تبليغاتX
اهواز کیانپارس خانهایمیلآرشیوRss
Search

در اینترنت در وبلاگ میان صفحات فارسی
عینک آفتابی؛ از تیپ تا سلامتی
موضوع: جالب و خواندنی شنبه هجدهم اسفند 1386 16:8

عینک آفتابی؛ از تیپ تا سلامتی

تو پست قبليم نوشتن در مورد سربازي رو تموم كردم و ميخواستم از اين پست شروع كنم به نوشتن چرت و پرت هاي خودم، ولي يهو زد به سرم كه منم ميتونم مفيد باشم و حرف هاي خوب خوب بزنم. بخاطر همين ميخوام يه مطلب آموزنده كه توي اين روز ها ميتونه واقعاً بدرد بخوره رو واستون گير آوردم.

یادمه یکی از چیزایی که از بچگی یاد گرفتم اینه که سلامتی مهمتر از تیپمه. یعنی اینکه خودم رو نکشم که همه بهم بگن خوشتیپ و چیزی رو بپوشم و یا بخورم که بگن مده و یا حتما باید انجامش بدم تا آدم بروزی باشم. یکی از این چیزایی که تو دام مد و تیپ می افته تا جنبه سلامتیش عینک آفتابیه. حتما توی ایران (مخصوصاً خوزستان با اون آفتاب وحشتناكش) دیدید که مغازه ها عینک های تا سقف 5 هزار تومان رو می کنن تو پاچه ملت و جوونا هم به عشق تیپ و قیافه می خرن غافل از اینکه اگر بشه با هر چیزی شوخی کرد با چشم نمیشه. تمامی عینک هایی که شما به چشمتون می زنید و قیمت های ارزون داره و به ظاهر فقط قشنگه می زنه خار مادر چشم رو بهم وصلت می ده. متاسفانه تا همین دو سال پیش هم من مشتری این جور عینکها بودم چون یه جورایی زورم میومد اون همه پول واسه یه عینک بدم ولی الان نظرم عوض شده. بنابراین توصیه می کنم همین الان اون عینکهای مزخرف ارزون رو که تو کمدتون انبار کردید و هر بار باهاش بیرون پز می دید بندازید دور و جاش یه عینک خوب با توجه به توصیه های زیر بخرید. بارک الله بابایی. چه بچه خوبیه.

- هنگام خرید عینک آفتابی توجه کنید که قدرت محافظت آن در برابر اشعه ماورای بنفش که با علامت اختصاری UV نشان داده می شود 99 و یا 100 درصد باشه.

- دقت کنید تا عینک کاملا روی گوش و اون مماخ مبارک بشینه. نرید از این عینکا بخرید دستش عین لوله پولیکاس و هی سر می خوره روی دماغتون.

- تیرگی شیشه عینک ملاک انتخاب نیست. داهاتی بازی درنیارید بگید هرچی شیشه سیاهتر باشه بهتره چون این طوری نیست و میزان کارآمدی یه عینک بستگی  به ماده ای هست که روی شیشه اش کشیده اند. در ضمن نرید از این عینکا بخرید که اندازه شیشه اش اندازه یه ده شاهی شاه مرحومه.

- عینک های جیوه ای و یا آیینه ای مشکلی نداره بخرید ولی بدونید هیچ مزیتی یا نقصانی نسبت به عینکهای آفتابی شیشه دودی و یا سیاه الزاما نداره.

-  دقت کنید که تیرگی و رنگ شیشه در تمام قسمتهای اون یکنواخت باشه. در مورد میزان تیرگی عیبک رو بزنید به چشمتون و جلو آیینه بایستید. اگر تونستید چشماتون رو توی آیینه ببینید، عینکه بدرد نمی خوره.

-  یه تست خوب برای شناسایی عینک های قلابی از خوب اینه که عینک رو در امتداد بازوهاتون نگه دارید. بعدش یه خط مستقیم رو برای خودتون انتخاب کنید و عینک رو در امتداد اون حرکت بدید. اگه دیدید جایی شکستگی نور وجود داره عینک تو سطل آشغال.(نکته تمامی عینکهای تقلبی شکستگی نور ور سه سوته نشون می دن)

- عینک های با شیشه زرد، نارنجی و یا کهربایی پرتوهای مضر رو از خودشون عبور می دن!!!پس استفاده شون الکیه. عینک های شیشه آبی و زرشکی هم قدرتی برای  ممانعت از عبور پرتوهای مضر خورشید ندارند و کاملا جنبه تزئینی دارند.

- برای حفاظت از آفتاب عینک های با شیشه سبز تیره، دودی و یا مشکی توصیه می شود. همچنین عینک های با شیشه قهوه ای روشن هنگام رانندگی در شب برای کسانی که نور بالای رانندگان دیگه اذیتشون می كنه خوبه.

 

حالا هي بريد پيش اين دست فروشها و عينك ارزون بخريد.

 

پي نوشت: وقتي بعد چند روز اومدم و ديدم فقط يه نظر دارم، دلم خيلي گرفت. يه زماني اين همه خواننده داشتم و اين همه كامنت، ببين اين خدمت لعنتي چه بلايي داره سر وبلاگم مياره. الهي بگم خدا چكارت نكنه.

 

قربون همه اون هايي كه واسم كامنت ميزارن.........................

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخورها 4
موضوع: یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 18:11

داستان آشخورها 4

 

ديگه حوصله نوشتن در مورد آموزشي رو ندارم. اونبار كه نوشتم تا ساعتها داشتم به اون لحظات فكر ميكردم و از كار و زندگي افتادم. فقط يه كوچولو مينويسم و نوشتن در مورد خدمتم رو تموم ميكنم، مخصوصاً اينكه دلم واسه گير دادن بيخودي تنگ شده و ميخوام تو پستهاي بعدي همين جور الكي گير بدم. حتماً داريد ميگيد آره!!! خيلي بيخود... من كي الكي گير دادم؟ هميشه گيرهام خيلي هام باخودي بود. تا دلتونم بخواد.

 

بيخيال... خلاصه جونم واستون بگه اين دوران آموزشي ما خيلي توپ بود، مخصوصاً مرخصي هايي كه بهمون دادن. يادش به خير واسه عيد فطر بود يا يه روز ديگه كه قرار بود به خوزستانيها 4 روز مرخصي بدن و بچه هاي استانهاي ديگه رو ببرن ماموريت. چقدر باهال بود اون لحظه اي كه جناب سروان اسم سهيل، اكبر و علي رو به عنوان لغو مرخصي خوند و همشون رو برد ماموريت. قيافه سهيل خيلي ديدني شده بود وقتي داشتيم ميرفتيم. به قول خودش ميگفت؛(مو، مو برُم ماموريت. مو يه لحظه هم اينجا نميمونُم). يادش به خير وقتي يك روز مونده به پايان آموزشي، اكبر و ممد بخاطر جدا كردن مرمي فشنگ ها نزديك بود تجديد دوره بشن. اون موقع اشك رو بخوبي ميشد تو چشمهاي اكبر ديد.

خلاصه دوره تموم شد و تقسيم شديم. و رفتيم سر يگان هامون. من افتادم وزارت اطلاعات تهران و از اونجا هم درخواست دادم و برگشتم به ناجا و دژبان ستاد فرماندهي شدم. يادش به خير تو ستاد چند تايي بچه هاي خوزستان بودن. وقتي براي اولين بار برف اومد، فقط ميتونم بگم ستاد رو به گند كشيدن. اول از همه يه آدم برفي بزرگ درست كردن با 100 تا گلوله برفي كه هر كي رد ميشد يدونه نوش جان ميكرد. حتي درجه دار ها هم بي نصيب نبودن. آخر هم با وساطت من هيچ كدومشون نرفتن بازداشتگاه. يادم مياد سرهنگ يوسفي ميگفت كه تو هر كاري بكني من با انتقاليت موافقت نميكنم، بعد مدتها يه دژبان درست حسابي گير آوردم، حالا بيام از دستش بدم. ولي وقتي فهميد بدون اينكه بهش بگم رفتم از سردار جواب مثبت رو گرفتم ميخواست كله ام رو بكنه. وقتي انتقاليم جور شد هيچ كسي خبر نداشت به جز شوهر خواهرم كه قرار بود به كمك هم بقيه رو سوپرايز كنيم. صبح وقتي رسيدم اهواز همه به يه بهانه ساختگي توي خونمون جمع بودن كه من اومدم. هيچوقت نميتونم اون لحظه رو براتون توصيف كنم. لحظه اي كه مامانم بعد از چند ماه من رو اونجوري ديد.

حالا هم كه كارم فقط رفتن سر يگان، برگشتن به خونه، خوردن و خوابيدن هست. با سهيل، ممد، و حاج آقا تايتانيك هم رابطه دارم ولي از باقي بچه ها خبري ندارم. دلم خيلي براشون تنگ شده.

