داستان آشخور ها
سلام
سلامی گرم به گرمای شهریورماهی که من خدمتم رو توش شروع کردم. اول از همه ببخشید که این همه طولش دادم تا این پست رو واستون بنویسم. دلیلش خرابی سیستم عصر حجری این بنده بود. اصلاً حوصله نمیکردم درستش کنم و آخرش هم یکی از دوستای همخدمتی اومد برام درستش کرد، البته به جاش قراره توی پست بعدی واسش تبلیغ کنم.
قرار بود واستون در مورد خدمتم بگم. از همون روز اولی که معلوم شد کجا باید آموزشی ام رو انجام بدم و خاطرات خوب و به یاد موندنی اون دوران، تا موقعی که تقسیم شدم و افتادم تهران و بعدش هم ماجرای انتقالی و حالا هم خدمت توی اهواز. البته با عرض شرمندگی اسم یگانی که الان دارم توش خدمت میکنم رو واستون نمیگم به دلالیل بسیار امنیتی!!!(چقدر دارم خودم رو گنده میکنم).
بعد از اون همه جون کندن که گزینش سپاه بشم و یه جورای خدمتم راحتتر، بلاخره برگه اعزامم اومد و معلوم شد باید توی نیروی انتظامی خدمت کنم و بشم جز سبز جامگان ناجا. یادش به خیر شب قبل از اعزام به همه ی دوستان و آشنایان اس ام اس دادم و از همشون حلالیت طلبیدم و بعدشم از بیشتر اقوام نزدیک خداحافظی گرفتم و رفتم حوزه که اعزام بشم. هنوز نیم ساعت تو حوزه نبودم که بهمون گفتن برین خونه هاتون و فردا صبح برید به فلان پادگان. دوباره همون اس ام اس ها و همون خداحافظی و فردا صبح رفتیم پادگان. جاتون خالی انقده باهامون توپ رفتار کردن. بهمون میگفتن شما تحصیل کرده هستید و ما بهتون احترام میزاریم و بهتون میگیم؛ آقا!!!
اون روز کلی وقت صرف شد تا بفهمیم کدوم گردان و کدوم گروهان هستیم و فرماندهمون کیه. بعدشم بهمون گفتن حالا برگردید خونه هاتون و شنبه بیاد پادگان. (ای بابا، از همین اولش خدمت ما سوژه شد). دوباره برگشتیم و باز هم همون ماجرای قبل واسه خداحافظی. شنبه باز هم رفتیم پادگان و اینبار تعدادی از بچه ها که یکیشونم خودم بودم، با سر کچل اومده بودیم ولی خیلی ها هنوز مو تو سرشون بود و یه جورایی تو حال هوای خدمت نبودن. از همون اولی که وارد شدیم و از زیر قرآن رد شدیم و دژبانها که معروف بودن به(سگ پادگان) شروع به گشتن کیف هامون کردن، فهمیدیم دیگه موندنی شدیم. همون روز بهمون لباس دادن که من و چند تا از بچه های دیگه که شش نفر میشدیم، چون هیکلمون درشتتر و قد بلند تر بودیم، لباس مناسبی برامون پیدا نشد و مجبور شدیم بریم شهر و از اون جایی که آدرس داده بودن، لباس تهیه کنیم و نزدیکهای غروب که برگشتیم پادگان. و چون شام داده بودن و ما هم بیرون شام خورده بودیم و اون موقع هم ماه رمضان بود و خاموشی رو ساعت 8:30 میزدن، همه ساعت 8 وارد آسایشگاه شدیم. توی همون چند ساعتی که بیدار بودیم، من با چند نفر دوست شدم که در ادامه شدیم یه اکیپ و همیشه با هم میپریدیم و توی این 2 ماه بهترین دوستها واسه هم بودیم.
فکر کنم فعلاً کافی باشه. اگه بیشتر ادامه بدم همتون خسته میشید. ادامه ماجرا که از فردا صبح ساعت 4:30 هست رو توی پست بعدی واستون مینویسم.
قربون همه شما عزیزانم برم…………….