تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

تغییرات خوشایند 

موضوع: متفرغه یکشنبه بیست و هفتم اسفند 1385 1:47

تغییرات خوشایند

 

چقدر زود داره تموم میشه. انگار همین چند روز پیش بود داشتیم از روی سفره هفت سین پا میشدیم. یکسال دیگه هم از عمر هممون گذشت. یکسالی که برای من خیلی متغیر بود. اول سال کسی بودم و حالا یکی دیگه. وقتی به خودم توی چند ماه اخیر نگاه میکنم خیلی تغیرات میبینم. تفکراتم، تجربیاتم، روش زندگی ام، چهره و نوع لباس پوشیدنم و حتی رفتارم و خیلی چیزهای دیگه ام که تغییر کرده اند. دیگه اونی نیستم که فقط به فکر خوشگذرونی باشم. دیگه گذشت که بخوام توی رویا سیر کنم. من تغییر کردم، خیلی هم تغییر کردم. حالا تازه دارم معنی زندگی رو میفهمم. تازه دارم متوجه میشم دنیا چیه و ما واسه چی داریم زندگی میکنیم. نوع دیدم به محیط اطرافم هم تغییر کرده. به آدم ها و اطرافیانم. تازه دارم میفهمم باید با هر کسی چطور رفتار کنم. خودم رو به چه شکلی نشون بدم و حتی توی هر موقعیتی نوع تفکرم رو تغییر بدم.

 

همش از یه ماه ملکوتی شروع شد. من انسان مذهبی نیستم و حتی سطح اطلاعاتم از دینم خیلی کمتر از یه انسان معمولی هست، چون توی خانواده مذهبی نبودم و کسی هم نبود تا درباره این مسائل با من حرف بزنه، اما واسه خودم اعتقاداتی دارم. عقایدی که خیلی برام اهمیت دارند. همین ماه رمضونی امسال بود که ییهو به فکر این افتادم تا برای اولین بار قرآن رو کامل بخونم. اولش برام خیلی سخت بود چون هم عربی ام ضعیف بود و هم متوجه منظورش نمیشدم. اما یه نفر بهم گفت که تو میتونی فارسیش رو هم بخوانی و به همون اندازه که ثواب داره جذاب هم هست. خوب منم شروع کردم به خواندن معانی قرآن. نمیدونم چی باعث شد که همون چند روز اول به فکر این افتادم تا یه تغیراتی توی زندگی ام بدم. اول از همه روی شکل و شمایلم شروع کردم. سریع موهام که خیلی هم بلند بودند رو کوتاه کردم و بعدشم یه سری تغیرات دیگه. خلاصه برای خودم خیلی جالب بود که همین چند تا تغییر که شاید هم بی ارزش به حساب میان چقدر میتونند توی زندگی آدم تاثیر داشته باشند، به همین خاطر شروع کردم به تغییر دادن چیزهایی که به نظر خودم میتونستند مسیر زندگی ام رو 180 درجه عوض کنند. این میون جای یه نفر خیلی خالی بود. یه بانو که همیشه ازش صحبت میکردم. کسی که یه جورایی منجی من به حساب میومد. انسانی که منو از باطلاق بزرگی به اسم فراموشی بیرون کشید. دیگه پیشم نیست، حتی نمیدونم کجاست. ولی یادش همیشه باهام هست، توی تک تک لحظه های زندگی ام بهش فکر میکنم. میدونم که موفقیت من باعث خوشحالی اونم هست و برعکس شکستم باعث ناراحتیش.

 

این چند روزه که همش در حال تمیز کردن خونه بودم. از شستن فرش ها و مبل ها گرفته تا گرد گیری و تغییر دکور و ... خلاصه شدم یه پا مستخدم و همه کاره. شب هم که میشه تازه به فکرم میرسه برم یکمی هم بیرون بچرخم و هوایی تازه کنم. دیروز هم که با دوستام ساعت 2 شب به فکر افتادم تا یه غذایی بخورم. بعد یه نیم ساعتی که تاب خوردیم و همه جا هم تعطیل بود رسیدیم به لشکر و چند تا جیگرکی باز. خلاصه جاتون خالی اونقدر خوردیم که جای نفس کشیدن و برامون نموند.

دیگه پستم داره بیش از حد قاطی پاتی میشه. اگه بخوام بیشتر بنویسم همتون سر درد میگیرید.

 

پانوشت: توی چند روز عید بیش از 10 تا عروسی هست که باید توی همشون شرکت کنم. آخه خیلی وقته که توی هیچ مراسم شادی نبودم. میخوام عقده این چند مدت رو در بیارم.

 

در آخر هم سال خوب و خوش و پر از شادی و موفقیت رو برای همتون آرزو میکنم. امیدوارم که همیشه و همه جا سر بلند باشید.

قربون همه بچه های گل ایرانی و کیانپارسی هم برم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

آدمهای بدحساب 

موضوع: اجتماعی دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 1:5

آدمهای بدحساب

مادرم همیشه برای من یک نمونه رفتار حضرت علی(ع) در عدالت بده بستانی مالی بوده است. او بسیار دقیق و با حساب و کتاب است. یادم می آید تا همین چند سال پیش که بعضاً سکه های 5 قرانی و یک و دو تومانی در بازار پیدا میشد هیچ وقت حساب همسایه ها را گرد نمی کرد و کاملا آن را می نوشت. مثلا حساب آش نظری تقسیم بر تعداد همسایه ها و می شد نفری ....... و پنج زار. حالا هرچی به مادر می گفتیم که بی خیال این پنج قران شود او هرگز زیر بار نمی رفت. حتی در قبال همسایه هایی که او را با رفتار و کارهاشان آزار می دادند.
بعدها که سکه پنج تومانی هم در بازار به دیار حق شتافت، مادر درباره 5 قرانی ها کمتر سخت گیری می کرد و اصولا هم همسایه ها پول خرد را از مادر طلب نمی کردند. حساب کنید در جامعه ای که بقالی ها با کمال پر رویی صد تومان شما را پس نمی دهند و بی خودی حواله بزن به حساب می کنند، مادر در تکاپو بود که دو تومان و پنج قران باقی مانده همسایه ای را هم بدهد. این بود که من مقتدای مادر در حساب و کتاب شدم.


پدر از سویی دیگر، با اینکه یک کارمند بود، تنها لغتی که در سلولهای خاکتسری مغزش جا خوش نکرده بود حساب و کتاب بود. او بینهایت سخاوتمند به مانند بسیاری از خوزستانی ها، دست و دلباز بود و بی وقفه به دیگران کمک می کرد آنقدر که گاهی پول یک بلیط اتوبوس در جیب نداشت که به خانه بازگردد. شاید همین بذل و بخشش های بی مرز و کتاب و مگسان دور شیرینی باعث شد که به خاک سیاه بنشیند و هرکه دورش بود به پولی رسید و خانه ای بهم زد و دبدبه و کب کبه ای راه انداخت و خانواده پدر ما ماند و حوض بی آبش.

خوشبختانه، من در این میان به مانند بسیاری دیگر از صفاتم، بهترین های پدر و مادرم را گرفته ام. حساب و کتاب دقیق را از مادر(البته نه در حد علی وارش!) و سخاوتمندی در مقابل بعضی قشر جامعه مانند فقرا، کمکهای خیریه و دستگیری از دوست در وقت نیاز را از پدر.
من به شخصه از آدمهای بد حساب بیزارم. آدمهایی که پولی را از تو می گیرند و هرگز پس نمی دهند. آدمهایی که در هنگام نیاز به پایت هم حاضرند بیفتند ولی همچنان که خرشان از پل گذشت و پول را گرفتند می روند حاجی حاجی مکه. من هیچ وقت نفهمیدم وقتی که کسی نیاز مالیش برآورده شد و می تواند آن پول را باز برگرداند چطور هر روز صبح می تواند در آینه خودش را نگاه کند و بدون فکر اینکه یک بار سنگین بر دوشش افتاده ، راست راست در خیابان راه برود.


دوستان من، اگر از کسی پولی قرض گرفته اید، هرچند کوچک بروید و در آخرای این سال با احترام به او بازگردانید. چقدر بد است وقتی با دوستی جایی بروید و او پول کم داشته باشد و تو به عنوان قرض به او داده ای( اگر از سر دوستی و رفاقت و لطف باشد آن فرقش از آسمان تا زمین است) و او هرگز به روی خود نیاورد. چقدر بد است وقتی کسی به تو بگوید امروز که به من پول دادی، فردا یا پس فردا همین مبلغ را به تو نقدا می دهم و یا می ریزم به حساب بانکیت و این کار هیچ وقت اتفاق نمی افتد.
بدترین حالت ممکنه که بسیار هم اتفاق می افتاد، دبه در آوردن شخص قرض گیرنده است که واقعا گاهی بی شرمی به تمام معناست. قرض دادن و به کسی کمک کردن یک صفت پسندیده است و باید در جوابش به پسندیده ترین حالت ممکنه رفتار کرد نه اینکه تازه از زیرش شانه خالی کرد. در هر صورت بنشینید با خود فکر کنید و اگر به کسی قرض دارید و باید آن را ادا کنید ولو در حد یک اسکناس کم ارزش، آن را انجام دهید. آدمهای بدحساب از همه جهات در ذهن طرف مقابل، بی اهمیت می شوند و جایگاهشان را از دست می دهند. پس بشتابید و دین خود را ادا کنید و اگر هم دیر شده از طرفتان معذرت هم بخواهید. دنیا با نیکی ها بهتر می شود. سال داره تموم میشه، اگه کسی ازتون پولی میخواد خیلی زود برید و بهش بدید و اگر هم فعلاً دستتون تنگه براش توضیح بدید که حتماً اون پول رو بهش برمیگردونید. نذارید فکر کنن پولشون سگ خوری شده و دیگه برنمی گرده. خلاصه از ما گفتن بود. به قول مامان بزرگم؛ دوست گفت گفتم، دشمن گفت خواستم بگم.

 

قربون همه بچه های گل ایران و اهواز و کیانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تولد و مرگ در گوشه خیابان 

موضوع: اجتماعی جمعه یازدهم اسفند 1385 4:30

تولد و مرگ در گوشه خیابان

 

بابا از سرکار می آید دختر بهانه می گیرد و برادر برای برادرش دیکته می گوید؛ ایمان جان بنویس، بنویس درد دل این خانواده را بنویس که چگونه بزرگ شدیم و چگونه می خواهیم بزرگ شویم. بنویس که حقمان را خوردند و هنوز می خورند و بنویس که هر شب خوش می خوابند و چپاول می کنن و بنویس درد دلم را!

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد                  سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم                         یا سیل می بارد یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست                       هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید؟                        این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر جان گوش کن، نقطه سر خط             بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

با این مقوله شاید آنقدر در رفاه بوده ایم زیاد آشنایی نداریم ولی وقتی می خوانیمش تا حدودی آشنا می شویم. امروز صحنه ای رو دیدم که به اندازه تمام طول زندگی ام چشمانم را خیس کرد. مادری نعش فرزند کوچک خود را در آغوش گرفته بود و آرام میگریست. فرزندی که بخاطر فقر به این راحتی تسلیم مرگ شد. تا به کی باید شاید این اتفاقات باشیم؟ تا به کی باید ببینیم و هیچ نگوییم؟

مگه این کودک انسان نبود؟ مگه مثل خیلی های دیگه حق زندگی رو نداشت؟ خداوندا پس کجاست اون منجی؟ مگه نگفته بودی توی بدترین شرایط دنیا میفرستیش سراغمون. پس چی شد؟ چرا اینکار رو نمیکنی. یعنی کافی نیست این همه بدبختی. باز هم باید بیشتر بشه. بازهم فرزندان بیشتری باید توی آغوش مادراشون جون بدن؟ کجاست اون علی که هر شب نون تو بغل این بچه ها میزاشت؟ کجایند اون آدمایی که از نون خودشون میزدند تا اینها رو سیر کنند. الان دیگه همه به فکر خودشونند. واسه کسی مهم نیست بغل دستیش چه مشکلی داره. حالا دیگه همه گرگ شدند، فقط میخوان بخورند تا خورده نشند.

چقدر بنویسم که نوشتنم فایده نداره، این همه نوشتم و گفتم، چی شد؟ هیییییییییییییییییییچ

فقط خودم رو خالی کردم.

 

در چارراه ها خبری نیست:

یک عده میروند

یک عده خسته باز می آیند

 

و انسان که کهنه رند خدائیست بی گمان

بی شوق بی امید

برای دو قرص نان

کاپوت می فروشد

در معبر زمان.

 

در کوچه

پشت قوتی ی سیگار

شاعری

استاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

انسان خداست

حرف من این است

گر کفر یا حقیقت، محض است این سخن

انسان خداست

آری اینست حرف من

 

از بوق یک دچرخه سوار الاغ پست

شاعر زجای جست و...

... مدادش، نوکش شکست.

 

قربون همه بچه های گل ایران و اهواز و کیانپارس هم برم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

حلقه های تو در توی پیاز 

موضوع: اجتماعی جمعه چهارم اسفند 1385 9:58

حلقه های تو در توی پیاز

امروز حوصله ام شد و گونی کوچک پیازهایی رو که هفته پیش خریده بودم باز کردم چون حس کردم که بعضیاشون حسابی گند کردن و بقیه رو هم به گند می کشن. با خیال راحت روی زمین نشستم و گونی رو خالی کردم و شروع کردم به تمیز کردن پیازها. همین طور که داشتم پیازها رو تمیز می کردم و خوبا و بدهاش رو از هم جدا می کردم، به این فکر می کردم که چقدر روح و روان ما آدما شبیه پیازه. لایه به لایه و تو در تو.
این پیازها اولش همشون تازه و خوب بودن ولی چون بهشون رسیدگی نشد بعضیاشون گندیدن و اون گندیده ها چون در جوار بقیه هستن بقیه رو هم کاری می کنن که زودتر بگندن. جالب بود بعضیاشون دیگه کار از کارشون گذشته بود و کلاً گند زده بودن و بوی بسیار بدی هم میدادن اما بعضیاشون فقط چند لایه اولشون کثیف بود و بوی بد میداد ولی اون چند لایه رو که باز می کردی داخلشون خیلی خوشکل و خوشرنگ و انگار نوبر بود. دقیقا مثل ما آدما.
اما آدما هم تا حدی مثل همین پیازها هستیم. همه ما آدمها پاکیم اما به مرور زمان ممکنه گند بزنیم. اونایی که زرق و برق دنیا می گیرتشون و حاضرن به خاطر چندرغاز پیش هر کس و ناکس سر خم کنن و ناحقی کنن، اونایی که برای شهرت و مقام نامرد میشن و از پشت به رفقاشون خنجر می زنن، زنهایی که به مردها خیانت می کنن و مردهایی که بدنشون رو به هرزگی می کشن همه و همه از سری آدمهای گندیده اند. اما اینجا یه فرق گنده با پیازها هست. پیاز زود می گنده و از خودش اختیار نداره. اما آدمها به سادگی نمی گندن و از خودشون اختیار هم دارن. یه آدم قبل اینکه بگنده کودکی و نوجوونی رو پشت سر می گذاره. محیط و اجتماع روش تاثیر می گذاره و در آخر خودش با پای خودش به سمت گنداب پیش می ره.

بعضی از ما آدمها انقدر غرق می شیم که دیگه واقعا هیچ کاریمون نمیشه کرد. میشیم قسی القلب و سیاه دل. دلمون با هیچ چی رحم نمیاد و فقط خودمون رو می بینیم. اینا همون پیاز گندیده هایی هستن که باید بندازیم سطل آشغال. اما آدمهای زیادی هم هستند که فقط روی دلشون سیاه شده. حلقه های توشون هنوز خوبه و خوش رنگه اما کیه که بیاد اون بوی متعفن رو تحمل کنه و اون حلقه ها رو بکنه و برسه به اعماق وجود شخص که زیباست؟ جوابش ساده س. هیچ کس جز کسی که عاشق شماست. دوستتون داره و براتون سرود عشق می گه.
کسی که عاشقه همه چیز رو تحمل می کنه. با دل و جون می خره. اون پرده ها و حلقه های غیر عشق رو کنار می زنه تا برسه به اصل وجود عشق و معشوق. تا برسه به اون چیزی که بار اول درونش دیده. فقط مساله اینجاست که عاشقهای دنیا خیلی کم شدن یعنی مردها ترسو شده اند و تن به عاشقی نمی دن و معشوقهای دنیا هم هنر عشق ورزیدن رو از یاد بردن. همه از هم فرار می کنیم و آیه یاس می خونیم و من چقدر خوب این 2 سال اینها رو تجربه کرده ام و چه خوشحالم که از امتحان عشق سربلند بیرون اومدم.
صبور باید بود و باید اجازه داد تا حلقه های بو گرفته و سطحی ما کنار بره و با اصل ذاتمون با هم حرف بزنیم. همدیگه رو لمس کنیم و توی چشمای همدیگر غرق بشیم. ما همه مثل اون پیازهاییم. حلقه های تو در تو و پیچ در پیچ.فرقمون اینه که اراده داریم و فکر. بیایید امروز خودمون رو بو کنیم و لمس کنیم. آیا بوی تعفن گرفته ایم؟ آیا گند زده ایم؟ اگر این طوره، رویه زندگیمون رو عوض کنیم و اگر به عشق اعتقاد داریم بریم دنبال عشق. صبوری می خواد ولی می رسید بهش. اگر هم نرسید بدونید که راه طریقت رو رفته اید. چیزی از دست نمی دید. امتحان کنید. من این راه سخت رو که هم نشینش فراق و دوری و زخم دل هست رو طی کرده ام. قلبتان بزرگ می شود مثل دریای بیکران.به وسعت تمام طبیعت خداوند.

خدایا...

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم...

که تو در عرش کبرییائیت نداری...

من چون تویی دارم...

و تو چون خود نداری...!!!

 

قربون همتون برم. قربون همه بچه های ایران و اهواز و کیانپارس...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لج به انسانیت و مذهب 

موضوع: اجتماعی سه شنبه یکم اسفند 1385 11:43

لج به انسانیت و مذهب

توی این دو سالی که اومدم ایران، بازم خیلی چیزا که آدم اون ور آب فراموش می کنه رو دیدم و دیگه دارم میارم بالا. ترجیح می دم از همه چیزم اینجا بزنم و برگردم. الحمد الله به یمن فضای خوب و عالی کشورمون(!)، مردم مرز بین انسانیت و مذهب رو قاطی کردن. یه خر تو خری شده که حد نداره. مردم به مذهب و دین لج کردن برای همین هم هیچ کس به هیچ چیزی پایبند نیست و جالب اینکه نسل قدیم هم قاطی این ماجرا شده. کوچک و بزرگ و جوون و پیر دروغ می گن. انگار دروغ نگن نمیشه. اصلا یه مرض شده،  باید دروغ گفت. حتی کار به جایی رسیده که دیگه زوری دروغ می گن!
دخترها و پسرها به هیچ چیزی پایبند نیستند، دقیقا توی مایه های طویله. این دوست پسر اون رو بر می زنه، زنه می ره با مرد همسایه می خوابه. این به اون خیانت می کنه. بعدش ای کاش مثل آدمیزاد این کارها رو می کردن به بدترین وجه موجود این کارا رو می کنن. زنه میره خیانت میکنه و بچه هاش رو می کشه و نوزاد تخم حرومش رو هم سقط می کنه. اون یکی بعد 25 سال تازه یادش می افته از شوهرش جدا شه و بره سرخاب ماتیک کنه.

زن ها که دیگه فکر کردن آزادی یعنی خفه کردن خودشون به میزان بی نهایت. هر هر کردن و سبک سری و بی ادبی و زبون درازی شده براشون شخصیت. پا دادن به موبایل فروش پاساژ آسمانه هم براشون افتخاره بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنن که جایگاه و شخصیتشون کجاست. پسرها هم دیگه بدتر، همه در هپروت سیر می کنن. یا از صبح تا شب لب به الکل و قرصند، خیلی دیگه آخرتش باشند و جنده باز و یا دست دعا به سوی دود دارن. از صبح تا شب به این شماره بده به اون شماره بده و بکن و بکن و تو سک و سینه خواهر و مادر خودشون و دیگران فرو رفتن تا چشم چرونی و فکر 24 ساعته به ک***س و ک**و**ن. یه جورایی مالیخولیایی شدن.
کاسبای محل همه کلاه بردار، خار و مادر رو یکی می کنه که یه جنس به آدم بفروشه. نگاه های ناپاک خیلی زیاده.
این محیط رو اصلا دوست ندارم. من جایی رو دوست دارم که مردمش بهم عشق بورزن که هنوز "زن" دارای مقام خودشه. که هنوز مردها مردونگی می کنن و زنها زنانگی. نمی گم نیست اما خیلی نقشش توی ایران کم شده. حتی آدمهای خوب قدیم هم انقدر دست و پا زدن که دارن ایمانشون رو از دست می دن. باور کنیم که جاهای دیگه دنیا با اینکه ما انگ کافر و ملحد و نجس  بهشون می زنیم خیلی از موارد انسانی دیده میشه. خیلی خیلی بیشتر از اینجا.

اگر هنوز بارقه هایی از انسانیت می بینم اکثریتش برای نسل قدیمه. من جداً نمی دونم نسل جدیدی که بوجود اومده چطور می خوان در کنار هم زندگی کنن. همه به خون هم تشنه ایم. چطور میشه توی این فضا عشق رو لمس کرد، چطور میشه به یک زن گفت که دوستت دارم و او هم از صمیم قلب باور کنه که یک مرد دوستش داره و توی کتابا نیست. خیلی خسته کنندس، خیلی نا امید کننده اما میگن باید عشق رو پراکند و تلاش کرد. از خداوند یک آرزو دارم امیدوارم آرزوم برآورده بشه. من طاقت پلیدی و ناحقی و نامردمی ندارم. بیاییم هممون مثل انسان زندگی کنیم، همدیگه رو دوست داشته باشیم و انقدر توی هوا معلق نشیم. حس تعلیق نسل جوون توی ایران خیلی زیاده. جوانها به هیچ چیز پایبند نیستند حتی به وجود خودشون. جالب اینه که کمتر کسی به حرفهای خودش هم پایبنده. یعنی یه جورایی حزب باد بودن، یعنی یه جورایی نامردی کردن مثل آب خوردن شده و وجدان فقط یه واژه س در فرهنگ لغت.خدا رحم کنه!

خدایــــــــــا!

به من بياموز

دريابم که زندگی سراسر مقدس است

و فقط يک نيروست که

به تمام هستی جان می بخشد .

به اميد آنکه

  با همه کس و همه چيز

 با عشق واحترام روبرو شوم

و دیگران را از خود جدا نبینم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو