تبليغاتX
اهواز کیانپارس خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
زنان نیازی به اثبات ندارند
موضوع: اجتماعی یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 3:32

زنان نیازی به اثبات ندارند

امروز یه ایمیل دریافت کردم. از طرف خانمی بود که خودش رو عضو یه سایت(به قول خودش) فمینیستی معرفی کرده بود. یه نامه بلند بالا که در جواب یکی از پستهای من به نام "دختر ایرونی. بشکه توقع" بود نوشته و با این کار قصد داشت به قول خودش جواب کوبنده ای به من بده. البته دست به قلم ایشون خیلی خوب بود و من رو به شخصه ترکوند. جوری که اولش هیچ جوابی براش نداشتم. البته چند ساعت پیش یه کلید به مغز زاغارت در رفته ما راه یافت که حداقل بتونیم جواب درست و قانع کننده ای بهشون بدیم.

دنیای امروز، دنیای زرق و برقهاست و این چیزیست که زنان بیش از پیش بدان نیاز داشته اند! به اینکه به خواسته ها و هواهای نفسانی و آرزوهای خودشون برسند اما در قالبی نوین و جدید. زنان به برده داری و به برده بودن ترغیب می شوند و شان و ارزششون کاسته می شه اما در قالبی روشنفکرانه و با رنگ و لعابی جدید که باعث خنده بر لبانشون میشه و بشر رو به زوال می کشه. زن امروزی با ابداع واژه های احمقانه ای مثل فمینیست و مکتبی کردن آنها و حتی جدا کردن خود و احساس تافته جدا بافته بودن از جنس مخالف سعی در اثبات خود دارند و من نمی فهمم چقدر این جمله پوچ است که زنان بخواهند خودشون رو اثبات کنند وقتی کمال زندگی و جز لاینفک حیات ابدی هستند.

گاهی فکر می کنم چرا کم هستند مردانی که آب بر پای زنان بریزند و بوسه ای بر پای او زنند تا نشانی از تقدس را بر لبان خویش حک کرده باشند. همان پاهایی که در مسیر خیر و در راه عشق حرکت کرده اند و آبله شده اند  اما همچنان برای مرد خویش توان حرکت دارند. و کجا هستند زنانی که شانه های مردان خویش را با دستان گرم خود مرحمی باشند و در روزگار غریب و سرد اطرافشان، گرما و حرارت وجودشان را به فراسوی ذهن خویش نسپارند.سپردن خود به آغوش گرم و چشیدن لبهای یار، بی دغدغه و بی خیانت، شده برامون آرزو و ایده آل و خیالبافی.  حالا نمی شه به راحتی گفت که من کسی رو دوست دارم و برای زندگیم انتخابش کردم چون همه چیز مسخره شده. اعتماد و اطمینان به قابلیت ها کمرنگ و محو شده. حالا نمیشه به دختری گفت
من اندوخته زیادی از مال ندارم اما به هرچه می خواهم می رسم فقط باید صبور بود و فداکاری کرد. حالا دیگه نمیشه زنهای داستانهای کودکیم رو دید که سالها به انتظار شوهرهای سفرکرده شون  هر روز غروب چشم به دریای بیکران می دوختند تا روزی مونس هر یک برگرده. بی طاقت شده ایم. پایبند نیستیم و انقدر اعتماد به نفس نداریم که در مقابل استهزای پوچ و بی محتوای نوچه های شیاطین که در کالبد انسانی هستند مقاومت کنیم. پس ایمانهای راسخ کجا رفته اند؟

فکر کنم به اندازه کافی جوابتان را دادم. البته میدونم این چیز ها نمیتونه نوع تفکر کرم زده شما رو عوض کنه، ولی تا حدودی باعث میشه که به خود فرو بروید. تفکر برای اینکه شما خود با خود چنین کردید. برای مثال، مگه همین آبجی ناتانائیل خودمون نبود که با مدیریت و درایتش تونست یه بخش بزرگ از باشگاه خبرنگاران رو هدایت بکنه؟ مگر نیستند زنانی که بدون این واژه های مسخره توانسته اند کارهای بزرگی را انجام دهند. کدامشان دم از فمینیست میزدند؟

دوست عزیز به جای گشت و گذار های بیهوده در اینترنت و خواندن و جواب دادن به پستهای مانند پست من بیایید و روش زندگی و تفکرتان را عوض کنید. دیگه همین ها براتون کافیه به قول مظفر خان زرگنده؛ بعداااااااااااااااااً.......

قربون همتون برم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ولنتاین یا اسپندار مذگان
موضوع: اجتماعی پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 2:59

ولنتاین یا اسپندار مذگان

حقیقتش اینه که انقدر این مطلب قشنگ بود و انقدر باهاش موافقم که حیفم اومد فقط خودم بخونمش و دیگران رو از خوندنش محروم کنم. بخاطر همین یه مقداریش رو براتون نوشتم که امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید. نظر شخصی من هم همونه که نویسنده مطلب نوشته و منم موافقم که ما روز عشق خودمون رو داشته باشیم تا روز عشق خارجی ها.

"...جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم." ما ایرانی هستیم و ایرانی زندگی خواهیم کرد.

 یه نامه از دلتنگی هایم هم نوشتم. اگه کسی دوست داشت میتونه بره بخوندش. توی ادامه مطلب هست.

 

قربون همگیتون برم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرش
موضوع: جالب و خواندنی شنبه بیست و یکم بهمن 1385 1:3

نامه آبراهام لينکلن به آموزگار پسرش

به پسرم درس بدهيد. او بايد بداند که همه ي مردم دادگر و همه ي آنها رو راست نيستند، اما به پسرم بياموزيد که به ازاي هر بدکار انساني خوب هم وجود دارد. به او بگوييد به ازاي هر سياستمدار خودخواه رهبر جوانمردي هم يافت مي شود.
 
به او بياموزيد اگر با کار و زحمت خويش يک دلار کسب کند، بهتر از آن است که جايي روي زمين، پنج دلار بيابد. به او بياموزيد که از باختن پند بگيرد و از پيروز شدن  لذت ببرد. او را از غبطه خوردن بر حذر داريد. به او نقش و تاثير مهم خنديدن را يادآور شويد. اگر مي توانيد به او نقش موثر کتاب در زندگي را آموزش دهيد .
به او بگوييد بينديشد، به پرندگان در حال پرواز در دل آسمان دقيق شود .به گلهاي درون باغچه و زنبورها که در هوا پرواز مي کنند دقيق شود و بنگرد. به پسرم بياموزيد که در مدرسه بهتر اين است که مردود شود اما با تقلب به قبولي برسد. به پسرم ياد بدهيد با ملايم ها ملايم و با گردن کش ها گردن کش باشد.
به او بگوييد به باورهايش باور داشته باشد.حتي اگر همه بر خلاف او حرف بزنند. به پسرم ياد بدهيد که همه ي حرف ها را بشنود و سخني را که به نظرش درست مي رسد برگزيند. ارزشهاي زندگي را به پسرم آموزش دهيد. اگر مي توانيد به پسرم ياد بدهيد که در اوج غم و اندوه لبخند به لب داشته باشد. به او بياموزيد که از اشک ريختن خجالت نکشد.
به او بياموزيد که مي تواند براي انديشه و شعورش مبلغي تعيين کتد. اما قيمت گذاري براي دل بي معناست. به او بگوييد که تسليم هياهو نشود و اگر خود را بر حق مي داند پاي سخنش  بايستد و با همه­ي نيرو مبارزه کند. در کار آموزش به پسرم نرمي به خرج دهيد اما از او يک نازپرورده نسازيد. بگذاريد شجاع باشد. به او بياموزيد که به مردم باور داشته باشد. توقع زيادي است اما ببينيد که چه مي توانيد بکنيد.


پانوشت: من به شخصه هرچی بیشتر این جملات رو می خونم بیشتر به زیبایی و عظمتش پی می برم. بالاخره هیچی که نباشه آدمهای بزرگ و سردمدار رو الکی نگفتن بزرگ. خیلی هاشون واقعا روح های بزرگی دارن.

 

این همه من گفتم بیاید جواب معمای پست قبلی برام بنویسید، بعدش هیشکیییییی کمک نکرد. دستتون درد نکنه. اینبار رو حوصله ندارم به کسی گیر بدم. همین یه نامه آموزنده خودش قد کل چرت و پرتهای من ارزش داره. ایشالا که بخونیدش و ازش لذت ببرید.

قربون همتون برم...

 

بیارام کنارم،

و بگو چه کرده ام،

در بسته است بسان چشمان تو،

ولی اکنون خورشید را میبینم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

همسریابی آنلاین
موضوع: اجتماعی سه شنبه هفدهم بهمن 1385 3:36

همسریابی آنلاین

حتما تا به حال اصطلاحاتی مثل ازدواج اینترنتی و یا همسریابی آنلاین به گوشتون خورده. جالبه بدونید که این قضیه داره به یه کسب و کار پر سود برای صاحبان اینگونه سایتها مبدل میشه و جالب تر اینکه بدونید مسلمانان و به ویژه اعراب استقبال بسیار زیادی از اینگونه سایتها به عمل آوردن. در بین اعرابی که به دنبال زوج در اینترنت می گردن دو گروه بیشتر توی چشم می خورن.
اول نسل جوانی هستند که تحصیل کرده اند و در خارج از کشور موطن خود زندگی می کنن. طبیعتاً این نسل جدید هزاران بار از نسل گذشته خودشون جلوتر هستن و عقاید و رفتار و نحوه زندگیشون خیلی متفاوته. این قضیه در مورد ما ایرانی ها هم صدق می کنه اما اگر کمی کاووش در بین فرهنگ اعراب یه نسل قدیم بکنیم متوجه می شیم که دیدگاه اونها به زندگی و به ویژه جایگاه زن چقدر عقب مانده و پست و عصر حجریه. برای همین نسل جدیدشون با یه چالش بسیار مهم مواجه شدن و پیدا نکردن زوج دلخواه از طرق سنتی باعث شده که عده بسیار زیادی به سایتهای همسریابی آنلاین مراجعه کنن.
گروه دوم کسانی هستند که مذهبی هستند و فرق چندانی با نسل گذشته خودشون ندارن اما به دلیل اینکه همین مذهب باعث میشه دست و پاشون در انتخاب دختر یا پسر دلخواهشون بسته بشه بنا به عدم ارتباط مسقتیم با همسر آیندشون به این سایتها مراجعه می کنن. جالبه که اکثریت استقبال  اعراب در کشورهای حوزه خلیج دخترها هستند! پیدا کردن همسر از اینترنت شاید در چند سال گذشته امری بحث انگیز و مجادله آمیز بود ولی امروزه به مرور زمان تبدیل به یک امر طبیعی شده چرا که با گذشت زمان بسیاری از موانع هم از سر راه بر داشته شده. موانعی مثل عدم تجربه صاحبان سایت در صحت و سقم اطلاعات کاربران، راه های موفقیت آمیز بهتر در پیدا کردن همسر، و کمک به کاربران برای چگونگی تبلیغ کاراکتر خود برای جستجو گران سایت.
متاسفانه در حالی که کشورهای عربی که از نظر فرهنگی به مراتب عقب تر از ما هستند در ایجاد سایتهای همسریابی آنلاین بسیار خوب عمل کرده اند و خیل عظیمی از پسران و دختران دم بخت رو از زجر تنهای در آوردن و دست بسیاری رو در دست همسر مورد علاقشون قرار دادن، جایگاه حتی یک سایت ایرانی در این میان بسیار خالیست. متاسفانه هر سایت ایرانی که روی خط میاد بعد از مدتی به دلایل مختلف نامش به خاطره ها می پیونده و در همان نطفه خفه میشه.
هرچند که نباید یه طرفه به قاضی رفت و می باییست مشکلات رو از دیدگاه یک صاحب سایت اینچنینی هم وطن هم دید. فرض کنید اگر فردا روزی من نوعی چنین سایتی بزنم علاوه بر فشار اذهان عمومی و حتی کشیده شدن آن به نهاد های دولتی که اصلا ربطی به قضیه ندارن، ساعت وقت و پرسنل رو باید وقف این کنم که به ملت بگم آهای این سرویس برای دوست دختر پیدا کردن و مخ زنی نیست. اگر دنبال یه سوراخ برای شب جمع هستید برید یه چرخی توی خیابون بزنید حتما گیر میارید. بنابراین بحث فرهنگ سازی اون در پیشه. این وسط فمینیستها هم بساط ننه من غریبمشون رو راه می ندازن و آنچنان در سوز و گذاز زن می سرایند که اصلا آدم نمی فهمه که گوز به شقیقه چه ربطی داره. برادران و خواهران مذهبی هم که گویی در مملکت ما بالاخونه رو اجاره دادن و کرکرش رو هم کشیدن پایین. به هر جهت راهی طولانی در پیشه.


در آخر صمیمانه امیدوارم که یه کسی همت کنه و سایت همسریابی درست و خوب راه اندازی کنه چرا که متاسفانه با پیچیده تر شدن نسل ما و عقاید و نظراتی که داریم و ضمن اینکه فعالیتهای دنیای امروزی عملا بسیاری از وقت ما رو می خوره، به نظر می رسه که در آینده ای نزدیک اینگونه سرویس ها با استقبال بسیار زیادی رو به رو خواهد شد چرا که به شما این امکان رو می ده که بتونید تنها با درج یک آگهی از افکار و عقاید خود به ده ها غیر همجنس علاقه مند به خود وصل بشید و با دیدار مستقیم و تبادل افکار به شخص مورد نظرتون برسید.

پا نوشت کاملاً بی ربط: امشب یه اس ام اس برام اومد که خیلی فکرم رو مشغول خودش کرد. یه معما بود که هر چی فکر کردم متوجه نشدم جوابش چی میشه. براتون مینویسمش هر کی بلد بود لطف کنه جوابش رو بهم بده.

از برف سفید تر، از شب سیاه تر. 5 حرف دارد و حرف اولش (م) است.خوردنش حرام و نوشیدنش حلال. در قرآن ذکر شده مرد در روز 3 بار و زن در طول عمر یک بار است.

قربون همتون برم. شب خوش

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

آتقی؛زر ورق؛اعتیاد
موضوع: اجتماعی شنبه هفتم بهمن 1385 1:34

آتقی؛زر ورق؛اعتیاد

نه بابا نترسید، معتاد نشدم. همین یه کارمون مونده بود دیگه. داشتم نصفه شبی این زر ورق پاکت سیگار رو در میاوردم یهو نوستالژی و حس طنزم گل کرد. ما هم که دست به کیبوردمون به کوری چشم کفار و ایادی قلم شده تمام دنیا به غیر ایران(!) خوبه، گفتم کمی بنویسم هم بخندیم هم گریه کنیم. سریال آینه عبرت رو یادتون میاد؟ همون که آتقی توش بود هرویین میزد اون یارو دیگه هم بود تریاک می کشید و این وسط یه فلک زده اسکل هم افتاده بود بینشون که وسوسه میشد و خلاصه کلی با خودش کلنجار می رفت که شیره ای بشه یا نشه آخرشم می نداخت تو خط تزریق!
خداییش هم صدا و سیما اون زمانا مردم رو خر گیر آورده بود و هنوزم اسکل می کنه هم مردم تو هپروت زندگی می کردن. حالا شاید به یمن اینترنت و ماهواره و خلاصه اطلاع رسانی بیشتر عده ای از نسل جوان و تاکید می کنم عده ای یه کمی بیشتر حالیشونه. من اون موقع ها بچه بودم. این چیزا رو که می دیدم دیگه کپ می کردم. میگفتم یا امام. هرکی لب زد به سیگار یعنی تا هفت پشتشم معتاد میشن.
اساساً این سیاست صدا و سیمای ما توی همه چیزه که شلوغش می کنه و به جای اینکه راه درست رو نشون بده با ترس و وحشت می خواد واسه بیننده اش یه دیوار پوشالی درست کنه. سریال مربوطه نقل هر مجلسی بود و پدرمادرها به زور شمشیر و ساتور بچه هاشون رو مجبور می کردن که این سریاله رو ببینن یا اصلا بهتره بگیم اون موقع خدای سریال تلویزیونی دیگه همین بود. نه ماشالله برنامه های متنوع هم صدا سیما اون موقع ها از سر و کول مردم توی 2 شبکه ایران بالا می رفت و اصلاً مردم گه گیجه می گرفتن کدوم یکی رو ببین واسه همین خلاصه ملت هر هفته آماده می شدن بشینن پای این سریال ببینن اون یارو پسره بچه مثبته که انگار از پشت کوه اومده بود معتاد میشه و آخرشم که معتاد شد ترک می کنه یا اصلاً به چه راه هایی کشیده میشه.
این تریپهای اعتیاد و ترسوندن ملت واقعا الان بهش فکر می کنم خیلی خنده داره. یه مدت یادمه از این سریالهای ایدز می ذاشت. من اون موقع ها اوایل نوجونیم بود. دیگه بهم الهام شده بود که آره راستی راستی ایدز دارم. حالا جالبه اون موقع تو سوراخ کلید هم نکرده بودیم چه برسه به سوراخ آدمیزاد ولی ترسیده بودم خفن. می گفتم نکنه من هم ایدز دارم و حالیم نیست!!!
برنامه های مستند درمورد اعتیاد هم که دیگه واویلا. نمیدوم چرا همه معتادا کیف دزد می شدن و قاتل و مزدور. دوربین رو برمی داشتن می بردن تو زندونایی که مثل سیاهچاله های قرون وسطی ست. صدای ترق و توروق دری که انگار صد ساله روغن نخورده و یه معتاد فلک زده که انگار دیواری کوتاه تر از این بدبخت گیر نیورده بودن و بعدش صورت شطرنجی و ندامت و اشک و اخ و تف معتاده و خلاصه بچه ها با کبریت بازی نکنید که خطر داره، ماهی بخورید چون امگا 3 داره و بنزین هم درست مصرف کنید.
یعنی به جای اینکه بیان به ملت اصولش رو بگن و اصلا توضیح بدن قضیه چی به چیه تریپ همون تریپ پروپاگاندای مذهبی بود. به زور وحشت از جهنم و گرز داغ توی ماتحت هم که شده می خواستن بگن معتاد نشید. سناریوهای سریالها هم که خدا بود. باباهه زیر تخت پسرش قره قوروت پیدا کرده بود بعد فکر می کرد تریاکه، هاها. دیگه ببینید بابائه چه اسکولی بوده. دارم فکرش رو می کنم اگر قرار باشه من هم همچین بابایی از آب در بیام که معلوم نیست بچه چه نخاله ای از آب در میاد با این همه امکاناتی که اون باهاش مواجه هست و من نبودم.
نمی دونم یادتون هست یه بار راجع به مجلات سوپر نوشتم و دردسرهایی که من نوعی زمان نوجوانیم برای به دست آوردنشم داشتم و الان یه بچه 10 ساله هم با یه اکانت اینترنت 3 سوت می تونه به عکسای گوگوری دسترسی داشته باشه. حالا لابد اینم بشه سوژه می رن سریال می سازن که مادره شب دخترش رو زیر نظر داره که توی اتاق تاریک نشسته پشت مانیتور و چشما گود رفته پس حتما داره عکس سوپر نگاه می کنه!!!
مرده شور اون دورانی رو ببرن که این طوری من و امثال من توش بزرگ شدیم. حالا دیگه به جای حرص خوردن فقط می خندم. بابا آتقی بیا یه سیگار بده دستمون جو بگیرتمون بریم مرفین تزریق کنیم! به قولی دوستی انقدر بدبختی داریم دیگه به این چیزا نمی رسیم. یعنی وقت کم میاریم...فعلا این مطلب رو داشته باشید تا مطلب بعدی کمی زار بزنیم. دلم لک زده واسه اون تریپ های عاشقونه و در و دل های خودم. یه مدته که حس تنهایی داره دیوونه ام میکنه. دور و ورم هزار تا آدم ریخته هاااااااا، ولی خوب اونی که باید باشه نیست. همون بانویی که در موردش می نوشتم. یادتونه که؟؟ خلاصه دیگه داره کم کم خوابم میاد و حوصله نوشتن هم ندارم. برم بگیرم بخوابم که از همه چیز بهتره. پسسسس

قربون همگیتون برم. برام دعا کنید، حتی اگه یه دعای ساده باشه.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

امان از قلب پاره پاره
موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه دوم بهمن 1385 3:42

امان از قلب پاره پاره

امشب بدحالم گرفتس. هرچند همه چیز داره عالی پیش میره ولی خیلی وقت بود این طوری یه زخم کهنه سرش باز نشده بود. نمی دونم شده براتون یا نه. گاهی از یه حرکتی یه حرفی یه بی توجهی و یا حتی گوشه چشمی انگار که تیشه به ریشه تون بزنن. انقدر که از درد به خودتون بپیچید. انقدر که انگار قلبت می خواد از تو سینه بپره بیرون و بهت میگه دیگه طاقت این یه چیز رو نداره.
همیشه بهت گفتم هر آدمی با هر شخصیتی یه لایه عمیق احساسی داره که چپوندتش اون ته ته های قلبش چون می ترسه که روش کنه.می ترسه باهاش بازی کنن. می ترسه زخم بخوره. طاقتش رو نداره. آخه کار هر کسی نیست. به هیکل و سبیل پر پشتم نیست. همه دارن. وقتی دو نفر به حدی می رسن که تا پشت این لایه نازک می آن باید خیلی حواسشون باشه یه وقت پاره اش نکنن. یه وقت بهش زخم نزنن. خواسته و ناخواسته. بر حق و نا حق. فرقی نمی کنه چون اثرش می مونه. چرک میشه و عشق رو کینه می کنه.
احساس می کنم تمام بدنم درد می کنه از این درد کهنه لعنتی. تنها
تو تونستی خودت رو برسونی به لایه کشیده شده روی قلبم. پس سعی نکن خراشش بندازی. چه فرقی می کنه خواسته باشه یا ناخواسته. چینی شکسته دل رو نمیشه پیوندش زد. دلم می خواست امشب از خیلی چیزا برات می گفتم اما نگذاشتی. زخمت رو زدی و مارو تا خود صبح بیدار نگه داشتی. دلم می خواست امشب ثانیه هاش رو از همین راه دور بازم باهم تقسیم می کردیم ولی جاش بی خوابی شبونه و هجمه این اتاق سرد لعنتی رو سرم هوار شد.می دونم که هیچ وقت نمی خوای این طوری بشه اما یادت بمونه این قلب لامصب تیکه تیکه س. زیادی تکونش بدی از هم وا میشه مثل قدیمای تاریک و تلخ. بگذار مزه شیرینی توی دهانم بمونه. یه عمره که تلخی رو مزه کردم. یه عمره.دیگه بسمه.بگذار دیگه به سیاهی فکر نکنم. از سیاهی خسته ام. دلم نور می خواد و روشنایی. مواظبم باش

محرم هم شروع شد. دوباره محرم شد و کیانپارس هم مکانی برای قرارهای دختر پسر ها و شماره تلفن و ... نمیدونم چرا جوونای این دوره زمونه دیگه حرمتی برای امام حسین قائل نیستند. من کاری به قسمتهای دیگه ندارم و بحثم در مورد بیشتر هیئت های کیانپارس هست. پا میشی میری هیئت تا برای امام حسین سوگواری کنی، ولی چیزهایی رو که میبینی نفرتت رو از دنیا بیشتر میکنه. دختر ها یه سمت ایستادند و پسر ها سمت دیگه. هر 5 دقیقه یک بار یه دختر با یه پسر آشنا میشه و میره توی خیابونهای خلوت و ... از اون ور یکی دیگه میاد به اون یکی شماره میده و خلاصه از این جور مسخره بازیها که همیشه میشه ولی توی این زمان و این مکان نباید بشه. شاکی میشیم و میگیم اینجا چیه دیگه بابا؟ مارو آوردید پارتی؟ میگند خوب بیا بریم یه مسجد. اونجا بهتره. پا میشیم میریم مسجد... واویلاااااا. اینا دیگه چه گوش درازهایی هستند.همه لخت شدند بکوب بکوب راه انداختند. انقد خودشون رو میزنند تا به ملکوت اعلا برسند. آخه کجای قرآن نوشته خودت رو بگیر مثل خر بزن تا بری بهشت؟؟ بابا به خدا قرآن تاکید کرده نباید به بدن خودتون آسیب برسونید. چیه مثل این افغانی ها افتادید به جون خودتون؟ به گمونتون هر چی بیشتر بکوبید مقامتون توی بهشت بالاتره؟ من که به خودم گفتم اینبار بیخیال هر چی هیئته. میشینم تو خونه و کار خودم رو میکنم. مگه توی خونه نمیشه به مولا فکر کرد؟ مگه اینجا نمیشه اشک ریخت و سوگواری کرد؟ هر چی باشه بهتر از اینه که بریم و این سوهان های روح رو ببینیم.

خوب دوستان ممنون از اینکه به وبلاگ این حقیر سر میزنید. قبلاً عادت داشتم تک تک به کامنت ها جواب بدم و کلی وقت آزاد واسه این کارها داشتیم. ولی الان دیگه مشغله زده تو مایه های ترافیک شهری و کلی بند و بسات. میثم جون مرسی که این زحمت رو واسه من و البته بیشتر اهوازی ها کشیدی و در مورد خطوط پی سی ام مسائلی رو مطرح کردی. اگه تونستی و خبری در این باره گیر آوردی خوشحال میشم برام ارسال کنی. ایمیلم رو که توی وبلاگ گذاشتم. بهتره دیگه پستم رو طولانی نکنم چون حتماً خسته کننده میشه. پس اینبار متفاوت با همیشه قربون جای پای آقا امام حسین. قربون قطره قطره خون خودش و یارانش که توی کربلا ریخته شد و قربون همه اونایی که محرم واسه اقام سیدالشهدا اشک واقعی میریزند.

لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم، اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود. ما ادما هيچوقت به زندگي علاقه نداشتيم... اگر علاقه داشتيم موقعي كه بدنيا اومديم گريه نميكرديم.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |


ahwaz-kiyanpars.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati