تبليغاتX
اهواز کیانپارس خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
طعامی به ارزش طلا
موضوع: اجتماعی جمعه بیست و نهم دی 1385 2:3

طعامی به ارزش طلا

 

یادش به خیر اون زمون ها، گشنمون که میشد چند تا گوجه فرنگی رو با 3 تا تخم مرغ سرخ می کردیم و یه املت توپ آماده می کردیم. امروز که رفته بودم بازار واسه خرید مواد مورد نیاز منزل، داشتم از دیدن قیمت ها شاخ در می آوردم. گوجه فرنگی با کیفیت خیلی پایین کیلویی 1600 تومان!!! یعنی از بین 3 تا صندوق موفق شدم 1 کیلو گوجه که اونم کیفیتش افتضاح بود رو بردارم. تخم مرغ هم که ماشالله دونه ای 100 تومان. یعنی از این به بعد مهمون که اومد خونه مون به جای چلو مرغ و کباب باید املت جلوش بزاریم. البته این گرونی فقط مال گوجه و تخم مرغ نیست، بلکه خیلی موارد مورد نیاز خانواده ها هست که قیمتشون سرسام آوره. از مواد غذایی گرفته تا پوشاک و حتی کرایه ها.

نمی خوام وارد بحث های سیاسی بشم ولی چرا باید اینطوری باشه؟؟ چرا خیلی ها به لطف حقوق های پایینشون باید از خیلی چیزها چشم پوشی کنند؟ این دوره زمونه همه چیز شده پول. هر کسی داشته باشه پس زندگی راحتی هم داره ولی هر کسی نداشته باشه باید واسه در آوردنش جون بکنه تا بتونه شکم زن و بچه اش رو سیر کنه. تازه پریزیدنت فرموده 2 تا بچه کمه.آخه این چه حرفیه میزنی؟ مگه تو تونستی زندگی راحتی رو واسه این 70 میلیون تامین کنی که حالا میگی باید بشیم 110 میلیون؟ خوب اگه آلمان و کشور های دیگه میگن باید جمعیتمون زیاد شه بخاطر اینه که میتونند نیازهای اولیه و الی آخر مردمشون رو فراهم کنند. تو که هنوز توی نیاز های اولیه موندی.

به خدا توی سطح همین شهر خودمون چیزهایی رو میبینم که از زندگی ناامید میشم. معتادی که گوشه خیابون دار جون میده، بچه کوچکی که توی این هوای سرد با لباس نه چندان مناسب داره آدامس می فروشه تا بتونه پولی واسه خانواده اش ببره، پیرزنی که سر خیابون با چشم های خیس از مردم کمک می خواست تا یه مقدار پول برای درمان فرزند بیمارش بهش بدهند و ...

اینه اون جامعه ای که ما داریم توش زندگی میکنیم. اینجا کجاست؟؟ تو رو خدا هر کی میدونه بگه. واقعاً اینجا ایرانه. همون سرزمین انسانهای بیگانه پرست. همون سرزمین انسانهای مرده پرست.

 

نظر سنجی رو عوض کردم. حتماً توش شرکت کنید. خیلی برام جالبه بدونم واقعاً محبوبیت پریزیدنت چقدره. نتیجه اون قبلی هم به صورت زیر بود که مشاهده می کنید:

 

بهترین سن برای ازدواج چقدر است؟؟

 

15 تا 20 (5%)

20 تا 25 (15%)

25 تا 30 (22%)

30 تا 35 (17%)

35+ (7%)

هر وقت انسان به پختگی لازم برسد (10%)

هر زمان که مایه تیله جور شد (4%)

جمش کن بابا ازدواج کیلو چند (17%)

 

تعداد آرا هم با وجود اینکه فکر می کردم بیشتر مورد استقبال قرار بگیره خیلی کم بود یعنی 83 نفر. امیدوارم توی این جدیده حتماً شرکت کنید.

 

قربونتون هم برم و التماس دعا...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ایران، سرزمین انسانهای بیگانه پرست
موضوع: اجتماعی یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 2:2
ایران، سرزمین انسانهای بیگانه پرست
"میرزا ابوالقاسم فراهانی" دانشمند فاضل و ادیب فرضانه بود که پس او فوت پدرش "میرزا عیسی فراهانی" به وزارت دربار فتحعلی شاه رسید و به لقب" قائم مقام" مشهور شد. در زمانی که مملکت به دلیل سهل انگاری فتحعلی شاه ( که من شخصا بهش میگم فتحعلی زن باز بس که عشق حرمسرا داشت!!!) و بقیه دار و دستش به گاو عظمی رفته بود و هر بار شورشی از جنوب و شمال و شرق و غربش به پا می شد، قائم مقام با درایتی که داشت اوضاع مملکتی رو سر و سامان داد و خدمات فرهنگی گسترده ای را انجام داد. اما درباریان بوقلمون صفت که خدمات و تغییرات درباری قائم مقام برایشان خوش آیند نبود انقدر زیر گوش شاه خواندند تا شاه راضی به قتل او شد.پیش خدمتی را به سراغ قائم مقام فرستادند و او را به باغ نگارستان می برند. مامورانی که انتظار رسیدنش را می کشیدند وی را دستگیر کرده و در زیر زمین به مدت چند روز بدون آب و غذا زندانی می کنند. قائم مقام که متوجه شده بود می خواهند او را بکشند با خون بازویش روی دیوار، بیت اول غزلی را که سروده بود می نویسد:

روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

بالاخره پس از چند روز، به دستور شاه و اطرافیانش، او را خفه می کنند و همان شبانه او را در محوطه حضرت عبدالعظیم دفن می کنند. در عظمت و شرف "قائم مقام فراهانی" همان بس که "سر جان کمپل" وزیر مختار انگلستان در ایران که توانسته بود اکثر درباریان و مقامات ایرانی را مطیع خود سازد درباره او به روسای خود نوشته بود:"یک نفر در ایران هست که با پول نمی شود او را خرید و آن شخص قائم مقام است."

پایان داستان زندگی قائم مقام فراهانی خیلی غم انگیزه. مثل هر کسی که در تاریخ ایران زمین به این سرزمین خدمت کرد بهش خیانت میشه و کوردلان و کثافتهای درباری نمی گذارن که به خدماتش ادامه بده. تاریخ ایران زمین، بارها و بارها تکرار شده و هربار در دوره ای مردی ظهور کرده تا اوضاع نابسمان این خاک بیگانه پرست رو درست کنه و بعدش هم به دست خائنین به انسانیت به دیدار باقی رفته است. این رویه مردم این سرزمینه. از در و همسایه تا دوست و آشنا هم، همین زیر آب زدنها و بیگانه پرستی و غر زدنهای غیر انسانی و خویهای خوک صفتانه رو به رخ هم می کشند و خودشون رو تافته جدا بافته و عاری از هرگونه ایراد می بینن. این میون آدمهایی که روحشون بزرگ باشه و جوانمرد باشن خیلی کم هستن. انقدر کم که وقتی به دستشون میاریم فکر می کنیم خواب دیده ایم یا فرشته ای بر روی زمین نازل شده. حرفی نزنم بهتره پس به قول عزیزی خاموشی گزیدن به ز یاسین ...

قربون همتون برم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

نامه ای به پدر
موضوع: جالب و خواندنی پنجشنبه چهاردهم دی 1385 2:7

نامه اي به پدر

 

پدر در حال رد شدن از كنار اتاق خواب پسرش بود، با تعجب ديد كه تختخواب كاملاً مرتب و همه چيز جمع و جور شده. يك پاكت هم بر روي بالشت گذاشته شده و روش نوشته بود «پدر». با بدترين پيش داوري هاي ذهني پاكت رو باز كرد و با دستان لرزان نامه را خواند:

 

پدر عزيزم،

با اندوه و افسوس فراوان برايت مي نويسم. من مجبور بودم با دوست دختر جديدم فرار كنم، چون مي خواستم جلوي يك رويارويي با مادر و تو را بگيرم. من احساسات واقعي را با Stacy پيدا كردم. او واقعاً معركه هست، اما ميدونستم كه تو اورا نخواهي پذيرفت، به خاطر تيزبيني هايش، خالكوبي هايش، لباسهاي تنگ موتورسواريش و به خاطر اينكه سنش از من خيلي بيشتره. اما فقط احساسا نيست، پدر.او حامله است. Stacy به  من گفت ما ميتونيم شاد و خوشبخت بشيم. او يك تريلي توي جنگل داره و كلي هيزم براي تمام زمستون. ما يك روياي مشترك داريم براي داشتن تعداد زيادي بچه. Stacy چشمان من رو به روي حقيقت باز كرد كه ماريجوانا واقعاً به كسي صدمه نمي زنه . ما اون رو براي خودمون مي كاريم، و براي تجارت با كمك آدمهاي ديگه اي كه توي مزرعه هستن، براي تمام كوكائين ها و اكستازي هايي كه مي خوايم. در ضمن، دعا مي كنيم كه علم بتونه درماني براي ايدز پيدا كنه و Stacy  بهتر بشه. اون لياقتش رو داره. نگران نباش پدر، من 15 سالمه، و مي دونم چطور از خودم مراقبت كنم. يك روز، مطمعنم كه براي ديدارتون بر مي گردم، اونوقت تو ميتوني نوه ها زيادت رو ببيني.

با عشق،

پسرت، John

 

پاورقي: پدر، هيچكدام از جريانات بالا واقعي نيست، من بالا هستم تو خونه Tommy . فقط ميخواستم بهت يادآوري كنم كه در دنيا چيزهاي بدتري هم هست نسبت به كارنامه مدرسه كه روي ميزمه. دوست دارم! هر وقت خونه براي برگشتن من امن بود بهم زنگ بزن.

 

چند وقتي هست كه خيلي سرم شلوغه. اونقدري كه حتي وقت نمي كنم به اينترنت وصل بشم. همين چند روز نيم ساعتي هم كه ميتونم بيام وبلاگ رو آپ كنم خودش خيلي زياده. چكار ميشه كرد؟ زنديگيه و هزار تا سختي و بدبختي، بايد باهاش ساخت. ما كه هنوزم زنده ايم و مبارزه مي كنيم. تا ببينيم چي ميشه. دوستان گلم هم كه به وبلاگم سر ميزنند،، دستتون درد نكنه و خيلي شرمنده كه نميتونم بيام وبلاگتون رو بخونم(توضيح دادم براتون). ايشالا كه مشكلات ما هم حل بشه بتونيم به زندگي عاديمون برسيم.

قربون همتون برم... مخصوصاً بچه هاي گل ايران، اهواز و كيانپارس.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

صدام حيوان صفت
موضوع: متفرغه جمعه هشتم دی 1385 1:58

صدام حيوان صفت

بالاخره این موجود حیوان صفت منحوس به مرگ با طناب دار محکوم شد. چقدر دوست دارم ویدئوش رو وقتی اون بالا مثل سگ جون میده رو ببینم. نمی دونم چرا وقتی قضیه به محاکمه خوک صفتهایی مثل صدام میشه سازمانهای حقوق بشری یاد حقوق یک انسان می افتند. اون موقع که صدام به ما حمله کرد و زن و بچه این مرز و بوم رو آواره کرد این سازمانهای بی خاصیت کجا بودن؟ اون موقع که از دولتهای اروپایی بمب شیمیایی گرفت ریخت رو سر جوون مثل دسته گل این مملکت، اتحادیه اروپا و استثمارگراش کجا بودن؟
اون موقع که پدر مردم خودش و کردها رو در آورد کسی میگفت آقا جان اینها انسان هستند و دارای حق انسانی؟ حالا موقع به محاکمه که شده، همه کاسه داغتر از آش که باید همه چیز مو به مو رعایت بشه. می خوام صد سال سیاه رعایت نشه. مگر وقتی فوج فوج آدم تو عراق و سودان و سومالی کشته میشه و با بمب می ترکه کسی صداش در میاد؟ مگه وقتی میلیونها انسان حتی نمی تونن لقمه ای نون برای خودشون تهیه کنن و توسط کشورهای توسعه یافته چپاول می شن کسی صداش درمیاد؟ مگه وقتی جوونای ایرانی زیر فشارهای مختلف اجتماعی، فرهنگی روح و افکارشون به فاک فنا میره کسی صداش درمیاد؟

حالا تازه آقا می تونه درخواست فرجام بکنه. چه دادگاهی، چه کشکی. طرف زده با سرنوشت میلیونها آدم بازی کرده حالا فرجام خواهی هم بکنه. آرزوم اینه که این پست رذل رو بکشن اون بالا و ترتیبش رو بدن. ازش متنفرم. امیدوارم به درک واصل بشه. لطفا کامنت ایده آلیستی هم نگذارید. ایده آلیستهای طرفدار حقوق بشر عجرشون با آقا تشریف ببرن بهشت انشالله.

 

سرم خيلي شلوغه و اصلاً وقت آپ كردن ندارم. ايشالا مشكلات ما هم حل بشه بتونيم به وضعيت وبلاگمون برسيم.

در كل قربون همه بچه هاي گلي كه به وبلاگم سر ميزنند و نظر ميزارند.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

اینه رسم انسانیت؟
موضوع: دلتنگی هایم شنبه دوم دی 1385 0:35

اينه رسم انسانيت؟

 

يه شب باروني و تاريك، بيان بريزند تو خونت. اموالت رو غارت كنند و خودت رو هم به طرز فجيهي بكشند. جوري كه حتي با دل و جرات ترين انسان ها هم با ديدن جسدت اشك در چشمانشان حلقه بزند. تو كه پاك و ساده بودي، تو كه مهربان بودي. تويي كه هيچكسي ازت خاطره بد به يادگار نداره. چرا اين بلا بايد به سر تو بياد. يعني راسته كه خدا هر كسي رو دوست داشته باشه خيلي زود پيش خودش برش مي گردونه؟ پس چرا تو رو اينشكلي برد؟ به خدا آدم ديگه توي خونه خودش هم آرامش نداره.به همين راحتي ميان در خونت و تا در رو باز ميكني بهت حمله ميكنند. اموالت رو ميبرند و خودت رو هم ...

اين همون امنيتي هست كه ازش حرف ميزنند؟ كجاي دنيا به اين ميگن امنيت؟ آخه نامردا چند تا ضربه.

يكي، دوتا، پنج تا... سيزده تا!!! چطور دلتون ميومد شاهد جون دادن يه آدم به اين شكل باشيد؟ خدا از سر تقصيراتتون نگذره.

 

دوستان گلم واقعاً منو ببخشيد، اصلاً حوصله نوشتن رو ندارم. اونقدر داغونم كه نمي تونم كلمات رو درست و حسابي با هم جفت و جور كنم. چند شب پيش عموم به قتل رسيد، اونم به يه روش وحشيانه. ساعت 1 شب سه تا دزد نامرد وارد خونش شدند و عموم رو كه تنها بود به ضرب چاقو كشتند و وسايل خونش رو بردند. البته اين ميتونه يه چيزي شبيه معجزه باشه كه درست 2 ساعت بعد از قتل پليس به ماشين مجرمين مشكوك ميشه و تعقيبشون ميكنه و بعد از يه تعقيب و گريز طولاني موفق ميشه 2 نفرشون رو دستگير كنه و بعد از بازپرسي، هر دو نفر به دزدي و قتل اعتراف مي كنند. يك نفرشون هنوز فراريه ولي خدا خودش ميدونه بايد با هر كسي چكار كنه. خون يه بيگناه الكي روي زمين نميمونه.

واقعاً شرمنده كه نميتونم بهتون سر بزنم. آخه اصلاً حوصله ندارم. دلم خيلي گرفته. برام دعا كنيد. دعا كنيد بعد از اين همه سختي كه داره به من وارد ميشه بلاخره يه دوره خوبي هم بهم برسه.

 

 

كاش مي توانستيم از آفتاب ياد بگيريم

كه بي دريغ باشيم

در دردها و شادي هايمان

حتي با نان خشكمان

و كاردهايمان را جز براي قسمت كردن بيرون نياوريم.

                                                    احمد شاملو

 

قربون همتون برم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |


ahwaz-kiyanpars.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati