اين را بدانكه هميشه در قلب من جاي داري.
بغـز گريه تو چشام حرفهاي درد رو لبام چه جوری باید بگم من بی تو دنیا رو نمی خوام.
زده آتيش به وجودم ، غم دوری تو. من پیش مرگ تو بودم جز محبت من چه کردم؟
كه شدي دشمن جونم
تارو پودم رو سوزوندی آتيشيم زدی. تورفتی ای غریبه...!!
تنها بي تو مجنونم و رسوا هستم. تو بیا ای نازنینم که به توخو کرده، نفسهام............!!!!

 

پاسخ به كامنت روشنك خانم:

 

دوست عزيزي در چند پست قبل من يه نظر جديد دادند كه گفتم بهتره جوابشون رو اينجا بدم.

خوب عزيزم فكر كنم شما از همون نوع دختر ها هستيد كه فكر ميكنند اعتماد به نفس خيلي بالايي دارند و به قول خودشون اصلاً پسرها رو تحويل نميگيرند و از اينجور مسائل. قبلاً يه نظر داده بودي كه سطح فكري پايين شما رو نشون ميداد و من هم جوابتون رو دادم. اگر هم اينبار ازتون دعوت كردم يه نگاهي به اين نوشته من بكنيد فقط به اين خاطر بود كه ميخواستم ببينم تفرات و سطح فكريتون عوض شده يا نه؟

در جواب اين نظر شما هم بايد بگم:

۱- عزيزم شما احتمالاً متن من رو با عينك آفتابي مخصوص اين جور دخترها خونديد. يعني اون چيزهايي رو كه بايدمتوجه ميشديد رو متوجه نشديد.

۲- خوب شما كه انتظار نداريد من همچين چيزي رو توي چند خط كوتاه تموم كنم؟ در ضمن اگه فكر ميكني تكراري هست پس دنبال دليلش هم برو. چون متاسفانه اين عقايد خراب فمينيستي داره بدجور توي كله شماها ميچرخه و باعث شده اشخاصي مثل شماها بوجود بياد. در ضمن هنوز ياد نگرفتي به نوشته هاي كسي توهين نكني؟؟ اين دختر هاي اهواز كي ميخوان يه كمي با جنبه بشن؟؟

۳- من واسه روراست بودنم احتياجي به نوشتن فحش ندارم و اين چيزي هم كه نوشتم حقيقتي بيش نيست. همون جور كه چند بار هم جلوي پاي خودم قرار گرفت و تجربه من باعث شد مثل خيلي ها توي چاه نيوفتم.

۴- در مورد متنم هم چيزي نداري بگي چون دختري كه به قول خودش هيچ پسري رو تحويل نميگيره از اين چيزها هم سر در نمياره. اگر شما جوجه فمينيست ها ميدونيد منطق چيه پس من ديگه چيزي نگم. شما بريد براي حقوق از دست رفته تون تلاش كنيد. من خيلي بيشتر از شما دختر خونه نشين توي اجتماع بودم و از دور و برم خيلي بيشتر اطلاع دارم. شما هم بهتره به جاي اين عقايد كهنه و پيش پا افتادتون يه كمي اخمات رو باز كني تا حداقل چند تا پسر تحويلت بگيرند. هر چي باشه سنت داره ميره بالا و ممكنه تو هم مثل بيشتر امثال خودت مجبور شي از همون روشي كه گفتم استفاده بكني هااا

در آخر هم ميگم فكر نكن اگه اسم وبلاگم كيانپارسه خودم هم پلاسم توي كيانپارس. عزيزم اين كيانپارس الان شده محلي براي خودنمايي دختر ها كه يه وقت ترشيده نشن و زود ازدواج كنند. البته منظورم با شما نبود هااا . شما دختر سنگيني هستي و اصلاً هم محل پسرها نميزاري

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |


ahwaz-kiyanpars.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati