تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

خانم ها نخوانند، لطفا! 

موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه بیست و سوم آذر 1385 0:42

خانم ها نخوانند، لطفا!

مطلب زیر نوشته یک آقای ناشناسه که در یک مجله یا روزنامه چاپ شده و خیلی اتفاقی میون کاغذ پاره های اتاقم پیدا کردم. باید اعتراف کنم که من با 90 درصد نوشته های این آقای ناشناس موافق هستم و هرچند ایشون شاید خیلی عامیانه حرفاش رو گفته اما از نظر آمار و ارقام و علوم مدیریتی، بسیاری از حرفهای ایشان اثبات شده و در جامعه امروز ایرانی صادق می باشد. جامعه ای که به سمت ناکجا آباد اقتصادی در حال حرکت است.متاسفانه در ایران مثل هر چیز دیگری ما فقط ظاهر امر رو می بینیم و لایه های زیرین رو موشکافی نمی کنیم. بسیاری از آمار حضور دخترهای ایرانی در دانشگاه بیش از یک شکست اقتصادی بزرگ در آینده با میلیونها تومان خسارت برای ایران نخواهد بود چرا که خانم مهندس مواد و یا مهندسی نرم افزار که سالها وقت خودش رو در دانشگاه گذرونده( و شاید به گفته خودش تلف کرده) در مقام منشی یک شرکت( خیلی کمتر از آنچه که در تخصص وی هست) به کار گرفته می شه و این بار مالی زیادی رو بر جامعه متحمل می کنه و اثرات سویی داره. این مقوله خیلی وسیعه و فعلا هدف من بیان بی پرده و ساده این آقای جوان است. بخوانید و خود قضاوت کنید.

" احترام در ارتباط با مقاله دختران جویای کار که در تاریخ ... به چاپ رسید، لازم می دانم نکات زیر را یادآوری نمایم:
1- در مقاله مذکور آمده است که چرا زنان از مردان کمتر حقوق می گیرند؟ به نظر من باید این طور باشد. چون دخترها خرج عروسی، کرایه خانه و خرج منزل نمی دهند که حقوقشان برابر مردها باشد(
اگر هم بدهند با منت بوده و آن را خارج از وظیفه خود می دانند). هم چنین مردها هزار و یک جور مخارج دیگر را بایستی بپردازند. مانند قسط منزل و اثاثیه منزل، قسط اتوموبیل و موبایل و کامپیوتر...

متاسفانه در جوامعی مانند کشور ما، زن "
مسوولیت اقتصادی" ندارد ولی "حقوق اقتصادی" دارد. یعنی هزینه ازدواج( مانند کرایه تالار، خرید طلا، اجاره ماشین عروس...) مخارج منزل، کرایه منزل، مهریه و نفقه بر عهده زن نیست ولی از تمام موارد فوق منتفع می شود. حتی جهزیه را هم در اکثر موارد پدر دختر می پردازد. جدیداً کار به جایی رسیده که انجام کارهای منزل هم جزو وظیفه زن نبوده و مرد نمی تواند او را وادار به این کار کند. من نمی دانم در جامعه ما زن چه وظیفه ای دارد؟ با توجه به این همه لوازم خانگی پیشرفته که هر روزه به بازار می آیند و انجام کارهای منزل را راحت تر می کنند باز هم وظیفه زنان نیست که کار منزل کنند؟!!

بنا به علت مذکور یعنی نداشتن مسوولیت اقتصادی(ولی داشتن حقوق اقتصادی)، خود زنان، متقاضی حقوق کمتر در مقایسه با مردان می شوند. ما مردها دل خوشی از این قضیه نداریم چون باعث شده که حقوق ها در مقایسه با نرخ تورم از نرخ رشد کمتری برخوردار شوند.

2- در مقاله آمده است که "بسیاری از دختران بر اساس تلاش و استعداد خود به دانشگاه راه یافته اند." این اشتباه است چون الف) دخترها مانند پسرها به سربازی نمی روند و بیشتر آن ها وقت برای خواندن دارند. بسیاری از دوستان من بعد از خدمت، عطای خواندن درس در دانشگاه را به لقایش بخشیدند، چون به اصطلاح پشت شان زیر بار مشکلات مالی، بیکاری، افسردگی ناشی از سپری شدن 2 سال از بهترین سالهای جوانی، یغلبی به دست و کوله به پشت و ده ها مشکل دیگر خم شده بود.

ب)
همه ما می دانیم که دخترها طوطی وار می خوانند ولی از لحاظ عملی و به کار بستن چیزهایی که در تئوری یاد گرفته اند بسیار ضعیف اند.{ جان خودم این یکی رو زده توی خال. } در دانشگاه بنده شاهد بودم که نمره های 19 و 20 در کارنامه اشان ردیف می شد ولی در سر کار چند تا از آنها را دیدم که بسیار ضعیف عمل می کردند.

3- در مقاله آمده اولویت استخدام با مردان است. این را هم قبول ندارم چون اولا زنها متقاضی حقوق کمتری هستند نیمی از شرکتها آنها را استخدام می کنند.دوما اولیت استخدام بایستی با مردها باشد
چون تمام بار زندگی بر دوش مردان است. بیکار بودن یک مرد خیلی بدتر از بیکار ماندن یک زن است. چون بیکاری مردان باعث افزایش اعتیاد، افسردگی، قاچاق، طلاق و ... در جامعه می شود."

حالا ميدونم دوباره اين پستم برام دردسر درست ميكنه. هم باز اين فمينيست ها ميان و شروع ميكنند به نوشتن مطالب صد تا يه غازشون. جون من بي خيال شيد. دوباره يه چيزي ميگيد و منم آدم حاضر جواب و جوابتون رو ميدم گريه ميكنيد هاااااااا. اونوقت دوباره اينجا به جنجال كشيده ميشه. پس دور و ور كل كل با منو خط قرمز بكشيد. به نفع خودتون و اين وبلاگه.

موفق و مويد باشيد و نزاريد اين شناسنامه هاتون مهر بخوره. قربون همه بچه هاي گل ايران و اهواز و كيانپارس و باقي جا ها هم برم. باي باي

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

اندر احوالات من به خاک و خون کشیده شده!!! 

موضوع: دلتنگی هایم جمعه هفدهم آذر 1385 2:39

اندر احوالات من به خاک و خون کشیده شده!!!

من فکر می کنم یه طورایی به درجه شهادت نائل شدم بنابراین بهشت رو زدم به نام اونم طبقه پنجمش رو. حکایت من هم مثل حکایت عده ای دیگه می تونه خیلی پیچیده و بغرنج ولی کاریش نمیشه کرد. نمیگم تو بازی دل یا حتی بهتر بگیم قمار عشق گول خوردم ولی می تونم بگم چیزی نبود که بخوام کنترلش کنم. حاصلش علاوه بر شادی هایی که داشت اما دوران غم و زجرم بود.

این درد و زجری که میگم برام جالب بود چون یه چیزیه که با تک تک سلولها حسش می کردم و شاید هنوزم این حس باشه. اینکه حس کنی قلبت داره از جا کنده میشه و یا دوری داره خفه ات می کنه، جگرت رو انگار دارن آتش می زنن ممکنه هرکسی تجربه کرده باشه با عمق کمتر و یا بیشتر. اونایی که احساسی ترن زجر بیشتری می کشن تا کسانی که زودتر می تونن فراموشش کنن و به روال عادی زندگی برگردن.بدترین حسی که مثل یه پتک توی سرم هوار میشه  احساس پشیمونی و ندامتی می تونه باشه که به قیمت گذشتن روزهای زندگیم بوده. اما اگر قرار باشه انصاف داشته باشم می تونم بگم چیزهایی هم توی این مدت تقریبا طولانی از حس ناب عاشقی بدست اومده.