 

در همين جا به صورت رسمي اعلام مينمايم كه حوصله ادامه دادن ندارم و نوشتن در مورد خدمت تموم شد. حالا شايد بعداً چيزهاي ديگه نوشتم.

 

قربون همتون برم................

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخورها 3
موضوع: دلتنگی هایم جمعه دهم اسفند 1386 21:52

داستان آشخورها 3

 

يكباره ديگه سلام. ميدونم همتون داريد ميگيد اين پسره سالي يكبار آپ نميكرد، حالا چرا 2 روز يكبار داره آپ ميكنه(حتماً كاسه اي زير نيم كاسه هست). نه هيچ چي نيست، الكي پشت سر پسر مردم صفحه نزاريد، من هيچ چيزم نشده. دلم ميخواد، دوست دارم 2 روز يكبار آپ كنم. اصلاً دوست دارم هر روز هر روز آپ كنم، مگه بده؟ شما ميخونيد و لذتش رو ميبريد!!!(چقدر پر ادعا)(ها ها و زهرمار).

يه اشتب تو قسمت قبليم داشتم و اونم اينه كه ميلاد معاف نشده و اونم دوره كد خورده و الان تو خرمشهره و اينجوري كه اكبر ميگفت يه پيكاب هم زير پاشه... خوب به من چه، منم دژبانم و يه دوچرخه دارم كه باهاش ميرم سر محل خدمتم و برميگردم خونه. تازه دوچرخه ام هم نو هست(زورتون بياد).

 

يادش به خير اولين دعوايي كه تو گروهان شد. من بودم و يكي از بچه هاي خرم آباد به اسم سامان ثليمي كه موقع خوردن اولين شامم تو پادگان انجام شد. اون موقع چون همش از تجديد دوره و بازداشت ميترسيديم، دعوامون فقط هل دادن و چهارتا داد و بيداد بود، بعدشم قرار شد پايان دوره همديگه رو بيرون پادگان تيكه پاره كنيم. يادش به خير آخر دوره تيكه پاره كه نشديم، تازه چقدر هم با هم خداحافظي كرديم. يادش به خير هفته اول كه مهدي جون هممون رو لغو مرخصي كرد. چقدر حالمون گرفته بود. اون روز تا شب كه ميخواستيم بخوابيم واسمون زهر مار شده بود. ولي از هفته هاي بعدي كه بهمون مرخصي ميدادن. از اول هفته تا 4شنبه همه كار ميرديم، 4 شنبه شب تا 5 شنبه صبح هممون آدم ميشديم و خيلي ساكت و حرف گوش كن تا بهمون مرخصي بدن. ياده حاج آقا تايتانيك به خير با اون اشعارش. الان ميدونم شده راننده شخصي يه حاج آقا تو عقيدتي سياسي و داره واسه خودش عشق و حال ميكنه. ياد محسن گوجه به خير با اون چرت و پرتاش، وقتي كه سر به سرش ميزاشتيم رنگش مثل گوجه سرخ ميشد. ميلاد گردن شكسته كه تا يه موقعيت پيدا ميكرد به يه نفر جل ميشد. محسن بهمن هم كه سوژه گروهان بود و تنها چيزي كه ميتونم در موردش بگم همون ماجراي ميدون تيري بود كه از 30 تا فشنگ فقط تونست 4 تا پوكه بگيره. يادش به خير تا خاموشي ميزدن، من توي اون نور كم شروع ميكردم به نوشتن دفترچه خاطراتم. ميدونم هنوز هم اكبر تو كف خوندنش مونده. نگران نباش داااش اكبر، شايد تو پستهاي بعدي چند خطي ازش نوشتم. ياد اون روز به خير كه جناب سروان به حميدرضا(اصفهاني گيج) گير داد تا سيبيل هاش رو با آدامس بكنه. ممد حسنوند كه آخره جنبه بود. مصطفي معروف به گاندي كه سر كلاس سوالهاش همه رو كلافه ميكرد. مهدي تاجوند و اون شيرين كاريهاش.  عجب دوراني داشتيم. همين حالا هم كه دارم اين چيزهارو مينويسم، دلم كلي ميگيره. حاضرم همه چيزم رو بدم تا فقط چند ساعتي رو توي همون دوران برگردم. ديگه قدرت نوشتن رو ندارم. يه حالي شدم. دوست دارم بشينم و فقط به آموزشي ام فكر كنم. به دوستام. به اونهايي كه ديگه نميبينشون. به اون هايي كه توي همه سختي ها باهام بودن و كنار هم همه چيز رو تجربه كرديم.

بهتره اينبار هم سخن رو كوتاه كنم و باقيش رو بزارم واسه پست بعد. از تمام بچه هاي دوران آموزشي هر كسي كه شماره ام رو داره بهم بزنگه هر كي هم نداره كه اين شماره ام هست 09166066314

 

قربون همتون برم اينبار بيشتر بچه هاي هم خدمتي ام..............

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخورها 2
موضوع: دلتنگی هایم سه شنبه هفتم اسفند 1386 17:43

داستان آشخورها 2

 

_ بيدار شين. بيدار باشه...

_ بابا بزار بخوابيم.

_خواب مال خونه بابا جونتونه، اينجا از اين خبرها نيست.

 

اين اولين صحبت ها در اولين روز آموزشي بود كه توي آسايشگاه رد و بدل شد. من همون كسي بودم كه توپ و تانك هم نميتونستن بيدارم كنن، ولي الان با كوچكترين صدايي از خواب ميپرم. اولين صبحونه كه خورديم(سحري) فكر ميكنم رد پاي مرغ بود. همون چلو مرغ خودمونه با اين تفاوت كه به جاي مرغ فقط استخوان مرغ ميبينيم. در مورد آموزشها چيزي نميگم چون خيلي طولاني ميشه، فقط ميگم با كوچكترين اشتباه از طرف يك نفر، همه گروهان 200 نفري تنبيه ميشد و اونم چه تنبيهات سختي. يا بهمون بشين پاشو ميدادن كه تعدادش از 500 تا رد ميكرد يا ساعتها توي آفتاب خبردار مي يستاديم. بيخيال اينها، بهتره بچه هاي اكيپ رو معرفي كنم. اولين نفر كه هم تختي ام بود اسمش سهيل بود. بهش ميگفتيم سهيل مرده، چون از كوچكترين لحظات استفاده ميكرد تا بخوابه. وقتي هم بيدار ميشد، شلنگي رو كه من از خونه آورده بودم از زير تخت بر ميداشت و ميرفت طرف دستشوئي. نفر دوم علي بود كه معروف بود به علي كثيف. دليلشم اين بود كه آخرت شلخته بازي بود ولي يه خوبي داشت اونم اين بود كه مسئول غذا شده بود و يه جورايي خوش به حال ما. محمد معروف به ممد پلير(Player). اين پسر رو از زماني كه ديدم، تا آخرين ساعات آموزشي در حال حرف زدن بود. يك لحظه آروم و قرار نداشت. ميلاد چاخان كه اينجوري كه ميگفت به اندازه موهاي سرش دوست دختر داشته و داره و خواهد داشت. اكبر هيچكس، كه توي پست قبلي ام هم يه كامنت گذاشته بود. عاشق رپ و رپبازي. محمود هركولس، با 195 قد و 168 وزن، معروف بود به قول گروهان. اين اكيپ هميشه با هم بود. البته بچه هاي ديگه هم بودن كه گاهي اوقات با اين اكيپ ميپريدن. نميتونم اسم همه بچه ها رو بيارم چون اونوقت پستم خيلي طولاني ميشه. سهيل الان تو هنگ مرزي ايلام خدمت ميكنه. علي كه دوره كد خورده بود و الان تو هنگ مرزي آبادان هست. ميلاد و اكبر كه معاف شدن. ممد اول افتاده بود باغملك و الان تو شهر خودش يعني ماهشر، راننده يه سرهنگه و محمود هم فقط ميدونم همون آبادان افتاده. در مورد خودم هم بايد بگم اولش سربازه وزارت اطلاعات بودم، ولي بعد به ميل خودم برگشتم ناجا و تو همون ستاد فرماندهي كل كه معروف بود به فاتب(فرماندهي انتظامي تهران بزرگ) دژبان شدم. از همون هايي كه به سگ پادگان معروف بودن. خدمتم خيلي خوب بود. تايم اداري بودم و ساعات بيكاري رو ميرفتم خونه خاله يا عمه ام. اما واقعاً دوري از خانواده و عزيزانم خيلي اذيتم ميكرد تا بلاخره 2 ماه پيش انتقالي گرفتم واسه اهواز و الان دارم توي شهر خودم خدمت ميكنم. اينجا هم دژبانم و ساعت كاريم هم اداريه، ولي خدمتم به راحتي تهران نيست. يه جورايي درجه دارهاي اينجا خيلي اذيت ميكنن. ديگه پستم داره طولاني ميشه. بهتره بگم :

قربون همتون برم...

 

پا نوشت: اين عكس زير همون تبليغي هست كه واسه رفيقم آماده كردم. بنده خدا سربازه و مثل من تايم اداريه، اينجوري ميخواد از ساعات بيكاريش رو پر بكنه. اينو ميگن آدم كاري.

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخور ها
موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه ششم اسفند 1386 20:22

داستان آشخور ها

 

سلام

سلامی گرم به گرمای شهریورماهی که من خدمتم رو توش شروع کردم. اول از همه ببخشید که این همه طولش دادم تا این پست رو واستون بنویسم. دلیلش خرابی سیستم عصر حجری این بنده بود. اصلاً حوصله نمیکردم درستش کنم و آخرش هم یکی از دوستای همخدمتی اومد برام درستش کرد، البته به جاش قراره توی پست بعدی واسش تبلیغ کنم.

قرار بود واستون در مورد خدمتم بگم. از همون روز اولی که معلوم شد کجا باید آموزشی ام رو انجام بدم و خاطرات خوب و به یاد موندنی اون دوران، تا موقعی که تقسیم شدم و افتادم تهران و بعدش هم ماجرای انتقالی و حالا هم خدمت توی اهواز. البته با عرض شرمندگی اسم یگانی که الان دارم توش خدمت میکنم رو واستون نمیگم به دلالیل بسیار امنیتی!!!(چقدر دارم خودم رو گنده میکنم).

 

بعد از اون همه جون کندن که گزینش سپاه بشم و یه جورای خدمتم راحتتر، بلاخره برگه اعزامم اومد و معلوم شد باید توی نیروی انتظامی خدمت کنم و بشم جز سبز جامگان ناجا. یادش به خیر شب قبل از اعزام به همه ی دوستان و آشنایان اس ام اس دادم و از همشون حلالیت طلبیدم و بعدشم از بیشتر اقوام نزدیک خداحافظی گرفتم و رفتم حوزه که اعزام بشم. هنوز نیم ساعت تو حوزه نبودم که بهمون گفتن برین خونه هاتون و فردا صبح برید به فلان پادگان. دوباره همون اس ام اس ها و همون خداحافظی و فردا صبح رفتیم پادگان. جاتون خالی انقده باهامون توپ رفتار کردن. بهمون میگفتن شما تحصیل کرده هستید و ما بهتون احترام میزاریم و بهتون میگیم؛ آقا!!!

اون روز کلی وقت صرف شد تا بفهمیم کدوم گردان و کدوم گروهان هستیم و فرماندهمون کیه. بعدشم بهمون گفتن حالا برگردید خونه هاتون و شنبه بیاد پادگان. (ای بابا، از همین اولش خدمت ما سوژه شد). دوباره برگشتیم و باز هم همون ماجرای قبل واسه خداحافظی. شنبه باز هم رفتیم پادگان و اینبار تعدادی از بچه ها که یکیشونم خودم بودم، با سر کچل اومده بودیم ولی خیلی ها هنوز مو تو سرشون بود و یه جورایی تو حال هوای خدمت نبودن. از همون اولی که وارد شدیم و از زیر قرآن رد شدیم و دژبانها که معروف بودن به(سگ پادگان) شروع به گشتن کیف هامون کردن، فهمیدیم دیگه موندنی شدیم. همون روز بهمون لباس دادن که من و چند تا از بچه های دیگه که شش نفر میشدیم، چون هیکلمون درشتتر و قد بلند تر بودیم، لباس مناسبی برامون پیدا نشد و مجبور شدیم بریم شهر و از اون جایی که آدرس داده بودن، لباس تهیه کنیم و نزدیکهای غروب که برگشتیم پادگان. و چون شام داده بودن و ما هم بیرون شام خورده بودیم و اون موقع هم ماه رمضان بود و خاموشی رو ساعت 8:30 میزدن، همه ساعت 8 وارد آسایشگاه شدیم. توی همون چند ساعتی که بیدار بودیم، من با چند نفر دوست شدم که در ادامه شدیم یه اکیپ و همیشه با هم میپریدیم و توی این 2 ماه بهترین دوستها واسه هم بودیم.

 

فکر کنم فعلاً کافی باشه. اگه بیشتر ادامه بدم همتون خسته میشید. ادامه ماجرا که از فردا صبح ساعت 4:30 هست رو توی پست بعدی واستون مینویسم.

 

قربون همه شما عزیزانم برم…………….

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |


ahwaz-kiyanpars.blogfa.com & Designer: Sina Soheili , GholamReza Sedaghati