حس دوست داشتن قشنگه و اینکه تو قلبت برای کسی بتپه و اون هم قلبش برای تو. داستان من هم مهم نیست که چیه و چرا و چگونه، مهم اینه که خودم از داخلش چی یاد گرفتم. وقتی بساط عشق ورزیدن میاد، عقل جایی نداره. من نمی دونم چرا این رو کمتر کسی متوجه میشه که توی عشق حلاجی نمیشه کرد. حساب دو دو تا چهار تا نیست. وقتی قراره 2 نفر عاشق هم باشن قاعدتا باید از خیلی چیزا بگذرن. این میون یا هر دو طرف بی تجربه هستن یا اینکه یه نفر کارش می لنگه. به هر حال یکنواخت شدن 2 تا آدم زیر یه سقف با هزاران احساسات مختلف چیز ساده ای نیست. پس لطفا محاسبات جبر و انتگرال رو وارد این مقوله نکنید!

دوران سختی رو گذروندم. عین یه پالایش فکری و روحی و حتی جسمی. اما در امتحان خودم پیروز شدم. من خوشحالم که نسبت به زن، حس اولیه شهوت ندارم. نه ادایش رو در میارم و نه شعار می دم. من بدنم رو تا این لحظه پاک نگاه داشته ام و هرگز تن به هرزگی نداده ام. در عمل چیزی بیشتر از اونی بودم که فکرش رو میکردم و خوشحالم. اهمیت هم نمی دم که دیگران که در شهوت بی مرز هستن چی میگن یا چه فکری می کنن. هرکسی روال خودش رو داره. چرا سعی داریم همه چیز رو به زور به همدیگه بقبولونیم. هرکسی خودش رو بهتر از دیگران می شناسه اگر که رو راست باشه.

پس لرزه های شکست عشقی رو هنوز باید تحمل کنم و بچشم. و امیدوارم دیگه خودم رو درگیر نکنم. اگر بگم هر روز دروغ گفتم، بلکه هر ثانیه رو چوب خط انداختم و این اصل عشقه. دوری و زجر کشیدن و گلایه کردن. حالا باید برگردم به زندگی عادی هرچند از دیدگاه خودم پوچ و تهی و بدون آرامش باشه. از دست دادن کسی که فکر می کنی می تونه در جایگه یک مونس باشه واقعا سخته. حس اینکه قبول کنه روزی دست اون در دست دیگریست و نگاه چشمانش در نگاه دیگری، حس غریبیه اما باید بپذیری که اگر خواسته اوست پس همون باید بشه.

در میون دوستای زیادی که دارم به اندازه انگشتان یک دستم هم ندیدم که آدمای آزاده ای باشن. هرکسی در هر عنوانی و مقامی که باشه خیلی راحت دست به خنجره که بزنه. حتی برای کوچکترین چیزها. نیشخند زدن، ناحقی حرف زدن، و خیلی چیزای دیگه که اصلا ممکنه بهش فکر نکنن و فقط ازش انتقاد کنن. من هم پس انتقاد نمی کنم و میگم هرکه هر طوری هست خوش باشه. امیدارم هرکسی هم تنها نیست و با یارش زندگی رو گذران می کنه، معنای فداکاری و گذشت رو از یاد نبره و به شریک زندگیش هم یاد بده.

 

چه خوب و چه بد، چه تلخ و چه شيرين

مي گذرند، . . . زمان در گذر است و آنچه

كه مي ماند، يادها و خاطراتي است،

گفته ها و آثاري است . . .

اي كاش يادگارهايمان زيبا و شيرين باشد.

 

 

قربون همتون برم. هم ايرانيهاش و هم خارجي هاش. هم اهوازي و هم غير اهوازي. هم كيانپارسي و هم غير كيانپارسي و هم .............. اااااااااه اينجوري كه نفله ميشم.. اصلاً بيخيال همون هميشگي بهتره:

قربون همه بچه هاي گل ايران، اهواز و كيانپارس...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

سفر به دنياي کارتون هاي کودکي 

موضوع: متفرغه جمعه دهم آذر 1385 2:19

سفر به دنياي کارتون هاي کودکي

امروز پست من آه از نهاد همتون درمیاره. چند روز پیش این نوستالژی کارتونهای قدیمی افتاد توی جونم و من هم گفتم وقتی تو وبلاگم همه چی از شیر مرغ تا جون آدمیزاد پیدا میشه، حیفه یادی از کارتونهای قدیمی نکنیم. اکثر این کارتونها در فاصله سنی بین 7 تا 14 سال برای من بوده و جالب اینجاست که از همون بچگی ضمن لذتی که از دیدن یه کارتن می بردم اما با دیدن خیر و شر و اینکه گاهی شر چطور باعث زجر کاراکتر خوب داستان میشه من هم پای تلویزیون زجر می کشیدم و عصبانی می شدم.

مثل هر بچه دیگه ای من هم عاشق خیلی از کاراکترها بودم و دوستشون داشتم و از بعضی هاشون هم بدم میاد. از خیلی هاشون الگو می گرفتم و حتی اداشون رو در میاودم. یاد آرم اول برنامه کودک بخیر که اون پسره بود دست گره کرده به پشت و از این طرف به اون طرف حرکت می کرد و آهنگش شبیه وق وق بود. من که یادم نمیاد ولی مادرم می گه وقتی خیلی کوچیک بودم وقتی این آرم برنامه کودک میومد من هم باهاش دستم رو پشتم می گرفتم و از این طرف تلویزیون هماهنگ با اون پسره به اون طرف تلویزیون می رفتم. هاها...این شما و این هم لیست کارتونایی که یادم میاد. اگر چیزی جا افتاده کامنت بگذارید. یاد ایام بچگی و سادگی همه ما بخیر. بچه های امروزی که دیگه بچه نیستن.

::سندباد، علي بابا و بابا علاالدين
::پلنگ صورتي، مورچه و مورچه خوار و بازرس و دودو دستیار کودنش که من عاشقش بودم با اون صدای دوبله خداش.
::پسرشجاع، شيپورچي و دار و دستش. جذاب ترین قسمتش برای من که خاک بر سر صدا و سیما خیلی هم کم تکرارش کرد و آرزوش رو به دل من گذاشت اون قسمتیه که گاو سیاهه با اون ببره می جنگن. خداسسسسس.
:: بل و سپاستين؛ وفاداری بل رو خیلی دوست داشتم.
::نل و بابا بزرگش و اون یارو که موهاش روی صورتش بود و معلوم نبود کیه. آی از دست بابا بزرگ نل حرص می خوردم. آی حرص می خوردم. آخر پیرمرد خرفت بود.
:: رابين هود و پرنس جان و داروغه و ماره هیس هیس. عاشقه ماره بودم وقتی حرف میزد. اون مرغ چاغه که با پرنسس بازی می کرد هم آخر خنده بود. از میون بچه ها هم لاکپشته آخر دلقک و پپه بازی.
::پينوكيو و فرشته مهربون! و صد البته گربه نره و روباه مكار. از دست کارای پینوکیو و بی شعوریش هم کلی لجم می گرفت.
::سرنتي پيتي و کاپیتان که دنبال جزیره بود. پیلا پیلای وراج و پری دریایی جون
:: گوریل انگوری. با اون ماشينش كه شبيه دوو ماتيز بود.
:: جیمبو. جیمبو. جیمبوووووووووووووووووووووو
:: یونیکو. می دونم که خیلی ها دوستش دارید. اسب شاخدار افسانه ای.
::بارپابابا عوض ميشه!
::تام و جري!  کلی دلم واسه تام می سوخت. همش بد بیاری میاورد. ولي در عوش اون جري خيلي بد بود. حالم ازش بهم ميخورد. هميشه دوست داشتم تام حالش رو بگيره.
::رامكال! باحال ترین کاراکترش اون کلاغه صابون دزدش بود که بالای کلیسا خونه داشت
:: بنل و عمو جغد شاخدار. اون سنجابه رو یادتونه که همیشه مخالف بود؟ يه بار همه سنجاب ها گفتند كه بريم بنر رو پيدا كنيم بعد اون گفت من مخالفم. بهش گفتن اينبار با چي!! گفت: با اينكه نريم بنر رو پيدا كنيم.
:: پروفسور بالتازار با اون آهنگ باحالش. بال بالتازار. بال بالتازار. بالتازااااااااااااااااااار
::تنسی تاکسیدو و كمد آقاي ووپي كه هميشه شبيه كمد خودم بود.
:: دهكده حيوانات. ببره با اون کمر قیتونش و ادعاش خیلی باحال بود.(همین کارتون بود دیگه یا اشتباه می کنم؟)
::بامزي قوی ترین خرس جهان و شلمان که همیشه تا ساعتش زنگ می زد همون جا می خوابید.
::لولك و بولك كه عاشق جفتشون بودم
:: پاپای ملوان زبل با اون زن لنگ دراز کودنش
:زبل خان اينجا؛ زب خان اونجا؛زبل خان همه جا! کیف می کردم وقتی زبل خان حرف می زد و اون تیکه اولش که دست می کرد و یه شیره میومد رو خیلی دوست داشتم.
:: اي کیو سان که تریپ با سایو جان داشت. منو بگو كه اولش فكر ميكردم اين اي كيو و سايو با هم دوستن ولي بعد كه بدون سانسورش رو ديدم فهميدم نه بابااااااااااااااا.............
:: خانواده دكتر ارنست با اون دختر مشنگشون. همیشه فکر می کردم یه آدم چقدر می تونه خنگ باشه.
:: هاكل بري فين که همیشه یه پاچه شلوارش بالاتر از اون یکی بود و اون یارو سرخپوسته. اسمش اینجونجو بود؟
:: پت و مت! واااااااااااااااااييييييي  اينارو كه ديگه خداي خرابكاري بودند.
:: سه كله پوك با اون دماغ هاي گندشون و حرف زدن باحالشون
::واتو واتو! آهنگ اول کارتونش رو خیلی دوست داشتم.
:: الفي اتکینز و باباش كه هميشه پيپ مي كشيد
::يوگي و دوستان. زیاد با این یارو یوگیه حال نمی کردم ولی سوسمار توش خدا بود.
:: موش كوهستان
::دور دنيا در 80 روز
::آنت و لوسين. مرگ من اون آنت لجباز بود. به خدا اين جور دخترها خوراك خودم هستن. اگه جاي لوسين بودم ميدونستم چطوري حالش رو بگيرم.
::بچه هاي مدرسه والت. یکی از تاثیر گذارترین قسمتاش اون داستانی بود که واسه فرنچی تعریف می شد قضیه یارو پسره خلافه و مادربزرگش. دوسش می داشتم فراوون

::هاج! زنبور عسل و اون مانتیز سبز بدجنسش که کلی من رو می ترسوند!
::نيك و نيكو. جفتشون حالم رو بهم می زدن ولی باحالترین کاراکتراشون اون سوسکای خاک قلطون یا به قول بعضیا سوسکای ان قلطون بودن که همش به جون هم غر می زدن
::میتی کومون. مامور مخصوص حاکم بزرگ.اين علامت حاكم بزرگه! همشون رو دوست داشتم. زنبه هم که جای خود داشت آخرت يه سگ بود. هميشه دوست داشتم يه سگ اينجوري ميخريدم.
::بي خانمان (پرين و مادرش با اون الاغه : پاريكال)
::بابا لنگ دراز با شرکت جودي ابوت. جودی رو دوست نداشتم ولی اون دوست بدجنس پولدارش رو که خوشکلم بود دوست ببیتی فراوون.(از بچگی شر خدا بودیما)
:: حنا! دختري در مزرعه! آخيييييييي. از همون بچگي آهنگش رو كه ميزاشت ميخواستم گريه كنم. دلم براي حنا خيلي ميسوخت.
::گاليور و كاپيتان ليچ و جمله معروفش: گاليور نقشه رو رد كن بياد بعلاوه کوتوله های تو دستش مثل فلرتیشیای جیگر و اون من می دونم نمیشه!
::مهاجران. دکتره با سبیلاش و آقای پتیبل که واقعا زشت بود و سگشم مثل خودش. از اون خواهر کوچیکه لوسیفر بود چی بود حالم بهم می خورد بهم می دادنش خفه  اش می کردم چون همیشه دردسر درست می کرد.
:: مگ مگ و دوستان و اون ماره نيش نيش با رفیق تپل خنگش. خوراكم اون تلوزيويه بود كه مثل گوز ناقافل ظاهر ميشد.
::ممول و دختر مهربون. من با شخصیت اسکار خیلی حال می کردم.
:بلفی و لی لی پيت با مونگال!
::بینوایان.كوزت و خانوادیه تنارديه و البته شهردار مادلن و بازرس ژاور. بینوایان همه قستهاش زیبا بود و بازم باید بگم که از از دیدن خانواده تناردیه واقعا رنج می بردم.
چوبین و برونکا. باحالترین قسمتش مبارزه اش با برونکای دماغ گنده بود. کیف می کردم می دیدمش وقتی چوبین این ور و اون ور می پرید. كاراكتر باحالش هم همون جغده بود(يه خبر بد)
:: مسافر کوچولو. آهنگ اولش کلی غمگین بود ولی من عاشق اون شال دور گردنش بودم.
:: اون سه برادر عروسکی جنگنده نمی دونم چینی بودن یا ژاپنی که یکیشون زور داشت یکیشون باهوش بود و اون یکی هم بین این دو تا.
:: اون کارتونه که یه روباته بود که قلب نداشت و یه مترسک راه می افتن می رن با اون دختره. اسمش اصلا یادم نمیاد ولی داستانش و کاراکتراش رو خیلی دوست داشتم.
:: پت پستچی با اون آهنگ معروفش. :: لوک خوش شانس و  5 برادر به ترتیب قد .برادران دالتون. برادر کوتولوهه و درازه همیشه اشک من رو از خنده در میاوردن. بوشوک و حرفاش کفرم رو در میاورد.
:: دامبو فیل گوش دراز
:: گوفی. بهترین قسمتش، ببر بنگالش بود. وقتی شروع می کرد به تعریف از ببر بنگال. درنده ترین، قوی ترین، شجاع ترین وووو. وقتی هم نعره می زد اون زبون کوچیکش معلوم میشد خیلی خدا بود. گوفی جونم کجایییی.
:: شود و جعفری رو یادتون هست؟ من شود رو دوست داشتم فراوون با اون صدای باحالی که روش گذاشته بودن.
:: برداران شیردل. یوناتان و اسکورپان. خیلی رویایی بود و هیجان انگیز. مخصوصا وقتی کسی می گفت قراره بره اون ور دره. قسمت آخرشم که اژدهاهه میومد بیرون رو خیلی دوست داشتم. فقط حیف کیفیتش پایین بود و البته کارتن هم نبود. فیلم بود.
:: کایوت و بیپ بیپ هم هرچند خیلی کم توی دوره ما نشون می داد ولی بیچاره کایوته که همیشه آخر بدبیاری بود.
:: و اما حسن خطاب اون برنامه عروسکی که یه شتر و روباه و شیر داشت با صدای معروف شتره که می گفت ای وای بر من...ای روباه بدجنس. کسی اسم اون مجموعه رو می دونه؟

خلاصه ما با اينها دوره زمونه اي داشتيم هااااااا. الان همش شده ديجيمون و گارفيلد و كارتون هاي اينجوري. البته از كسي كه پنهون نيست از شما هم پنهون نباشه كه من هر وقت سرم خلوت ميشه ميشينم و يه كارتون توپ نيگاه ميكنم. هنوزم به كارتون علاقه دارم. الان هم كه دارم اينو واستون مينويسم ميخوام برم و كارتون گارفيلد 2 رو نگاه كنم.

پي نوشت بي ربط: امروز سرم يكمي خلوت شده بود. وقت كردم بعد از مدت ها برم سونا. آخ جاتون خالي يه حالي بهمون داد. اولش كه رفتم از بس اين استعمال دخانيات البته از نوع لايتش به جونمون زده داشتم خفه ميشدم. شونصد تا سرفه كردم تا آخر درست شد. همش به خودم ميگم همين هفته اي چند نخ هم بزارم كنار ولي خوب فعلاً نه. شايد هر وقت يه كمي سرم خلوت تر شد.

اااااااااااااااااااااااااااااه چقدر زياد نوشتم. همين واسه يك ماهتون كافيه. حوصله نوشتن جمله پمله هاي توپ هم ندارم پس مثل هميشه:

قربون همه بچه هاي گل ايران و خوزستان و اهواز و كيانپارس و ..... برم. درد و بلاتون بخوره تو سرم. باي باي

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

حسنك كجايي 

موضوع: اجتماعی شنبه چهارم آذر 1385 23:53

حسنك كجايي

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون كشور ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. ديگر هيچ جايي انسان به معني واقعي يافت نمي شود.

واقعاً چرا بايد اينجوري بشه؟ چرا دنيا ما اينقدر بد شده كه نميشه به كسي اعتماد كرد؟ نميگم همه بد شدند. نه، هنوز هم كساني هستند كه معني انسانيت رو ميدونند. هنوز هم توي اين دنيا خوبي هست و نميتونيم منكرش بشيم ولي اونقدر اين بدي ها و بي وفايي ها زياد شدند كه ديگه خوبي ها به چشم نميخورند. اونقدر آدمهاي بد و بي وفا توي اين محيط اطرافمون زياده كه خوب ها هم بايد با آتش اونها بسوزند.

دوستان عزيز من لوگوي وبلاگم رو عوض كردم. اون عزيزاني كه با من تبادل لوگو داشتند، لطف كنند و لوگوي جديد من رو توي وبلاگشون بزارند. در ضمن از اينكه وقت ميزاريد و مياييد اين چرت وپرتهاي من رو ميخونيد ممنونم. در ضمن وقتي ميام ميبينم برام كامنت گذاشتيد، خيلي خوشحال ميشم. دستتون درد نكنه.

خدايا

تو مي داني كه انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجي مي كِشد آن كس كه انسان است

و از احساس سرشار است.

مثل هميشه قربون همه بچه هاي گل ايران، اهواز، كيانپارس و ...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تعظیم کائنات به زوج خوشبخت 

موضوع: عاشقانه چهارشنبه یکم آذر 1385 7:0

تعظیم کائنات به زوج خوشبخت

تازه از اروپا برای دید و بازدید خانواده برگشته بودن. یک زوج جوون و ناز. برازنده همدیگه. دختره 30 سال داشت و پسره حالا دیگه یه مرد 35 ساله شده بود. هنوز شوهرش نیومده بود برای همین وقت خوبی بود که بتونم پای داستان شیرین زندگیش بشینم. می گفت:
8 ساله که ازدواج کردم. وقتی دانشجو بودم آتش عشق می افته به جون شوهرم. اون موقع من توی شرایط بدی بودم چون یک بار شکست عشقی داشتم و اطمینان به هرکسی رو به سادگی نمی پذیرفتم. اصلا از هیچ کسی دیگه خوشم نمی اومد تا اینکه عاشقم شد. گفت با یک نگاه عاشقم نشد. توی یه مهمونی باهم حرف زدیم و بعدش چندبار همدیگه رو دیدیم و توی این چند بازدید کوتاه قلاب دلش گیر کرد(!) و بعدش هم که اون مجبور شد به خاطر ترم جدیدش بره شهرستان. من تهران درس می خوندم و اون شهرستان. خیلی شرایط سختی بود. از یه طرف من بهش اهمیتی نمی دادم و از یه طرف دوستشم داشتم. یعنی نمی خواستم یه بار دیگه خودم رو درگیر کنم.{کمی از قهوه اش رو می خوره و لبخندی می زنه و ادامه میده} اون موقع ها شوهرم خیلی تلاش می کرد که من رو ببینه ولی نمیشد. یا درسامون انقدر سنگین بود که امونمون نمی داد نفس بکشیم و یا فاصله مون خیلی دور بود نمیشد که وسط ترم پاشه بیاد تهران چون وضع مالیش هم خوب نبود. هرچند وضع مالی پدرش خوب بود ولی دیگه دوست نداشت برای رابطه عشقیش به پدرش متکی باشه.{بازم بهم می خنده و میگه} اون وقتا خیلی اذیتش می کردم. اذیت که نه شیطونی می کردم و ناز می کردم تا بلکه بره ولی شوهرم هیچ وقت نرفت و از نظر روحی در کنارم بود.

من بهش گفتم خب چی شد ازدواج کردید و تو راضی شدی. جواب داد: من دو دل بودم و خب می دونی ازدواج برام یه اسم سنگین بود. می ترسیدم و طبیعی هم بود یه بار شکست خورده بودم. نارو خورده بودم. اما اگر بخوام به جز از صداقت شوهرم و مردونگیش که پای عشقش موند علت دیگری رو بگم صبوری و شکسته شدن غرورش بود که هیچ وقت چیزی نگفت. گفت کلا شوهرم آدم ساده پوشیه و هنوزم هست ولی اون موقع ها هم وضع مالی خوبی نداشت. یه روز قرار بود همدیگه رو ببینیم و قبلش قرار بود بیاد دم خونه ما که بریم. من بهترین لباسام رو پوشیده بودم و خیلی شیک شده بودم وقتی اون اومد یه شاخه گل کوچیک تو دستش گرفته بود و کمی هم نگران این بود که بخواد با مادرم رو در رو بشه چون توی این موارد خیلی خجالتی بود. وقتی مادرم دیدش بهم یواشکی گفت که اینه اون جوونی که دوستت داره. این که از پوشیدن یه لباس خوب هم عاجزه چطور می خواد تو رو خوشبخت کنه؟{اینجا چشای دختره پر اشک شد یه دستمال از روی میز برداشت و نگذاشت که اشکاش بچکه}. وقتی مادرم این رو گفت من اشک توی چشام جمع شد و خودم رو گذاشتم جای پسری که جلوی من نشسته و غیرت جوونی داره و شور زندگی و تمام تلاشش رو کرده که به من برسه. همون موقع به مادرم گفتم من همین پسر رو می خوام. همینی که با یه شاخه گل اومده و لباسشم سادس. چون چیزی داره که بقیه ندارن.

ازدواج کردیم و جفتمون درسمو تموم شد. شوهرم خیلی زحمت کشید. شبهایی که من درس می خوندم  و اون تا دم دمای صبح بیدار می موند تا پروژه های کاریش رو تموم کنه. اون یکی از بهترینها بود توی کارش چون ایمان داشت به کارش چون به عشقمون و حریم خونه ایمان داشت. یواش یواش اسمش توی کارش مهم شد و معروف شد و بعدش زندگیمون خوب شد. یعنی بعد 5 سال. گفت الان یه 3 سالی هم هست که خارج از کشوریم و از زندگیم خیلی راضیم. بهش گفتم تو چطور دینت رو ادا کردی به شوهرت وقتی که به خاطر تو انقدر زحمت کشید؟

بازم یه لبخندی زد و توی چشام نگاه کرد و گفت راستش رو بخوای فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم محبت و عشقی رو که بهم داده جبران کنم. من خوشبختم و این رو مدیون شوهرم هستم.بهم گفت حالا که بعد 3 سال برگشتم و وضعیت دخترای جوون فامیل رو می بینیم بیش از پیش شوهرم رو دوست دارم. اون یه مرده. بعدش بازم لبخندی زد و گفت جلوش نگی این چیزا رو که کله ام رو می کنه!!! شوهرش بالاخره سر و کله اش پیدا شد. یواشکی طوری که جلب توجه نکنه ماچش کرد و گفت خب  به به آقا ***(سانسور، اسمم رو نميگم تا همه تو كف بمونيد)  جوونور کی بیایم عروسیت برقصیم؟ جفتشون زدن زیر خنده و من هم خندیدم. به راستی که خنده یک زوج خوشبخت در تمام کائنات باعث پایکوبی میشه. زندگیشان پایدار.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو