تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

موفقیت به معنای پیروزی نیست 

موضوع: اجتماعی چهارشنبه بیستم آبان 1388 0:47

موفقیت به معنای پیروزی نیست

حتما بارها شنیدید که می گن فلانی آدم موفقیست. اما واقعا شما موفقیت رو چی تعریف می کنید؟ آیا کسی به جز خود شخص می تونه بگه که در زندگی موفق هست یا خیر؟ بگذارید حیطه سوال رو کوچک تر بکنم اصلا هر پیروزی که به دست میاریم به معنای موفقیته؟ از دیدگاه من جواب این سوال صد در صد منفی ست. اما متاسفانه در اذهان عمومی قضیه چیز دیگریست.

من هنوز متوجه نشده ام که چرا اگر پول داشته باشم و یا خانه ای بزرگ و یا ماشینی گران قیمت و یا سفرهای خارجی متعدد یک انسان موفق خواهم بود و یا چرا کسی که  مدارج عالی تحصیلی رو طی کنه آدم موفقیست؟ اگر ما با معیارهای خودمون موفقیت یا عدم موفقیت کسی رو می سنجیم که اشتباهه. دقیقا مثل تست زدن مزه های یه غذا یا یه میوه می مونه. یه غذا می تونه از دیدگاه 10 نفر خیلی خوشمزه باشه و از دیدگاه 10 نفر دیگه حال بهم زن!

2 دوست بودن که به هم قول می دن بعد از 10 سال در جایی با هم ملاقات کنن. دوست اولی از دیدگاه دیگران به مراتب پر استعدادتر و باهوش تر و معتدل تر از دوست دومی بوده. حال که بعد از ده سال همدیگه رو می بینن، اون دوست باهوش تر یک زندگی کوچک و ساده رو داره تحصیلاتش رو تا اونجا که ازش انتظار می رفته(!) ادامه نداده و اما دیگری با ماشین مدل بالا و مدیر یک کارخونه عظیم شده. خب از دیدگاه دیگران فرد اول به طور کلی شکست خورده و شخص دوم پیروز شده است! اما آیا واقعا این طوره؟ وقتی ازشون پرسیده میشه شخص اول از زندگیش خیلی راضیه و سعی در رشد زندگیش داره و شخص دوم به هیچ عنوان راضی نیست. با اینکه به خیلی از آرزوهاش رسیده و قله پیروزی رو فتح کرده اما آیا موفق بوده در جریان زندگیش؟

این همونجاست که میگن باید هر کسی نقش خودش رو بشناسه و سعی کنه نقشش رو به نحو احسن انجام بده. گاهی نقش ما در زندگی یک نفر خیلی کوتاه و گاهی خیلی کارسازه. اینها رو باید حواسمون بهش باشه. متاسفانه این پتک سنگین مرتب بر سر آدمها فرود می آد که باید موفق باشیم و شکست نخوریم. اما پیروزی چیست؟ شکست چیست؟ اگر فکر می کنیم کسی در جایگاهش نیست آیا نباید گوشزد کنیم و یا براش وقت بگذاریم و نقش خودمون رو بازی کنیم یا اینکه همه اش رو به گوشه و کنایه مثل تیری به سمت قلبش نشونه بریم؟

گاهی اوقات حتی خود ما احساس شکست سنگینی می کنیم مثلا بی وفایی یار یا تنها گذاشتن مونس ما وقتی که بهش احتیاج داشته ایم. اما هیچ وقت فکر کردیم که این احساس شکست شاید تکه بزرگیش به خود ما برمی گرده. یعنی وقتی سرخورده می شیم ناخودآگاه ماست که به ما میگه نقشمون رو خوب بازی نکردیم و به جای سرزنش دیگران باید خودمون رو اصلاح می کردیم و یا وقت بیشتری برای یارمون می گذاشتیم؟ پس اگر احساس عمیق و درونی شکست می کنیم به خاطر ناخودآگاه ماست که می خواد بگه مشکلی داشته ایم. نمی دونم گاهی دیدید برای یه چیزی زحمت می کشید و تمام تلاشتون رو می کنید ولی به نتیجه مورد نظرتون نمی رسید؟ اما با این وجود می خندید و می گید وجدانم راحته چون من تلاشم رو کردم. این همون روح درون ماست که از نتیجه کار راضیه و به این میگن موفقیت و پیروزی هرچند از دید دیگران شکست مفتضحانه ای باشه.


 ممکنه گاهی هرچه ساختیم از بین بره. مثل آتشی که در مزرعه یه کشاورز با دست خودش بیفته و هرچه کاشته رو از بین ببره. آیا می بایست این کشاورز رو به باد انتقاد گرفت؟ آیا برای اینکه مزرعه اش رو دانسته یا نادانسته آتش زده می بایست تنهاش گذاشت و رفت؟ یا اینکه باید کمکش کرد تا باز رشد کنه. تا باز مزرعه اش رو بسازه. درسته زمان از دست می ره ولی زمان چیزیست نسبی. شاید زمان ترمیمی رو که طی می کنه از ده ها سال زندگی منفعل براش در این دنیا بهتر باشه. بنابراین از شما خواهش می کنم هیچ وقت به کسی نگید که آدم موفقی نیست. بلکه اگر فکر می کنید داره آتشی به مزرعه اش می اندازه یا کمکش کنید یا خودتون هم غیر مستقیم بهش کمک نکنید. یادمون باشه ممکنه سالها بدویم و تازه متوجه بشیم رسیده ایم جای اول و باز باید تلاش کرد. کلام آخر اینکه خداوند خطاب به بندگانش می فرماید" اگر هر کدام از شماها برای رفع یک خصیصه بد خود تلاش کردید و حتی تا آخر عمر هم نتوانستید این خصیصه رو به صورت کامل برطرف نمایید، من هرگز شما را به خاطر آن عقاب نخواهم کرد." پس مهم اینه که تلاش کنیم به سمت نور. اگر تلاش نمی کنید پس خودتون آتش به جونتون می زنید.

با پیشکش درودهای آریایی

قربون همتون برم

بدرود........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

بازی اینترنتی جمهوری 

موضوع: اجتماعی چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388 20:32

به کشورمون ایران کمک کنیم...

در دنياي اينترنت سايت هاي بازي زياد هستند اما يکي از اونها با بقيه خيلي فرق داره. در اکثر سايت هاي بازي اگه پيروز بشيم يا شکست بخوريم شايد تاثير زيادي در بازي نداشته باشه و ميشه گفت در اونها فقط کاربر هست و اکانت اما بازي اي که امروز داريد باهاش آشنا ميشيد يک بازي گروهي هست و بزرگترين فرقش با بقيه بازي ها اين هست که در اون بايد از نام ايران دفاع کنيم و با کمک هم کشورمون رو به اوج برسونيم.

 

چون اين بازي يک شبيه سازي از جهان واقعي هست، چيزي که خيلي از ماها آرزوش رو داشتيم...

 

ما ميتونيم در اين بازي براي ايران مجازيمون تصميم گيري کنيم

  •  ميتونيم سرباز وطن باشيم 
  • ميتوانيم حزب در کشور داشته باشيم 
  • ميتونيم نماينده مجلس بشيم. 
  • و يا رييس جمهور
  • ميتونيم با تاکتيک هاي نظامي بقيه کشورها رو به زانو در بياريم 
  • ميتوانيم کارخانه دار باشيم.يا کارگر باشيم. 
  • ميتونيم با فوت و فن هاي اقتصادي خودمون رو آشنا کنيم ميتونيم با مفاهيمي مثل تورم ماليات نقدينگي و...آشنا بشيم 
  • يا دانشمون در اين زمينه رو به ديگران آموزش بديم يا اونها رو در کشور به کار ببريم تا اقتصاد رو شکوفا کنيم. 
  • ميتونيم روزنامه نگار قابلي بشيم و توانايي خودمون رو در اين بازي در اين زمينه گسترش بديم. 
  • ميتونيم فرمانده نظامي بشيم و سربازان خود رو آماده براي نبرد کنيم.حتي ميتونيم مثل يک جاسوس براي کشور عمل کنيم و در ساير کشور ها جاسوسي کنيم.
  • و هزار و يک کار ديگر که ميتوان در اين بازي انجام داد 

براي رشد خود در اين بازي نياز است که هر روز کار و تمرين کنيد که همه اينها تنها با فشردن چند دکمه قابل انجام است. 

براي تمرين نظامي و کار معمول بازي تنها به 5 دقيقه وقت نياز داريد، 

همچنين مي توانيد وارد اجتماعي مجازي از ايرانيان شده به فعاليت و بحث و گفتگو در مورد مسائل سياسي، نظامي و اقتصادي بازي بپردازيد و براي پيشرفت ايران و بازگرداندن آن به قدرت باستاني آن تلاش کنيد. 

تنها نکته مورد نظر در اين بازي اين است که يک کشور بايد جمعيت زياد داشته باشد تا بتواند پيشرفت کند.

 

بنابر اين ايران مجازي به کمک شما هموطنان نياز دارد، همين امروز به اين بازي بياييد...

تا در پيشرفت ايران و قدرت مند کردن آن سهيم باشيد براي اين کار همين امروز اقدام کنيد که هر يک روز هم در اين بازي سرنوشت ساز است......

 

 

همین الان ثبت نام کنید.

 

همچنين اين بازي به شکلي هست که حتي افرادي که با دايل آپ به اينترنت متصل ميشوند هم ميتوانند بدون هيچ مشکلي از بازي لذت ببرند.

یه فایل PDF هم هست که تمام بازی رو توضیح داده. خوندش خیلی مهمه و البته اصلاً هم وقت گیر نیست.

دانلود

 

یه فیلم هم اول بازی هست که بازی رو به شما معرفی میکنه که arshiamoj از بچه ها سایت اون رو دوبله کرده که اونم براتون میزارم.

دانلود

 

راستی داشت یادم میرفت بچه های سایت یه انجمن فارسی  هم برای بازی داران بدک نیست تازه ویکی پدیا هم یه قسمت مخصوص ایی بازی درست کرده به اسم ویکی ایرپابلیک

در ضمن بازی به زبان انگلیسی هست ولی اصلاً در کار شما اختلال بوجود نمی آورد و بدون هیچ مشکلی بازی میکنید.

روشهایی هم هست که میشه با اسکریپ زبونش رو فارسی کرد.

 

سریع عضو شوید و کارهایی که در ابتدا باید انجام بدین اینها هستش

 

1-در روز اول ورود خود از بالای صفحه و قسمت مارکت با انتخاب اولین گزینه به بازار رفته و با پول اولیه خود فود(غذا)بخرید.این غذا به صورت روزانه و اتوماتیک مصرف میشود و سلامتی اکانت شما را افزایش خواهد داد.چنانچه روزی در انبار خود غذا نداشته باشید سایت شما را جریمه خواهد کرد.

 

2-بعد از خرید غذا،از همان قسمت مارکت روی سومین گزینه یعنی جاب مارکت کلیک کنید و فقط در کارخانه یک ستاره یا دو ستاره استخدام شوید.بعد از قسمت my places روی company کلیک کرده و صخقن را بزنید. هر چه تعداد روزهای کار شما بیشتر میشود دستمزد شما نیز افزایش خواهد یافت.

 

3.عکسی را برای خود آپلود کنید و بعد به my places رفته و army راکلیک کنید و train رابزنید.

 

4-کار کردن و تمرین نظامی هر روز تنها با دو کلیک انجام میشودو روزانه فقط 1 دقیقه از وقت شما را خواهد گرفت.حتمآبه مطالعه روزنامه های چاپ شده در ایران بپردازید تا از آخرین اخبار و جنگها با خبر شوید.شما میتوانید نظرات خود رادر قسمت پایین هر مقاله بنویسید.

 

5-بعد از چند روز که به لول 5 رسیدید کار اصلی شما شروع خواهد شد و میتوانید در جنگها برای کشورعزیز خود بجنگید و با استفاده از بیمارستان سطح سلامتی خود را بالا ببرید.جنگهای عظیمی در راه هستند

پس فرصت را از دست ندهيد و براي بزرگ کردن نام ايران تلاش کنيدو فراموش نکنيد که کاربران اين بازي در جهان همه انسان هاي واقعي هستند مثل من و شما که تعداد آنها هم کم نيست و ما ميتوانيم از طريق اين سايت تاثير عميقي در ذهنيت اين افراد در مورد ايران بگذاريم و قدرت واقعي ايران را به جهانيان ثابت کنيم. 

 

همین الان ثبت نام کنید...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تبریک به دولت مردمی و رئیس جمهور منتخب مردم!!! 

موضوع: اجتماعی دوشنبه پانزدهم تیر 1388 3:18

تبریک به دولت مردمی و رئیس جمهور منتخب مردم!!!

همه چی تموم شد، به همین راحتی. انگار نه انگار خونی ریخته شد. جانهایی بی جان شد و ملتی تحقیر شد! به انواع القاب چون خار و خاشاک، آشوبگر، منافق، ضد دین و هر چه میخواهد دل تنگشان گفتند و کشتند و زدند و گرفتند و بردند و به چشم خودشان پیروز شدند و حالا تبریک می گوییم این پیروزی را به دولت مردمی!! و خدمتگذار!!! دولت مهر! دولت عَدالت!!!
حالا شب راحت بخوابید و خیالتان راحت باشد که دیگر کسی را جرات فریاد نیست. پیش خود بگویید کافران را کشتید، نه جوانان این سرزمین. آری ندا را کشتید و صد ندای دیگر را نیز، ولی هنوز امید زنده است. آن را چه میکنید!؟ آری امید در دل ما زنده است و ریشه هایش روز به روز در عمق جانمان بیشتر دوانده میشود. ایرانی زنده میماند و مثل همیشه تو میمیری. تویی که نماد ظلمی خواهی مرد. میبینم به جان جانانم، میبینم ذلتت نزدیک است.

قربون همه ایرانیان آزاده.......

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

عجب صبری داشت هاشمی 

موضوع: اجتماعی جمعه پنجم تیر 1388 9:31

عجب صبری داشت هاشمی،خدا زیادش کند


هاشمی را در سیاست قبول ندارم . از نظر من او سیاست مدار تمام شده ای است . سیاست مداری که اکثر پیش بینی های او غلط از آب در می آید .
موضع گیریهایش نشان از سواد تحلیل رفته او، عدم خلاقیت و آپدیت بودن است . بیسوادی که حاصل کار مدیریتی مداوم و کار اجرایی کردن است بدون آنکه دانشش را به روز کند و یا دوستان تازه خوب و باسوادی پیدا کند و اندکی در فراقتی با ایشان بنشیند
.
سیاست مداری که آبرویش رفته است . وارد حریم خانواده اش شده اند و ریز ترین نکات را افشا کرده اند سیاست مداری که در بی آبرو کردن و کم کردن از اعتبار او و به پایان رساندن دوران سیاسی او، هم چپ نقش داشت و هم راست. هم اصلاح طلبان آنگاه که هاشمی با چراغ سبز اصولگرایان برای مهار اصلاح طلبان وارد بازی انتخابات مجلس ششم شد به بیرحمانه ترین وضع به او حمله کردند و به تخریب هاشمی پرداختند طوری که هاشمی در تهران نفر سی ام آن انتخابات گشت و هم پس از چند سال زمانی که باز با تحلیل غلط تر از قبل نامزد انتخابات ریاست جمهوری شد به شدیدترین وضع مورد تخریب راست قرار گرفت تا در برابر نامزد کوتوله جناح راست با تقلب یا بی تقلب شکست سختی بخورد و بیش از پیش بر پایان دوران این مرده سیاسی تاکید شود.

اما هاشمی اگر درسیاست از نظر من مرده است اما هنوز نفس میکشد و خودش خویشتن را همچنان تاثیر گذار در رواند سیاسی کشور میداند و یا لااقل امیداور است که این طور باشد .
هاشمی آدم زیرکیست اما سیاست مدار خوبی نیست . او در زندگیش شانسها زیادی آورد و این شانسها به همراه فرصت طلبی های به موقع او ، هاشمی را به اوج قلعه موفقیت سیاسی رساند . هرچند که این صفات میتواند نشانه توانایی او در امور سیاسی باشد اما با این وجود بنده معتقدم هاشمی اصلا سیاست مدار خوبی نیست و لااقل در 8 سال اخیر اینگونه بوده است شاید هم هاشمی دیگر برای بازی کردن نقش یک مهره موثر سیاسی پیر شده است .

الان زمان تغییر وضعیت حکومتی است. یا زورگویان پیروز میشوند و مردم را برای همیشه سرکوب میکنند، یا اینکه همون گونه که تاریخ از زمان پیدایش ایران نشان داده، مردم موفق میشوند و نظام ظالم و ستمگر زمانه را از مسند قدرت به زیر کشیده و خود را آزاد سازند.

ناراحتی من از این است که راه سومی هم وجود دارد. همون راهی که اواخر سلسله ساسانی بود. همون موقعی که نارضایتی مردم از حکام آن زمان باعث شد بیگانگان برای ما وارد جنگ شوند و اوضاع ایران را تغییر دهند که بدبختی آن همچنان گریبانگیرمان هست. خدا کند اینبار خود مردم دست بکار شوند و اجازه تصمیم گیری را به هیچ بیگانه ای ندهند.

به امید ایرانی آزاد

به قول آرش خیرآبادی؛ با پیشکش درودهای ایرانی

قربان شماها.....

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ... 

موضوع: اجتماعی جمعه بیست و نهم خرداد 1388 4:36

مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ...

 

سلام چند روزی است که همان قهرمانان همیشگی , همان دلیران در صحنه , همان ملت همیشه سرافراز حال برای خودکامگانی که مزه ی شیرین قدرت در دهن کثیفشان مزه کرده است تبدیل به آشوبگرانی سر کش شده اند.

آنهایی که تا یک هفته قبل موجب غرور این نظام و حکومت بودند حال به خار و خاشاکی در چشم نظام بدل گردیده اند.
مردمی که فرهنگی چندین هزار ساله را یدک میکشند به بی فرهنگی محکوم میشوند چه اگر اینگونه نبود این همه محدودیت برای چه؟!! مگر این قهرمانان خود دارای علم و بینش انقلابی نیستند که این مزدوران حتی آنها را در بازیهای کوچک از ارتباط با یکدیگر محروم میکنند.

اگر واقعا فردی با این همه اختلاف دارای رای ملت شده است پس این همه بگیر و ببند برای چیست ؟ این همه محدودیت برای چیست؟
به کدام گناه نکرده خون این جوانان پاک میهنی را بر زمین میریزید مگر به همان قیامتی که ادعایش را میکنید اعتقاد ندارید؟
به خدا که دلم خون است از این همه جفا , از این همه بی صفتی !! آخر ناجوانمردان اینها پسران خودتان هستند که با خون دل بزرگشان کرده اید. اینها همان هایی هستند که که پدرانشان به انتظار رشدشان موی سپید کرده اند، سنگدلان با چه انصافی میکشید با کدام مرام نداشته ناموس مردم را بی آبرو میکنید؟ بر سرشان میکوبید؟ وای بر شما، وای بر شما وای بر عاقبتتان وای که درد دلم گفتنی نیست، وای که آه مادرانشان گرفتنیست.
افسوس و صد افسوس و البته چه بی صفتانه ماهیت شیطانیتان بر مردم آشکار گشت ... برادرانم، عزیزانم، شجاعانم، خدا همراهتان و دعای ما پشت سرتان یادتان جاوید و روحتان بر بلندای آسمان ایران زمین ماندگار باد .... به امید روزی که هیچ کس به خاطر آنچه در ذهنش میگذرد محکوم نگردد، منزوی نشود و به بی اعتقادی منصوب نگردد، به امید ایران آزاد، ایران سبز، ایران با عدالت خالی از هر رنگ و لعاب و خشونت و دروغ

قربون همتون برم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

وبلاگ نویسی؛ از شخصی نویسی تا دغدغه مخاطب 

موضوع: اجتماعی دوشنبه هفدهم فروردین 1388 9:4

وبلاگ نویسی؛ از شخصی نویسی تا دغدغه مخاطب        

جدا یه وبلاگ نویس برای چی باید بنویسه و چه انگیزه هایی باعث میشه که این نوشتن تداوم پیدا کنه یا با غروب یک وبلاگ به انتهاش نزدیک بشه؟ تجربه به من ثابت کرده که اکثریت وبلاگهایی که به زبان فارسی منتشر شدن و بعد از مدتی کوتاه ادامه فعالیت ندادن در یک مساله اشتراک دارن. نویسندگان تمامی این وبلاگها بدون گذراندن و یا حتی دانستن سیر رشد و نزول یک وبلاگ، اقدام به ایجادش کردن و بعد از مدتی نا امیدانه وبلاگ رو تعطیل کردن و یا حتی تمامی مطالبش رو پاک کردن!

وبلاگ هم مانند هر پدیده ای دیگه که دارای سیری هست که اگر از طرف نویسنده اون پذیرفته نشه، باعث شکست زودهنگام نویسنده اون خواهد شد. اولین سوالی که مطرح میشه چرا یه وبلاگر می نویسه و وقتش رو صرف نوشتن می کنه؟ توی این بحث های گذشته خیلی ها عقیده داشتن که وبلاگ نویسی صرف جذب مخاطبه و هیچ کسی نیست که شخصی بنویسه و یا حتی بدتر از اون عقیده داشته اند که وبلاگ با دفترچه خاطرات شخصی فرق می کنه. من از همین جا باید بگم که این نظر کاملا از دیدگاه من اشتباهه.

یه وبلاگ نویس می تونه دغدغه اش پیدا کردن درون خودش، فریاد زدن گره های درونش و مشکلاتی باشه که با اون دست و پنجه نرم می کنه. همین وبلاگ من مثالی از این نمونه ست. شاید تعداد این وبلاگ نویس ها معدود باشه اما این قضیه نمی تونه کل مساله رو زیر سوال ببره. متاسفانه از جهتی داشتن کامنت برای یه مطلب، این برداشت رو آسان تر کرد که وبلاگ نویس حتما می بایست مخاطب داشته باشه و یا مخاطب رو در تمامی متونش دخیل کنه وگرنه بهتره بره در دفترچه خاطرات شخصی اش بنویسه! آیه نازل نشده که هر پستی که می نویسیم رو همه نظر بدن یا حتی بفهمندش و یا حتی پیامی برای بقیه داشته باشه. به سادگی می تونه حاوی دید یه شخص یا تجربه اش از چیزی باشه و فقط رسانه اش رو عوض کنه. رسانه ای به نام وبلاگ که می تونه از مخاطبش هم استفاده کنه اما اینکه شخصی ننویسه رو من موافق نیستم چرا که محوریت نوشتاری یه وبلاگ شخص وبلاگ نویسه در وهله اول و بعد مخاطب و میزان ارزشمند کردن مخاطب هم در کنترل نویسنده است نه کس دیگری. همان قضیه  معروف؛اینکه هر نویسنده یه بلاگ،خود سر دبیر خوده.

طبیعیه که با ازدیاد سیستم های کنترل محتوا و بعد از پیدا شدن سر و کله مخاطب، وبلاگ نویس وارد مرحله جدیدی از سیر رشد بلاگش میشه و اون اختصاص دادن مطالبی برای جذب مخاطب بیشتر برای استفاده از مطالبشه. یعنی ضمن اینکه می تونه پستهای شخصی داشته باشه، در کنارش به نوشتن پستهایی رو میاره که دغدغه خودش هستند اما با نگاهی به عامه فهمی برای دیگران منتشر می کنه چرا که می خواد از کنار تفکر  خودش از تفکر دیگران هم آشنا بشه.متاسفانه اینجا همون دام بزرگ برای همه پهنه یعنی به هر دری زدن برای جذب مخاطب بدون یادگرفتن راه های اون.

جذب مخاطب نیاز به هوشیاری نویسنده، مدیریت زمان، نحوه نگارش، قدرت قلم و زاویه دید وی داره. طبیعیه کسانی که دارای قدرت بیشتری توی موارد گفته شده باشن، مخاطب بسیار بالایی هم جذب می کنن و صد البته کوشش و تلاش و صبر رو می طلبه ضمن اینکه یه عشق بایستی در اصل کار نهفته باشه. اگر شخصی وبلاگ نویسی رو به عنوان یک علاقه شخصی دنبال کنه، می تونه براش همون قدر لذت بخش باشه که رفتن کنار ساحل و آفتاب گرفتن.این عشق به کار و ایجاد علاقه کار هر کسی نیست. مثالی بزنم. اکثریت جوانها از دیدن تلویزیون و یا بازی های کامپیوتری لذت می برن و جذبش می شن و به نوعی تبدیل به فعالیت ذهنی اونها در زندگی روزمره میشه.حالا اگر من نوعی که اصلا علاقه ای به بازیهای کامپیوتری رو ندارم با بهترین کامپیوتر و مجهزترین و تلی از سی دی های بازی تنها بگذارن باز به کناری میرم و به کار خودم می رسم. یعنی انصراف از کار. و یا حتی ممکنه چند روزی خودم رو مشغول کنم و بعد از مدتی خسته می شم و کنار می رم. چرا؟ چون این نوع فعالیت برای من تبدیل به علاقه شخصی نشده و ترجیح می دم به کار دیگه ای بپردازم. قطعا مساله وبلاگ نویسی هم خارج از این رویه نیست.

جو گیری هایی که صورت می گیره،عدم علاقه و آشنایی با رسانه وبلاگ باعث یاس بسیاری میشه و موجب میشه که خیلی عظیمی از علاقه مندان ابتداییش رو از دست بده. تعامل با سایر وبلاگ نویسان، محبوبیت بین سایرین و نحوه پروپاگاندا بین بقیه وبلاگرها متاسفانه از مواردیه که بین وبلاگ نویسان ایرانی بد و زشت مطرح میشه و تمایلی بهش ندارن. البته شاید اگر بخوام گریزی بزنم به این قضیه یک مقصر اصلی و بزرگ ابوالبلاگر بوده که بعد از مدتی جایگاه خودش رو رها کرد و از دادن ایده و نظریه هایی که در دنیای وبلاگ نویسی خارجی(مانند انگلیسی زبانهاست) مطرح هستند پرهیز کرد و به مواردی روزمره روی آورد و به نوعی سکان ایده ها رو رها کرد و بدبختانه هیچ وقت از وبلاگش بعدها به عنوان جایگاهی برای پیدا کردن جایگزینی استفاده نکرد که بتونه این ایده ها رو بین بقیه پخش کنه یا استارتش رو بزنه.

در آخر شایسته س که بگم اهواز-کیانپارس، وبلاگی ست قدیمی که با هدف شخصی نویسی و شکستن تابوهای فرهنگی شروع به منتشر شدن شد. من سعی کردم دغدغه های خودم رو بعد از مدتی با توجه به نگارشی که مخاطب رو درگیر کنه بیارم ( و نه اینکه برای مخاطب بنویسم!) و سیستم کامنت این امکان رو به من داد که در این کارم موفق بشم هرچند این کار خود حاصل 2 سال صبر و تلاش سالهای اولین نوشتن این وبلاگ بوده. امروزه می تونید ببینید که من همچنان نوعی دیگر از طغیانهای شخصی خودم رو، افکارم، دیدگاه هایم و حتی مسائل شخصی که من رو درگیر می کنه مطرح می کنم و این نه تنها از خواننده من کم نمی کنه بلکه بر تعداد اون اضافه می کنه. برای من، وبلاگ رسانه ای محترمه که ضمن بیان عقایدم می تونم از نظرات دیگران آگاه بشم، خودم رو اصلاح کنم و یا حتی دیگران و نحوه زندگیشون رو تغییر بدم. به نوعی یک همفکری مسالمت آمیز. جایی که در اون هیچ کسی ادعای پیامبری نداره(!) و تنها سعی میشه به تبادل افکار بپردازیم و دیگر هیچ.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ایدز حلال؛ایدز حرام 

موضوع: اجتماعی دوشنبه شانزدهم دی 1387 20:45

ایدز حلال؛ایدز حرام

یه زمانی بود توی ایران هرکی ایدز می گرفت انگار زنای محصنه کرده! اسم این بیماری تنها چیزی رو که توی افکار مردم وارد می کرد این بود که آدمی که ایدز گرفته یه آدم لاابالی لاشی و هرزه و منفور و کثافت و همجنس باز و پست لجنیه که چند سال آزگار رو با جنده ها خوابیده و همه اش خواب شورت و کرست بانوان رو می دیده و بعدش این بیماری رو گرفته! صدا و سیمای ما هم که همیشه بهترین و آموزنده ترین و پربارترین برنامه ها رو خدمت ملت شهید پرور ارائه میده، یه سری سریال می ساخت که توش یه پسره از خارج از کشور اومده بود ( و حتما هم از خارج از کشور بود و نه از داخل خود ایران)، بعد این پسره ایدز داشت و خلاصه بساطی بود سر این قضیه. اون موقع تلاش می کردن که به مردم بگن هرکسی دیدید ایدز داره یعنی کافر و ملحده و باید دخلش رو آورد. مخصوصا این برنامه های مستندی رو که نشون می داد و حالا یه فلک زده ای رفته بوده خارج از کشور و خون آلوده بهش زده بودن و ایدز گرفته بود، اینا می چسبوندنش به روابط جنسی و آمیزشی و سکس و بی بند و باری و وجود دختر بور و بلوند خارجی!
متاسفانه این رفتار انقدر ادامه پیدا کرد که مثل هرچیز دیگری توی ایران، بعدش فهمیدن چه گندی بالا آوردن. حالا برعکسش رو ساختن که به مردم حالی کنن نه آقا جون هر کسی این بیماری رو گرفت، یک آدمیزاده و این بیماری از راه های مختلف و گاهی ناخواسته به انسان سرایت می کنه و خلاصه لولو خور خوره نیست و هرکسی هم فکر میکنه ایدز داره بیاد خودش رو معرفی کنه، ما بهش حال می دیم!
حالا برای اینکه بتونیم بازم مثل چیزای دیگه یه جوری شرعیش کنیم و بگیم که بر طبق دین و مذهب رفته جلو می تونیم ایدز رو به دو قسمت تقسیم کنیم کسانی که ایدز حلال دارن و کسانی که ایدز حروم. ایدز حلال از یکی از زوجین به دیگری که روحش هم خبر نداشته، از مادر به فرزند و از فراورده های خونی به اون قربانی فلک زده سرایت می کنه و ایدز حروم که دیگه حتما از جماع و زنا و لخت مادر زاد خوابیدن با یک دختر روسپی ایجاد شده و هرکی هم حرف بزنه با بیل خاموشش می کنیم!

گاهی فکر می کنیم ما در ایران، روزانه چقدر از انرژی و جوونی و وقتمون رو صرف این چیزها می کنیم. چه چیزهایی در کله ما فرو کردن و چطور می تونیم توی این دنیای شلوغ دووم بیاریم. در جامعه ای که "سکس" یک لغت اسمش رو نبره و قوانین ساده سکس به نوجوانانش آموزش داده نمیشه، هنر عشق ورزیدن بهشون آموزش داده نمیشه و توی ذهن یک پسر همه اش می بایست یک دختر لخت مجسم باشه که داره براش عشوه می ریزه، چطور این فکر آزاد و رها می شه برای خودسازی؟آیا در شریعت و دین به این مسائل پرداخته نشده؟ آیا کتابهای احادیث امامان رو نخونده ایم یا ندیده ایم که چقدر در باب جماع و هنر همخوابگی در زندگی زناشویی حدیث گفته اند و چقدر بار احساسات زن و مرد رو مد نظر گرفتن. چند حدیث در باب بهداشت در آمیزش از سوی امامان ما گفته شده و آیا هیچ گاه حتی محض رضای خدا یک بار شده که در یکی از کتب بینش اسلامی دبیرستانها یکی از این حدیث ها آورده بشه؟ بازم به من باید یه نهیب زد که بی خیار سالاد درست نمیشه.

قربون همه عزیزانم..............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن 

موضوع: اجتماعی پنجشنبه دوازدهم دی 1387 23:6

زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن

پيش گفتار: راستش اول می خواستم در انتهای مطلب یک پی نوشت بگذارم اما چون تجربه ثابت کرده که در متنهای این چنینی که دید انتقادی داره، اکثریت می خوان دفاع کنن و بدون اینکه تا انتهای مطلب رو بخونن میرن کامنت بگذارن برای همین ترجیح دادم همین ابتدای کار چند تا مساله رو عنوان کنم تا بعد بریم سراغ اصل مطلب.

خطاب من در این نوشته دخترهای جوون ایرانی هستند. دخترهایی که رفتارشان، طرز فکرشان، عقایدشان رو در وبلاگها خوندم و یا بسیاریشون از دوستان من بوده اند و در کافی شاپها و پیک نیک باهم به بحث و مکالمه پرداخته ایم. در اعماق تفکراتشون نفوذ کرده ام تا بدونم آنچه که فکر می کنم و آنالیز می کنم درسته یا نه. طبیعتا این دخترها، همگی از رفاه نسبی برخوردار بوده اند. همگی در خانواده هایی بوده اند که آزادی مناسب و کافی رو بهشون داده بودن و مانند خیلی از زنان و دختران شهرهای کوچک و روستاها زیر یوغ مردسالاری و انگ ضعیفه زدن نبوده اند.

اینان دخترهای پدران و مادرهایی بوده اند که در یک زندگی خوب رشد کرده اند. بهشان توجه شده و تا حد بسیار زیادی عقده ها و مشکلات سایر همجنس های خودشون رو نداشته اند. بحث من امروز، حاصل تجربه ایست که این 5 سال اخیر با دخترها داشته ام و از طرفی حرفهای جنس مخالفشان رو هم شنیده ام. در این متن منظور از "تو" همین دخترها هستند و نه شخصی واحد. پس خوب بخوانید.

یادم میاد بچه که بودم، پدر و مادرم همیشه به من می گفتند که کارهای شخصیم رو باید خودم انجام بدم. جفتشون بهم می گفتن که باید بتونم از پس خودم بربیام و حتی اگر کاری رو هم دوست ندارم یاد بگیرم چون روزی به درد خودم می خوره و به هرحال توی زندگی مجردی آینده خیلی می تونه بهم کمک کنه. من یاد گرفتم چطوری مسواک بزنم، بند کفشام رو ببندم، دستشویی برم، چطوری حتی توی کودکی بتونم 2 تا تخم مرغ برای خودم نیمرو کنم و یا صبحانه ای برای خودم تهیه کنم. بزرگتر که شدم از کارهایی هم که بدم میومد و اصلا دوست نداشتم و شاید اکثریت غریب به اتفاق مردها هم دوست نداشته باشن رو یاد گرفتم. مثل اتو زدن که حوصله ام رو سر می بره و یا علاقه آنچنانی بهشون ندارم. یا ظرف شستن، جارو زدن و لباس شستن و این آخری ها آشپزی. هرچند که الان دیدی مثل قبل ندارم و خوشحالم این چیزا رو حداقل در حد خودم بلدم چون می تونم از پس کارام بربیام.

بهش می گم تو اگه دختری ولی در وله اول یه انسانی.مثل من، مثل داداشت. چرا بلد نیستی دکمه لباست رو که افتاده بدوزی. چرا حتی بلد نیستی یه سوسیس تخم مرغ درست کنی و یا یه کته برنج بگذاری. چرا حتی بلد نیستی یه خط شلوار بندازی با اتو بندازی. اون وقت یه طوری نگاهم می کنه انگار که فحش خار و مادر دادم یا دارم خفه اش می کنم. قشنگ این احساسش رو با تک تک سلولام می گیرم.

این موقع چند جور جواب میشه شنید. اونهایی که نوعی یاغی گر هستند و می خوان انتقام تمام دوران بشریت رو از مرد ایرانی و پسر ایرانی بگیرن با یه چماق کلفت که اسمش می تونه جواب دندان شکن باشه می افتن به جونت که ای بابا مگه دخترا کلفتن این چیزا رو بلد باشن. یا این فمینیست های دو آتشه احمق که اکثرشون دخترهای توی عشق شکست خورده و زشت و الاف هستند شروع می کنن به شعر و ور بافتن و توی مخ آدم رفتن.

اینها به عنوان یه انسان به جنس خودشون فکر نمی کنن. از همه بدتر به به عنوان یه زن به جایگاهشون و تقدسشون و قدرتشون فکر می کنن بلکه فقط فکر می کنن چطور میشه جبهه گرفت و انتقام بدون اینکه اصلا ضرورت یا عدم ضرورت این کار رو بدونن. یه دیوار دفاعی محکم بی دلیل. سوال من اینجاست که پس صبر زنانه، قدرت مادرهای ما چطور در اینها بروز نکرده.

کجا هستند دختران دیروزی که مادرهای امروز من و شما هستند و در تمامی ناملایمات زندگی همراه همسر خود بوده اند. کجا هستند این زنها که به خاطر شرایط سخت زندگی، پا به پای همسر خود در مسیر زندگی حرکت کردن و هیچ وقت این چنین پتک به دست بر سر جنس مخالف نایستادن و وقتی باهاشون حرف بزنیم می بینیم که خیلی از کارهاشون رو با عشق و ایمان به طرفشون انجام دادن.

دخترهایی که امروزه همه اش دنبال پول پسره هستند و عملا این رو توی روی تو هم میگن. دنبال آرزوهای بلند بالای خودشون هستند. که تو باشی پله ای از ترقی. دخترهایی که به ظاهر دل می دن و یا اگر دل بدن خیلی راحت خنجر می زنن. پس این زنانگی کجا رفته. پس صبر و مهربانی تان کجاست؟ آیا فرقی بین من و شما نیست؟ آیا شماها کوه احساسات و نرمی نیستید پس چرا ادای جنس مخالف رو در میارید.مجالی نیست و یا اینکه خودتون رو فراموش کردید؟

راستش رو بخواید یه جورایی دارم خسته میشم از این حرفا. از این حدیث های مکرر اما بهشون می پردازم چون روزی عقیده و باورم بوده و حالا داره کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه. آیا اینها جز عقایدی ایده آلن؟ اگر هستن پس چرا در زنان همین نسل گذشته بوده و دیگه نیست. چرا این چیزها به دخترها ارث نرسیده و یا آموزش داده نشده و براشون انقدر هضم کردنش سخته. چرا یه دختر نمی تونه درک کنه که با تمام تکنولوژی و لوازم خونه و هزاران وسیله ای که اومده کار انسان رو راحت کنه هیچ چیز برای مردش نمی تونه بهتر و زیباتر از این باشه که صبحانه ای توسط او مهیا شده باشه و یا خانه ای توسط او مرتب و سازمان دهی شده باشه.

متاسفانه این جور موقع ها خیلی حرفهایی زده میشه که یه حلقه نامعلوم درست می کنه که معلوم نیست کی دوباره برمی گردی سرش و باز باید بچرخی. این جور موقع ها دخترها همیشه چماق به دست به طرف مردها حمله می کنن بدون اینکه اصلا بخوان به اصل خودشون فکر بکنن. مثل این می مونه که به کسی بگیم چرا دیگران رو آزار میدی و طرف بگه تو غلط کردی که اصلا جنس مخالف من شدی!!! یعنی حمله به فرع ماجرا و نه اصل.

مایوس کنندس. واسه پسرایی مثل من که هنوز پابند خیلی چیزا هستن. هنوز پابند و مراقب این هستند که بدن رو آلوده به هر همخوابگی نکنن. در یه رابطه دروغ نگن. خیلی وقتا حتی از غرورشون بگذرن مبادا که طرف مقابلشون ناراحت و یا آزرده بشه و خیلی چیزای دیگه شرایط ناجوانمردانه به ضد ماست. البته بی انصافی هم نکنیم. دوستان متاهلی هم دارم که هر دو در کنار هم با ناملایمات زندگی سر می کنن، در این دنیای مدرن دارن زندگی می کنن و از زندگی لذت می برن. اما دارم به این فکر می کنم که اگر روزی در سالهای آینده بخواهم با کسی باشم آیا دختری که زنانگی خودش رو بشناسه پیدا کرده ام یا باز می بایست در قاموس زندگی به دنبالش باشم و در حالت بدترش این قاموس رو برای همیشه ببندم و به صندوق خانه ذهنم بسپارم و بی همراه طی راه کنم؟

شاید این متن رفلکت و انعکاس خستگی روحی من از این کلنجار درونیست و یا کلماتی که مثل پتک بر سرم فرود می آن. به اینکه اگر یه روزی نتونستم همینی باشم که هستم آیا بازم دووم میاره یا مثل دیگرانی که می بینیم میگذاره و میره و یا حتی بی تفاوت میشه. ایا ارزش عشق رو توی دلش حک می کنه و یا به کوچک ترین دلیلی می فروشتش حتی اگر شبها به یادش گریه کنه. آیا از دنیای مردها و مشکلاتشون آگاه میشه و یا حتی از درک زنانگی خودش هم عاجز می مونه. آیا به دنبال هدفهاش، ترک وعده می کنه و بی وفا میشه و یا حاظره به خاطر محبت و گره انسانی بین 2 نفر، می تونه صبور باشه و زخم زبون دیگران رو هم نادیده بگیره. آیا دنیای مدرن و زرق و برق احقانه اش او رو هم از انسانیت دور می کنه یا در مسیرش گام بر میداره و اینکه آیا او یک ارتباط رو مقدم بر یک آرزو انتخاب خواهد کرد و یا برعکسش اتفاق می افته. از این کلنجار درونی خسته ام. دارم خسته می شوم و هیچ کس هم ریشه اش رو نمی دونه جز خودم. ای کاش زخمهای کودکی و نوجوانی نبود. افسوس.هزار افسوس.

قربون همتون برم...............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

راز موفقيت اين است : هدفي را بي وقفه دنبال كردن 

موضوع: اجتماعی پنجشنبه چهاردهم آذر 1387 17:18

راز موفقيت اين است : هدفي را بي وقفه دنبال كردن

متاسفانه هنوز کسی پیدا نشده که بخواد نسبت به این موضوع با من همکاری کنه و البته خیلی ها هم با ایمل ها و کامنتهای زیباشون، بنده رو مورد انتقاد قرار دادن که خیلی برام جالبه اونها حتی نحوه انتقاد رو هم بلد نیستن و سعی میکنند یه جورایی من رو توبیخ کنند. عزیزانم بهتره به جای ایراد گیری از تکه تکه های پست من، یه انتقاد کامل مینوشتید و به تمام موضوع اشاره میکردید. اینکه فقط جواب  یک یا دو خط رو بدید که نشد نقد و شرکت در بحث!

دوست ممکن الوجود عزیز، اگه کامل پستهای بنده رو میخوندید متوجه میشدید منظور من چیه. اصفهان و گیلان و... برنامه هایی با زبون محلی پخش میکنند ولی این شامل همه برنامه هاشون نمیشه و در ضمن این تنها زبون محلی اون منطقه به حساب میاد، ولی در استان ما از فیلم و اخبار و هر جور برنامه ای گرفته تا سر در ورودی شهرمون و هزار تا مسخره بازی دیگه که به زبون عربی نوشته یا پخش میشه. باید خدمتتون بگم از هر حیثی که به مسئله نگاه میکنیم(جمعیت، تاریخ و ...) قوم بختیاری برتری دارند و این اقدام صدا و سیما یعنی توهین به این قوم بزرگ. نمیخوام در قرن 21 قوم گرایی کنم، فقط میگم این کار باعث شده از تمام نقاط کشور ما رو عرب بدونن و متاسفانه همین مسئله باعث بی احترامی خیلی از هموطنان به ما خوزستانی ها میشه. هنوز یادم نمیره وقتی تهران میگفتم خوزستانی ام، در جواب بصورت مسخره میگفتن؛ عربید؟ پس چرا سیاه نیستید؟ راست میگن اگه دختر عموتون دوست پسر داشته باشه، سرش رو میبرید؟

این از برخورد مردم استانهای دیگه و توی استان خودم هم که همین حرکت ها باعث شده احساس کنم توی کشوری غریبه هستم و اینجا واقعاً ایران نیست. وقتی توی صف نانوایی چون فارسی حرف میزنم و نانوا یک عرب هست، باید حقم خورده شود، چون نانوا این اعتقاد را دارد اینجا(الاحواز) شهر آنهاست و اول باید خودی ها نان بخورند و بعداً نوبت این غریبه هاست. یا جوانان غیرتمند عربی که با سلاح به خیابان می آیند و میگویند؛ عجم ها شهر مارا ترک کنید و بگذارید راحت زندگی کنیم و مسائل دیگری که من به عنوان یک اهوازی و خوزستانی هر روز با آنها برخورد دارم.

اینبار هم یکی دوستان جوابیه نه چندان کاملی رو کامنت کرده بودند که باید خدمت این دوست عزیز بگم؛ در همه استانها به زبون محلیشون برنامه پخش میشه، ولی نه به این هجم گسترده.

درست که تهران پایتخت و اصفهان و شیراز هم شهرهای تاریخی، ولی این دلیل نمیشه که این همه امکانات برای اون شهر ها در نظر بگیرند در صورتی که جوون اهوازی از حداقل امکاناتش هم نمیتونه استفاده کنه و تا وضع مالی خوبی پیدا میکنه قصد خروج از این شهر و استان به سرش میزنه. فکر میکنم همه این موضوع رو قبول دارید که بودجه کشور داره از نفت اهواز و خوزستان تامین میشه و موارد دیگه مقدار ناچیزی رو به خودشون اختصاص میدن. پس چرا من بنا به این مسئله حتی تفریگاه درستی هم نباید داشته باشم. اگه تهران پایتخته و اصفهان شهر تاریخی، پس ما هم قطب نفتی هستیم. میدونستید اگه همین اهواز و خوزستانی که عربها ادعای مالکیتش رو میکنند و میگن باید از ایران جدا بشه، رو واقعاً از ایران جدا میکردند، ایران جز فقیر ترین کشور ها میشد؟ پس به منه جوون اهوازی حق بدید که از بی امکاناتی شهرم به مسئولین گله مند بشم.

راستی اون نکته هم که گفته بودی، شما میدونید عجم یعنی چی؟ خیلی جالبه که انسان رو با احترام فراوان زبون نفهم صدا کنند.

در آخر ازتون میخوام اگه نقدی رو آماده میکنید، حداقل نقد قابل قبولی باشه نه یک انتقاد از روی بی اطلاعی و تعصب بیجا.

 

قربون همه.................

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تنها گنجي كه ارزش جستجو كردن دارد, هدف است 

موضوع: اجتماعی دوشنبه چهارم آذر 1387 17:39

تنها گنجي كه ارزش جستجو كردن دارد, هدف است

 

سلام خوب هستين که ايشالا؟ ايام به کام هست؟ نيست؟ آخ جون. چه خوب.

چند وقتی بود خط تلفن کیانپارس خراب شده بود و داشتن کابل برگدون میکردن. به همین خاطر الان بعد از این مدت اومدم و دارم مینویسم. راجع به پست قبلیم فکر میکردم با استقبال بیشتری روبرو بشه که البته بخاطر اینکه هنوز فرصت این نیست که فعالیتم رو در این باره زیاد کنم، خیلی ها از این مسئله مطلع نیستند. البته یه دلیل دیگش اینه که همه کسانی هم که این مطلب رو خوندن اکثراً حس مسئولیتی نسبت به استانشون ندارند و فقط به فکر گذروندن زندگی خودشونند( به قول معروف؛ به ما چه ربطی داره). آقایون و خانوم هایی که واقعاً با این موضوع موافقید، فکر نکنید این فقط یه اعتراض بی مورد و بی خود هست، همین ساکت بودن شماها باعث شده کشورهای بیگانه دانشمندان ما را به اسم خودشون ثبت کنند. ادعای مالکیت جزایر سه گانه رو بکنند و بدتر از همه به ادعای واهیشون راجع به خلیج مسخره عرب پافشاری کنند. یکمی غیرت ایرونی از خودتون نشون بدید. ثابت کنید که یک آریایی اصیل هستید نه یک انسان بی اصل و نصب از همون مدلهایی که حکومت ازمون میخواد. مطمعن باشید صدای اعتراض شما به گوش مسئولین میرسه و همین اعتراضات هست که میتونه ما رو برای رسیدن به همه اهدافمون کمک کنه. باز هم میگم اون لینک رو توی سایتتون قرار بدید و به همه دوستانتون معرفی کنید. اگر کسی هم بلده لوگو طراحی کنه همین جا بهم بگه.

 

توی پست قبلیم یکی از دوستان نظری داده بودند که باید این جوری جوابشون رو بدم:

 

تنهاترین تنها(دوست عزیزم): چه عجب قدم رنجه فرمودید و به ما هم سر زدید

تنها در تاریکی(خودم): قربون جنابعالی، من هر وقت بتونم به وبلاگتون میام

آپ قبلیتون رو خوندم خیلی برای این طرز فکرتون متاسفم (برای این نگرش و طرز فکری که نسبت به عربها دارید)

چرا متاسف؟ مگه من چیز اشتباهی نوشتم؟ فکر میکنم خود شما هم راجع به این خلق عرب چیزهایی شنیده باشید و کم و بیش مشکلاتی رو که به بار میارن و دیدین؟ منظور من از خلق عرب که کل عربها نیست. فقط همون عده ای که متاسفانه خودشون رو غیر ایرونی میدونن.

چرا باید تو بقیه ی استانها برنامه ها به زبان محلی خودشون پخش بشه ولی تو استان ما نه؟

منم مخالف این مسئله نیستم. بلاخره بعضی اوقات توی شبکه های دیگه، برنامه هایی به زبونهای محلی پخش میشه ولی نه برای همیشه. توی شبکه استانی ما بصورت مرتب داره برنامه عربی پخش میشه. از اخبار گرفته تا برنامه های متنوع دیگه، در صورتی که من مجری رو میشناسم که بخاطر استفاده از چند کلمه کوتاه بختیاری توبیخ کتبی شده بود. منظور من اینه که در تاریخ خوزستان زبون مردم این منطقه عربی نبوده و در حال حاظر هم این تنها زبون محلی استان نیست.

چرا تو همه ی استانهای کشور مردم میتونن به زبون خودشون برنامه هاشون رو گوش کنن ولی تو استان ما عرب زبانها این حقو ندارن

مردم استانهای دیگه همه از یک قومیت هستند، نه مثل استان ما چند قومیتی و پخش برنامه ها به یک زبان یعنی بی احترامی به مردمی با زیان دیگر. پس باید همه برنامه ها به زبان مشترک پخش شود.

چند وقت پیش مردم استان تبریز یک روز مونده به اجرای کنسرت آقای یگانه کنسرت رو لغو کردن میدونید چرا؟ چون اونا اعتقاد داشتن که نباید تو شهرشون کنسرتی به زبون فارسی اجرا بشه

حالا من باید بگم متاسفم براتون که از همچین مثالی استفاده کردید. یعنی شما این بی فرهنگی رو تایید میکنید؟ این چیزی بیشتر از بی احترامی به زبان رسمی کشورمون نیست.

کافی بود این کار رو عربها انجام میدادن اونوقت بود که ملت می ریخت رو سرشون

یکبار این کار رو واسه کنسرت رضا صادقی کردید، هیچکسی نریخت رو سرتون.

میدونید چیه ؟ عربها اصولا آدمهای مظلومی هستن به خاطر همینه که همیشه باید تو سری بخورن

خوب جالب اینجاست که بعد تو سریی که میخورید، جوابش رو با کلت و کلاش و انواع اسلحه میدید.

عید فطر وقتی جوونهای غیرتمند عرب با لباس محلی خودشون نماز عید رو خوندن نیروی انتظامی ریخت رو سرشون و تا تونست اونها رو کتک زد

فکر کنم خودت بهتر بدونی این جوون های غیرتمند چه کسانی بودند و چه اهدافی رو دنبال میکنند.

در جواب به ABADAN.Shark.Boy باید بگم که حرف دهنتو بفهم

من باز هم میگم قصد من به هیچ وجه توهین به قومیت عرب نیست و از دوستان عزیز هم خواهش میکنم اصلاً توهینی به هیچ قوم خواصی نکنند. من فقط دارم به این سیاست صدا و سیما اعتراض میکنم.

 

پستم خیلی طولانی شد، بهتره همین جا ازتون خداحافظی کنم.

قربون همتون برم.............

 

 

پ/ن: موضوع پستم جمله ای است از لویی استونی.

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

پخش برنامه های عربی را متوقف کنید 

موضوع: اجتماعی دوشنبه سیزدهم آبان 1387 23:7

پخش برنامه های عربی را متوقف کنید

خیلی جالبه وقتی تلویزیون را روشن میکنیم و شبکه استانی خوزستان رو می گیریم، در ساعات متنوع روز و حتی در بعضی مواقع در بهترین ساعات شب، شاهد پخش برنامه های غیر فارسی (عربی) میباشیم.
همین موقع است که این سوال برای میلیون ها خوزستانی پیش میاد که؛ مگه خوزستان استان عرب زبان هاست!؟ مگه جمعیت عرب زبان استان چقدر هست؟؟ حالا به فرض که زیاد هم باشه، مگه فارسی سرشون نمیشه که باید برنامه ها رو به زبون بیگانه براشون پخش کرد؟؟ این همه شبکه استانی داریم، یکبار ندیدم برنامه هاشون رو بصورت جدول زمانی منظم به زبان های محلی پخش کنند. نه اصفهان با لهجه اصفهانی حرف میزنند، نه اردبیل ترکی. نه گیلان برنامه با زبون گیلکی میزاره و نه ...
در این باره سوالاتی رو از چند تا از مسئولین صدا و سیما پرسیدم که هر کدوم جوابهای یکسان و البته خیلی جالبی رو دادند. اکثراً با این مسئله مشکل داشتن و نارضایتی خودشون رو از پخش این برنامه ها نشون دادند. همشون هم مقصر اصلی رو یکی از مسئولین کله گنده و البته نه چندان محبوب شهر می دونستند و دلیلش رو هم اینگونه اعلام کردند که؛ بعد از بمبگذاری هایی که در سطح شهر صورت گرفت و متاسفانه باعث از دست دادن تعدادی از عزیزانمون شد، این حجت الاسلام دستور میده بخاطر احترام به فرهنگ اعراب و آرام شدن جو متشنج استان، شبکه استانی خوزستان شروع کند به پخش برنامه هایی به زبان عربی. البته این اقدام نه تنها تاثیر مثبت نداشت، برعکس اثرات منفی و مخربی هم در بر داشت که یکیشون همین مسئله جمعیت خلق عرب هست. افرادی که ادعا می کنند خوزستان از زمان های قدیم سرزمین اجدادی آنها بوده و اینکه الاحواز شهر اعراب هست و هیچ جایی برای غیر عرب نیست. این تفکر آنچنان مضحک است که وقت خودم رو بابت پاسخ به اون نمیزارم.
تعدادی از همین مسئولینی که من باهاشون صحبت کردم، تنها راه متوقف کردن این برنامه ها رو اعتراضات گسترده مردمی دونستند، پس من هم یه جورایی قصد دارم اولین کسی باشم که اعتراض خوذم رو نشون بدم و البته از همه هم استانی های ایرانی خود خواهش میکنم، به هر شکلی که شده مخالفت خودشون رو نشون بدن تا بتونیم به مسئولین ثابت کنیم ما ساده از کنار این مسائل نمی گذریم.
دوستان سعی کنند در وبلاگ یا سایتشون مقاله بنویسند، نظر سنجی بزارند، تومار آماده و به امضای گروهی برسونند و هر کاری که لازمه برای اعتراض انجام بدن. من سعی میکنم لوگویی طراحی کنم که همه گوشه سایت یا وبلاگشون بزارند.به همین منظور از اون دسته از دوستانی که توانایی طراحی لوگو دارند، تقاضا دارم در بخش نظرهای همین وبلاگ اعلام آمادگی کنند.
سعی کنید این لینک رو به دوستان دیگرتون هم معرفی کنید و در وبلاگ خودتون هم بحث هایی رو راه اندازی کنید. http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/post-79.aspx
انشاا... بتونیم به کمک همدیگه، پخش برنامه های عربی و هر برنامه ای که به زبان غیر از فارسی باشه رو متوقف کنیم.

قربون همه ایرونی ها و خوزستانی های گل..........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

بوی خوش آزادی 

موضوع: اجتماعی جمعه سوم آبان 1387 22:28

بوی خوش آزادی

 

دلمون خوش بود به یه تعطیلی آخر هفته که یکمی تفریح باعث بهتر شدن روحیه ام بشه. بعد کلی ور رفتن به سر و تیپمون توی آینه و فرم دادن به سر کچلمون (هاها و زهرمار،، من همین جوری هم از تو یکی بهترم) خلاصه رفتیم کیانپارس. 2 بار تو خط 11 سیر کردیم دیدم دیگه مثل قبل بهمون حال نمیده. آخه مگه این صاحب مرده چی داره که از همه جای اهواز ملت سرازیر میشند طرفش. گفتیم بریم یه موزه ای، نمایشگاهی یا یه جای فرهنگی که بشه ازش دیدن کردن. هر چی پرس و جو کردیم، مگه همچین جاهایی توی این خراب شده پیدا میشد! اومدیم یکمی با ماشین چرخ بزنیم، یا پشت ترافیک بودیم و اگر هم خجای خلوت میرفتیم، همکاران عزیز نیروی انتظامی ایست بازرسی گذاشته بودن.

حالا بریم کجا؟ بریم پارک بشینیم. رفایم جاده ساحلی. هنوز 5 دقیقه ننشسته بودیم که یک مشت از احشام لباس سفید، افتادن به جون همدیگه و تا میخوردن با هم کتک کاری کردن و جالب رفتار مامورین با این افراد بود که خیلی راحت از کنارشون رد میشدند. گفتن بریم اونطرف پارک که خلوت تره و از این خبرها هم نیست. هنوز نیم ساعت نبود که رسیدیم،  یهو همون مامورین عزیز و زحمتکش اومدن و خیلی الکی بهمون گیر دادن که چرا اینجایید و این چه لباس هایی که پوشید و اینجا مملکت اسلامی و از این چرت و پرت ها. کلی صحبت کردیم که بابا من همکار وظیفه تون هستم و خلاصه راهیشون کردیم. درست پشت پاشون 2 نفر با چاقو به یه جوون حمله کردن و به زور موبایلش رو کش رفتن و البته این به پلیس ربطی نداره یه وقت فکر نکنید که باید توی این مسائل دخالت کنند هااااااااااااا. وظیفه اصلی و شرعی پلیس گیر دادن به لباس و سر و تیپ جوون هاست که عامل اصلی همه بدبختیها و تورم این جور برنامه هاست(خاک بر سر این مملکت). خلاصه بعد از کلی لذت از تفریح آخر هفته، خسته و کوفته و با روحیه داغون تر از این همه بدبختی، به خونه برگشتیم.

و البته نکته اینجاست چرا اهوازی که این همه واسه کشور گرانبهاست و منبع درآمد به حساب میاد، جوونش باید با مشکل تفریح و اوقات فراغت رو برو بشه؟ توی 20 روزی که اصفهان بودم، هیچوقت از بیرون رفتن خسته نشدم. یک هفته شیراز و همیشه بیرون در حال اینور و اونور رفتن و آخرش هم کلی جا مونده بود که وقت نکردم بهشون سر بزنم. 2 ماه خدمتم تهران بود و هر روز واسه چرخ خوردن یه جایی میرفتم و هیچوقت هم جای تکراری توی کار نبود. آخه چرا اهواز باید اینطوری باشه؟؟ مگه فرق جوون اهواز با اصفهانی و تهرانی و ... چیه؟ چه میکنند این مسئولین بلانسبت محترم؟ سهم جوون اهوازی از این همه سرمایه چیه؟ نا امنی؟ امکانات کم؟ هوای مسخره و آلوده؟

روزی به شهرم عشق میورزیدم و حالا هم دوستش دارم ولی به هیچ وجه حاضر نیستم فرزندانم را در این شهر آلوده و محروم که پر از فساد و نا امنی است بزرگ کنم. شهری که مسئولینش فقط به فکر جیبهای خود هستند.

 

خداوندا قدرتی به ما بستان تا تغییر دهیم هر آنچه را که باید تغییر دهیم.

 

بوی آزادی نزدیک است، عمیق تر نفس بکشیم.

 

قربون همتون برم........

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

فرهنگ "آشنا داشتن"؛ درد بی درمان 

موضوع: اجتماعی دوشنبه بیست و یکم آبان 1386 7:36

فرهنگ "آشنا داشتن"؛ درد بی درمان

- آقا می خوام خشتکم رو بدوزم آشنا نداری؟
- می خوام رو ماشین پیکانم موتور زانتیا بندازم(!) آشنا نداری؟
- می خوام با زنم برم ترکیه آشنا ماشنایی توی آژانس نداری؟
- می خوام بواسیرم رو عمل کنم، دکتر آشنا نداری؟
- می خوام پایان نامه ام رو چاپ کنم آشنا نداری؟
- آقا زنم داره می زاد، آشنا نداری؟
- سیفون توالتمون خرابه، آشنا نداری؟
- سگم اسهال گرفته، آشنا نداری؟
-
.
.

متاسفاه باید اعتراف کنم که خود من هم گاهی به این درد دچار میشم. بگذارید همین اول موضعم رو تعیین کنم. من نمی خوام تماما این فرهنگ پرس و جو برای آشنا داشتن رو زیر سوال ببرم چون از اونجا که ایرانی در کل تاریخ پربارش(!) مرام کش و رفیق باز بوده این فرهنگ ریشه بسیار قوی در زندگی و تار و پود ما داره اما اونچه که می خوام بهش گیر بدم سر این قضیه اس که واقعا آیا نیازه برای هر کاری این جمله بر سر زبون بیاد و جدای از ریشه ای که این قضیه داره چرا امروزه از دیدگاه من این فرهنگ یه درد بی درمانه برای ما و چرا انقدر بهش دامن زده میشه و نسل جدید هم مثل نسل قدیم ازش پیروی می کنه.

دیشب اتفاقی خونه دوستی بودم و در حال بحث در مورد مسائل مملكت كه دوستم جمله سردار معروف ما که خودتون ميشناسيدش رو گفت که واقعا عین حقیقت بود چون خیلی ساده و بی پیرایه و به بهترین عنوان مطرحش کرد. او گفت" مردم ما از حق و حقوق خودشون آگاه نیستند و نمی دونن مثلا رییس یه کلانتری چه وظایفی داره و مردم چه حق و حقوقی دارن". این جمله ارزشمنده اما واقعا چرا این طوره؟ خب من کمیش رو میگم.
وقتی در کل 12 سال تحصیلی یه بچه ایرونی بهش آموزش داده میشه که حق سوال نداری، هرچی می خونی همون رو یاد بگیر. معلم خداس و صد البته معلمهای بینش اسلامی این رو توی مخت فرو می کنن که هرچی دین خدا میگه همونه* و این ذهنیت رو توی پس زمینه و پیش زمینه مغزت نهادینه کردن، با بسط دادنش در کلیه امور زندگی به وضعیتی می رسیم که الان رسیده ایم.
وقتی در تمام طول تحصیلات، وظایف و حقوق شهروندی به یک نسل آموزش داده نمیشه، اون وقت مشکلاتی پیش میاد که الان شاهد اون هستیم. شاید این قضیه "آشنا داشتن" با چیزی که من مطرح می کنم خیلی به نظرتون بی ربط باشه ولی از دیدگاه من یه عامل بسیار با نفوذه.

اگر من نوعی بدونم که نرخ چاپ یک برگه کاغذ در سرتاسر تهران چقدره و حالا با یه تولرانس منطقی که همه جای دنیا توی قیمت وجود داره می تونم مغازه ام رو بعد از کمی تحقیق و بالا و پایین کردن پیدا کنم و برم و کارم راه بیفته دیگه چه نیازی به آشنا هست. اگر من بدونم که فلان مغازه 25 تومان برای هر کاغذ گرون تر می گیره و میشه زنگ زد پلیس و یا صنف مربوطه تا بیان چوب تو آستین طرف کنن دیگه چه نیازی به آشنا و آشنا بازی.

اگر من بدونم که حق دارم از خیاط سر کوچه سوال کنم چرا نرخش از بقیه جاها ارزونتر و یا گرونتره و در صورت مشکل باید به کجا مراجعه کرد چه نیاز به آشنا؟ به این میگن قانونمند بودن یک سیستم و مادامی که سیستم ما قانون مند نباشه این فرهنگ و بدبختی هایش همچنان ادامه داره.
ناگفته نماند که در کنار آگاهی دادن حقوق شهروندی می بایست اصول مدارا و عدم سو استفاده رو هم بیان کرد و آموزش داد. يكي از آشناهاي من که زمانی پرستار بوده تعریف می کنه در دوران کاریش مریض هایی بوده اند که در آن زمان سینی های غذای بیمارستان رو توی هوا پرتاب می کرده اند و علی رغم سرویس بسیار عالی که بیمارستان به آنها می داده بیش از حق و حقوقشون خواستار بوده اند و این بر میگرده به قضیه افراط و تفریط ما ایرانیان و به نوعی عدم دانستن اینکه هرچیزی فرهنگ استفاده هم می خواهد.
مثل خیلی از مسائل فرهنگی دیگه ای که توی این وبلاگ مطرح کرده ام، خیلی چیزها زنجیره وار بهم متصل هستند و نمیشه قضیه رو بتونه کاری کرد چرا که این قضیه از پای بست ویرانه.امیدوارم یه زمانی بشه که بتونیم توی ایران روی این چیزا کار کنیم. بتونیم نسلی تربیت کنیم که این فرهنگ"آشنا داشتن" رو پشت سر گذاشته باشتن و اگر هم هنوز ورد زبونشون هست جزیی از احساس اخوت و مهربانی و نزدیکی باشه تا ترس از تو زرد دراومدن طرف و خیلی چیزایی که می دونیم.به امید نسلی پربارتر.


* جالبه که این حرفشون دقیقا بر خلاف دینی ست که ما به نام اسلام می شناسیم. در قرآن آمده که حق انتخاب و یا رد دین و تعیین مسیر زندگیش برای هر کسی محفوظه و دین بدون پرس و جو هیچ ارزشی نداره. در سیستم آموزشی که من و شما به اتمام رسونده ایم دقیقا بر عکس این بوده. اگر گفته اند شب ما هم باید صد در صد می پذیرفته ایم که شب است.

حالا اين همه حرف زدم ولي جالبه بدونيد از هفته پيش تا حالا خودم به 60 نفر گفتم واسه تقسيمات خدمت سربازي ام آشنا نداري...

قربون همتون برم............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تفکر؛ کرم جدید دنیای مدرن بر پیکره انسانها 

موضوع: اجتماعی جمعه نوزدهم مرداد 1386 18:10

تفکر؛ کرم جدید دنیای مدرن بر پیکره انسانها

نوشته زیر حاصل از تجربیات و آشنایی من با افکار و عقاید مکتوب وبلاگرهایی ست که در طی چند سال سال مطلب نوشته اند و افکار و تفکرات ریز و درشت خود را با جملات مختلف به ذهن من خواسته و ناخواسته(!) وارد کرده اند.

بارها در قبل هم تاکید کرده ام که وبلاگ نویسی یک پدیده بسیار بزرگ در رشد روحی من در ۱ ساله اخیر بوده است. اینکه من به نوعی می توانم افکار و عقاید دوستان و نزدیکان و یا حتی غریبه ها رو پیرامون دنیای اطراف، فلسفه حیات و نحوه ارتباط با اشیا و طبیعت رو به صورت مکتوب مورد مطالعه قرار بدم و در یک توالی زمانی مدام از طریق رسانه اینترنت و وبلاگ نویسی از ماشین تفکر زدایی هم سن و سالهای خودم مطلع بشم یک گنج بزرگ و یک موهبت الهی بوده است. بنابراین اگر هرجا نامی از وبلاگ برده می شود منظور من وبلاگ و وبلاگرهایی که تخصصی و یا آموزشی می نویسند نیست چرا که اینان احوالات و تفکرات شخصی خود را ثبت نمی کنند و صرفا تولید محتوا و دانش در مقوله علم می نمایند که از بحث من خارجه. بحث من مربوطه به عزیزانیست که در طی این 3 ساله و یا 2 ساله اخیر از تفکرات و عقده ها و علقه ها و مشکلات روحی و روانی خود و دنیای اطراف خودشان نوشته اند.

توی وبلاگها چرخی می زنم و باز یک سری از همون تعداد مورد علاقه قبلی رو هم از لیست حذف می کنم اما سوالی که مطرح میشه چرا بایست خیلی از این وبلاگرها و حتی خواننده هاشون 3 سال یک سیر یکنواخت رو طی کرده باشن. حال گفتم یکنواخت و شاید بتونم بگم در بعضی موارد سیر نزولی. از چیزی راضی نیستند. پیله تنهایی خودشون رو کوچک تر و کوچک تر می کنند. به کنج اتاق پناه می برند. از زمین و زمان بد میگن. با جملات استعاره ای که بیش از تفکر خود نویسنده اش نیاز به تفکر و سعی و تلاش مذبوحانه خواننده در جهت فهمیدن مطلب نوشته شده داره، سعی در بیان افکار درون خودشون دارن. موسیقی گوش می دن. موسیقی هایی که بیش از پیش نیاز به تفکر دارند.کتاب می خونن. کتابهایی که مثل زالو با خوندن هر جمله اش خواننده رو در پارادوکس مالیخولیایی نویسنده شریک می کنه و مسلما نویسنده از اینکه این کرم تفکر و خوره وجودش رو با کتاب به دیگران منتقل کرده بسیار خشنوده!

حتما وبلاگرهای معروفی رو دیدید که مثل زالو هر روز به خودشون می پیچن. کتاب می خونن. حتی توصیه می کنن توی قطار و تاکسی و اتوبوس هم که هستید کتاب بخونید یعنی اینکه از مناظر اطراف استفاده نکنید. یعنی اینکه به آدمها توجه نکنید بلکه کله تون رو  مثل یک بز که در حال نشخواره، شما هم به پیروی از همون بزه(!) جملات کتاب رو بجوید و دیگر بقیه دنیا مهم نیستند. این تنها شما و تفکر شماست که مهم است. حتما تا به حال شده که  به دوستی زنگ بزنید و او سر باز زده از اینکه شما رو ببینه و بعدها متوجه بشید که او روزها در کنج اتاقش می شینه و تفکر می کنه گویی از ایجاد تفکرات خودآزاردهنده و یا متفکرانه و به اصطلاح خودش روشنفکرانه یک خوشی کاذب برای خودش ایجاد کرده که در نهایت به ضربات روحی و صدمات فیزیکی و سکته مغزی و قلبیش می انجامه.

"کرم تفکر" بیماریست که از تمام بیماریهایی که بشر تا کنون شناخته خطرناک ترست و میزان رشد آن وحشتناک. به یمن رسانه هایی مانند کتاب و مجله و رادیو و تلویزیون و از همه مهمتر "اینترنت" که در انتقال اطلاعات سهل الوصول هستند، کرم تفکر بیش از پیش و بسیار ساده به اعماق وجود انسان ها رسوخ کرده و مانند یک اعتیاد شده است. دوست ندارم از لغت اعتیاد رو استفاده کنم چون اعتیاد رو میشه ترک کرد اما کرم، خورنده است. هر روز وجود تو رو می خوره و تو هر روز پوک تر از گذشته می کنه.

خیلی از همین وبلاگ نویسها به قول خودشون وقتی چت مغز می شن و یا انقدر با تفکراتشون دنیا و کائنات و آدمها و خودشون رو بالا و پایین می کنن که به جنون می رسن پناه می برن به موسیقی. موسیقی که خود دوز بالایی از تفکر رو به مغز اونها باز روانه می کنه و کسی که به این موسیقی گوش میده باید باز تفکر کنه. باز می بایست دنبال حدیث و کتاب باشه تا معنای اصلی جملات موسیقی رو بفهمه. اگر یانی و یا موتزارت و یا بتهوون موسیقی تولید کرده اند، موسیقی که حاصل از احساس و گرایشات سرچشمه بینش اونها بوده، گوش دهنده به موسیقی رو تشویق به "تفکر نکردن" می کنه یعنی میگه آهای تویی که از صبح تا شب جون می کنی و فکر می کنی و به خاطر شرایط حاکم بر دنیا هر روز این تفکرت بیشتر میشه و بهش می بالی، بیا به موسیقی من گوش بده که جایی برای تفکر برای تو نمی گذاره. نیازی نداری بدونی که من چه کسی هستم و یا چی می خوام بگم چون پیام موسیقی من در خود آهنگ نفهته است که همون رسیدن به آرامش درونی و "بی تفکری" ست.

من اگر بخوام معنای یک آهنگ رو از فلان گروه موسیقی بفهمم می بایست با دیباچه و کارنامه و فضای کارهای گروه آشنا بشم و تازه شاید بعدا بتونم معنا و مفهوم و هدف واقعی از یک قطعه ساخته شده رو بفهمم اما وقتی به آهنگ"ابوالهول" یانی گوش بدم نیازی نیست که حتی بدونم این رو شخصی ساخته به اسم یانی یا اصلا قراره چی از آهنگ برداشت بشه. بلکه موسیقی تو رو با گامهای کوچک و بلندش در اعماق بی وزنی و خلسه می بره جایی که تفکری وجود نداره و ذهن از هر چیزی رها میشه و تو آرام میشی و می رسی به سرچشمه.

وبلاگرها جزیی از اجتماع هستند و از دل اجتماع روزمره ما بوجود اومدن پس چه خوب که می شه سیر زندگیشون رو مکتوب دید و تا حدی آشنا شد. ماشین تفکر امروزه به عنوان یک شخصیت و یک امتیاز مطرحه. هرکسی که بیشتر کتاب بخونه و متفکرتره، انسان ایده آل تریست حال اینکه آدمهایی که زیاد تفکر می کنند اصولا انقدر وارد عرصه های جدید دنیای تفکر و خیال پردازی خود میشن که دیگه وقتی برای زندگی و دیگران ندارن! این آدمها فقط ایده پردازی می کنند و دوست دارن این کرم تفکر رو به بقیه هم بخورونن تا دیگران هم وارد کیسه متفکران بشن. هر کسی که در کتابخونه اش کتاب بیشتری داشته باشه معقول تره!

همین فکرها و سوالات کاذبه که باعث میشه آدمها منزجر و کم حوصله باشن و همیشه از چیزی در درون رنج ببرن. این برای من مشخص شده و از نوشته های دوستانم مشخصه که هر روز زجر بیشتری رو تحمل می کنن و نه تنها چیزی کاسته نمی شه بلکه زجرها بیشتر میشه چون کارخونه تفکر مدام میگه که فکر کن و فکر کن و پخش کن. دختر خانومی که حالا در کنار شوهرشه و یا پسری که در کنار همسرشه و یا دوستان نزدیکی پیدا کرده و به هر دلیلی به چند آرزو و آمال  خودش رسیده باز مدام از چیزهایی در درون رنج می بره که راحتش نمی گذاره و مجبور میشه بنویسه و فکر می کنه نوشتن کار مفیدیه. فکر می کنه اگر این تفکرات پوچ و انبوه رو بنویسه بهتر خواهد بود و برای مدتی راحتش می گذارن. اما باز تا دم دمای صبح به جای اینکه با عشق بازی ذهن و جسمش رو رها کنه فکر می کنه. سیگار می کشه و فکر می کنه و همیشه از چیزی رنج می بره.

به کتابخونتون نگاه کنید. هرچه کتاب دارید رو آتش بزنید و کتاب نخونید. هرچند شاید این حرف خیلی به نظرتون بی شرمانه و یا احمقانه باشه اما باور کنید من هیچ انسانی رو ندیدم که کتاب بخونه و به جایی برسه. ایده پردازان، روشنفکرها( که عقیده دارم احمقانه ترین لغتیه که بشر ساخته) و هر کسی که در تاریخ اسمش هست و تفکر ایجاد کرده به نوعی هستی خودش و دیگران رو به بازی گرفته. انسان از دل طبیعت بیرون اومده و در این حد بسیار بالا نیازمند تفکر نیست. انسان برای این زاده شده که عمل کنه نه تفکر. نگویید عمل زاییده تفکر است. آدمهای بسیاری رو می شناسم که در کنجی می شینن و فکر می کنن و با همین تفکرات هم به خاک سپرده می شن.

در آخر تاکید می کنم منظور من از کتاب که به واقع سمبل تفکره، تولید علم و دانش تخصصی نیست. طبیعیست که برای امرار معاش هر کسی می بایست تخصصی و دانشی داشته باشه تا بتونه در هر روز مدت معینی رو کار کنه و پول به دست بیاره. منظور من از تفکر و کتاب خوانی، نشخوار کردن ذهن بیمار نویسندگان دیگه در قالب جملاتشونه که بعد از ساعت کاری و در تنهایی به شما هجوم میاره و آزارتون می ده.

این روزها آخرین تقلاهای من و ناپرهیزی های من در نوشتن این چیزهاست. این مطالب رو نمیشه به کسی با نوشته که در حصار کلماته، یاد داد . گاهی مطالب رو به عنوان خطابه های بالای منبر(!) ممکنه فرض کنید اما همین الان یک تمرین کنید. چراغها رو خاموش کنید و شرایط راحتی برای خودتون ایجاد کنید بعد بشینید و تمرین"فکر نکردن" بکنید. باور کنید بارها در این تمرین شکست خواهید خورد. من هم خیلی وقتها شکست خورده ام و هنوز در تلاشم. این کرم هنوز در ما که جوانیم قدرت کمی دارد اما بعدها بسیار بزرگ خواهد شد و نیتجه اش می شود نویسندگان بزرگ! من به این جمله همیشه خندیده ام که بگویند فلانی نویسنده ای بزرگ است. احمقانه است. حقیقت ها را در کتاب نمی توان یافت چرا که کتاب زاییده تفکر است! تا به حال دیده اید نویسنده ای کتابی چاپ کند که در بالای  صفحات فرد آن نوشته شده باشد "این کتاب رو نخونید" و در بالای صفحات زوج آن نوشته شده باشد" این کتاب رو به سطل آشغال بیندازید"؟! پس مرگ بر کتابهای رنگارنگ.

پ.ن: یکی از خواننده های خوب و گل وبلاگم از آپ کردن این چند وقته من گلایه داشت که همین جا ازش پوزش می خوام و امیدوارم این یکی آپم راضیشون بکنه.

قربون همگیتون برم که تا آخر مطلب رو خوندید...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

آزاد سازی خرمشهر مبارک 

موضوع: اجتماعی جمعه چهارم خرداد 1386 6:59

آزاد سازی خرمشهر مبارک

به یمن داشتن فضای فرهنگی فوق العاده(!) دوران نوجوانی نسل سوخته که من هم جزییش هستم، به همه چیز بدبین شدیم. از هرچه که مربوط به دین و ناموس و حق بود گذشتیم و پشت بهش کردیم و تف انداختیم فقط برای اینکه من و امثال من می خواستیم قدرت فکر و انتخاب داشته باشیم و دبیر بینش اسلامی حالمون رو بهم نزنه. وقتی بزرگ تر شدم از خدا خواستم چشمان من رو باز کنه تا حق رو از ناحق تشخیص بدم و بتونم مثل یک انسان زندگی کنم. که بتونم جو گیر نشم و همه چیز را یک قانون مقایسه نکنم و اصلا قضاوتی نکنم چرا که انسان در جایگاه قضاوت نیست.
یکی از اون مسائلی که در دوران نوجوونی من و این نسل سوخته پایمال شد مسائل مربوط به جبهه و جنگ بود. ما از جوانان جنگ رفته نبودیم اما ناظم و معلم و صدا و سیمای ما می خواستن که با رشادتهای جنگ و بعضاً فضای معنوی که در بین رزمنده ها وجود داشت آشنا بشیم. اما بازم چون سیستم آموزش پرورش ما به حول قوه الهی خیلی عنایت داشته به جوانان این مرز و بوم، نفری یه گوشکوب دست ناظم و معلم دادن که بیفتن به جون ماها که الا و بلا هرچی اونا می گن درسته و اصلا ما مغزی نداریم که بخوایم راجع به حرفا فکر کنیم برای همین شد که دفاع از وطن هم شد مسخره خاص و عام، شد عامل پوزخند جوون این مملکت.
گاهی وقتی بحثی میشه بین دوستان، خیلی به ناحق حرف زده میشه و من نمی فهمم چطور آدمایی که ادعای درستی دارن اینقدر بی رحمانه راجع به چیزی قضاوت می کنن. اون وقت آدم نا امید میشه که روزی شاید ایران بخواد اوضاعش سر و سامون بگیره. چون در هر صورت یا رومی رومی میشیم یا زنگی زنگی هرکسی هم این وسط حرف بزنه میزنیم له می کنیم. من نمی فهمم بچه سوسولی که یه تیر مشقی بزنی دم گوشش تخمش می چسبه زیر گلوش چطوری میاد راجع به جبهه و جنگ سخنرانی پامنبری می کنه و همه چیز و زمین و زمان رو بهم می دوزه. بابا انصافت رو شکر. لااقل یه اسلحه یا ماسماسکی دستت بگیر بعدا خطابه بخون!

من متولد اهوازم هستم و این شهر رو می پرستم. من جای جای این خاک رو می پرستم و دوست دارم. اشکالی نداره که ایران و وطنم چه شرایطی داره مهم اینه که فردوسی بزرگ گفته که ایران کنام شیران و دلیران. خاک وطن مقدسه و وقتی قراره به هر دلیلی، به دست دشمن بیفته، اینجاست که مرد از نامرد مشخص می شه. اینجاست که میشه فهمید کی پایبنده و کی نیست. اینجا میشه فهمید اون نامردایی رو که فقط حرف می زنن و موقع عمل پشمم نیستن. می رن توی سوراخ موششون هم قایم می شن.
یه بار داشتم توی شهر گشت می زدم که به  نمایشگاه بسیج برخورد کردم و من هم با اینکه از این چیزا متنفرم اما به خودم نهیبی زدم که برم و نمایشگاه رو ببینم شاید که چیز با ارزشی دستگیرم شد. خب اکثر قسمتاش تخمی تخیلی بود. مثلا یک قسمتش بطری مشروبات الکلی گذاشته بودن و یارو با آب و تاب تعریف می کرد که آره اینا رو گرفتن و جوونای این مملکت رو از یک گرداب نجات دادن و اسلام احیا شده و از این مزخرفات. اما یه قسمتی داشت برای جنگ تحمیلی. نمی دونم کدوم شیر پاک خورده ای فیلم مستند زمان جنگ رو گذاشته بود. مستند مستند، من بیست دقیقه از این فیلم رو دیدم دلم می خواست خون گریه کنم. زمان احتضار رزمنده ها، زخمی شدن ها که چه خونی ازشون می رفت، شبهای قبل عملیات و اینکه چطوری رزمنده ها گریه می کردن و از هم جدا می شدن، انگار که خودم رفته بودم اونجا. همین کافی بود تا یاد بگیرم باید به تمام کسانی که توی 8 سال دفاع مقدس( مقدسه چرا که دفاع از وطن بود کاری به کیان و نظام ندارم) رفتن و جلو گلوله ایستادن.


حالا ممکنه بگید من دارم شعار می دم یا چرت و پرته یا درسته اما مهم نیست. مهم این بود که می بایست هر سال بنویسم و بگم این روز مبارکه و به یاد اونایی باشیم که خالصانه رفتند و جونشون رو در طبق اخلاص گذاشتن. کمی واقع بین باشیم. همه آدمهایی که جنگ رفتند قدیس نبودند اما همین که برای دفاع از خاک وطن و جان و مال مردم رفتن، کار قشنگیه. به یاد بچه های نوجوان و جوون آبادانی و خرمشهری که با دست خالی جلوی دشمن ایستادن و شهید شدن. به یاد تمام لبهای تشنه ای که در گرمای جنوب توی سنگرها با کمبود امکانات دست و پنجه نرم کردن و توکل بر خدا کردن و جلوی دشمن ایستادن. علاوه بر شهیدان به یاد جانبازان و اسرا هم باشیم که صبوری کرده اند و خیلی موقع ها توی همین اجتماع ما بهشون ظلم میشه چون مردم همه رو به یک چشم می بینند. ای کاش این طور نبود. ای کاش....

پا نوشت: یه مدت نبودم چون هم سرم شلوغه و هم این فیلترینگ مسخره حال و حوصله نوشتن رو ازم گرفته. نمیدونم باید چیکارش کنم. هر کدوم از دوستان روش بدرد بخوری برای از بین بردن این فیلتر بلده بهم بگه.

پا نوشت2: 31/2/ این روز تولد من بود. نمیتونستم همون روز بیام بهتون بگم ولی حالا تولدم مبارک.

قربون همتون برم، مخصوصاً بچه های گل اهواز و کیانپارس...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

دوربین مخفی مردم آزار 

موضوع: اجتماعی پنجشنبه سیزدهم اردیبهشت 1386 2:16

دوربین مخفی مردم آزار

حتما تا به حال برنامه های مربوط به دوربین مخفی در ایران رو مشاهده فرموده اید و صد در صد هم مطمئن هستم که از دیدن خیلی از این برنامه ها نه تنها پوزخندی بر فک و لب و لوچه مبارک نقش نبسته بلکه یا از شدت عصبانیت لبهای خوتون رو پاره کردید یا رفتید دستشویی یه تریپ مفصل بعله دیگه! من واقعا نمی فهمم چرا دوربین مخفی های ایران یه نوع سادیسم پیشرفته رو نشون می دن.

یارو اومده دسته بیل رو کرده تو کون طرف(رسماً) بعد می خواد بازم هل بده تو تا تهش. حالا اسم این رو گذاشته دوربین مخفی. سه تا سوژه باحالش رو اینجا می نویسم. کله مشتری بدبخت سلمونی رو کرده توی دستشویی تا سرش رو شامپو بزنه بعد مشتری فلک زده رو همون طوری گذاشته به امون خدا که مردم بخندن! هاها و زهرمار. تصور کنید سر خودتون رو توی اون کاسه دستشویی و شامپو هم رفته توی چشمت و داری می سوزی و اون وقت قراره ازت فیلمبرداری کنن بشه دوربین مخفی.حالا یارو هرچی داد و بیداد کنه که بابا شامپو زد مادر من رو به وصلت رسوند مگه حالیش میشه.یه دوربین مخفی دیگه بود که یارو دود اسپند رو می کرد تو حلق ملت. حالا یه بار، دو بار بعدش که قشنگ ملت رو دود میده دوقورت و نیمش هم باقیه که اینجا زمین خداست من دقیقا می خوام بغل حلق شما اسپند دود بدم! این دیگه نوبرشه. یکی دیگه هم بود که اون دماغ درازه یه سطل آب بر میداشت میریخت روی این مردم بدبخت، آخه مگه مریضی. فکر نمیکنی این آدمهای بدبخت چطور باید با لباس خیس طی کنند.

آخه یکی نیست که بگه مردک که دوربین مخفی درست می کنی به خیال خودت مردم رو بخندونی انقدر در روز شاهد نامردمی و ناحقی و بی انصافی هستیم که این چیزا فقط اعصاب آدم رو خورد می کنه. وقتی یه راننده تاکسی گوزو به خاطر 25 تک تومانی ممکنه باهات گلاویز بشه یا یه میوه فروش عوضی بخواد سرت کلاه بگذاره و خلاصه هر چیز دیگه ای که هممون توی این مملکت خر تو خر باهاش هر روز دست به یخه ایم و می ره توی اعصاب، دیگه دوربین مخفی این جوری چه صیغه ایه.

پا نوشت: هنوز نفهمیدیم این فیلترینگ به کجا خواهد کشید!!! با یه اکانت میای میبینی فیلتره، و با اکانت بعدی که آنلاین میشی بازه. راستی این روزها توی اهواز وضعیت یه جورایی قرمزه. یعنی دزدها، خلافکارها، معتادها و ... رو ول کردند و چسبیدند به سر و تیپ مردم! چرا فلانی موهاش بلنده، چرا اون خانم مانتوش کوتاست. خلاصه به هر چیز بی ربطی دارن گیر میدن و اینجور هم که گفته شده حالا حالاهااااا ادامه داره.

در کل باز هم قربون همه بچه های گل ایران٬ اهواز و کیانپارس... 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

آدمهای بدحساب 

موضوع: اجتماعی دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385 1:5

آدمهای بدحساب

مادرم همیشه برای من یک نمونه رفتار حضرت علی(ع) در عدالت بده بستانی مالی بوده است. او بسیار دقیق و با حساب و کتاب است. یادم می آید تا همین چند سال پیش که بعضاً سکه های 5 قرانی و یک و دو تومانی در بازار پیدا میشد هیچ وقت حساب همسایه ها را گرد نمی کرد و کاملا آن را می نوشت. مثلا حساب آش نظری تقسیم بر تعداد همسایه ها و می شد نفری ....... و پنج زار. حالا هرچی به مادر می گفتیم که بی خیال این پنج قران شود او هرگز زیر بار نمی رفت. حتی در قبال همسایه هایی که او را با رفتار و کارهاشان آزار می دادند.
بعدها که سکه پنج تومانی هم در بازار به دیار حق شتافت، مادر درباره 5 قرانی ها کمتر سخت گیری می کرد و اصولا هم همسایه ها پول خرد را از مادر طلب نمی کردند. حساب کنید در جامعه ای که بقالی ها با کمال پر رویی صد تومان شما را پس نمی دهند و بی خودی حواله بزن به حساب می کنند، مادر در تکاپو بود که دو تومان و پنج قران باقی مانده همسایه ای را هم بدهد. این بود که من مقتدای مادر در حساب و کتاب شدم.


پدر از سویی دیگر، با اینکه یک کارمند بود، تنها لغتی که در سلولهای خاکتسری مغزش جا خوش نکرده بود حساب و کتاب بود. او بینهایت سخاوتمند به مانند بسیاری از خوزستانی ها، دست و دلباز بود و بی وقفه به دیگران کمک می کرد آنقدر که گاهی پول یک بلیط اتوبوس در جیب نداشت که به خانه بازگردد. شاید همین بذل و بخشش های بی مرز و کتاب و مگسان دور شیرینی باعث شد که به خاک سیاه بنشیند و هرکه دورش بود به پولی رسید و خانه ای بهم زد و دبدبه و کب کبه ای راه انداخت و خانواده پدر ما ماند و حوض بی آبش.

خوشبختانه، من در این میان به مانند بسیاری دیگر از صفاتم، بهترین های پدر و مادرم را گرفته ام. حساب و کتاب دقیق را از مادر(البته نه در حد علی وارش!) و سخاوتمندی در مقابل بعضی قشر جامعه مانند فقرا، کمکهای خیریه و دستگیری از دوست در وقت نیاز را از پدر.
من به شخصه از آدمهای بد حساب بیزارم. آدمهایی که پولی را از تو می گیرند و هرگز پس نمی دهند. آدمهایی که در هنگام نیاز به پایت هم حاضرند بیفتند ولی همچنان که خرشان از پل گذشت و پول را گرفتند می روند حاجی حاجی مکه. من هیچ وقت نفهمیدم وقتی که کسی نیاز مالیش برآورده شد و می تواند آن پول را باز برگرداند چطور هر روز صبح می تواند در آینه خودش را نگاه کند و بدون فکر اینکه یک بار سنگین بر دوشش افتاده ، راست راست در خیابان راه برود.


دوستان من، اگر از کسی پولی قرض گرفته اید، هرچند کوچک بروید و در آخرای این سال با احترام به او بازگردانید. چقدر بد است وقتی با دوستی جایی بروید و او پول کم داشته باشد و تو به عنوان قرض به او داده ای( اگر از سر دوستی و رفاقت و لطف باشد آن فرقش از آسمان تا زمین است) و او هرگز به روی خود نیاورد. چقدر بد است وقتی کسی به تو بگوید امروز که به من پول دادی، فردا یا پس فردا همین مبلغ را به تو نقدا می دهم و یا می ریزم به حساب بانکیت و این کار هیچ وقت اتفاق نمی افتد.
بدترین حالت ممکنه که بسیار هم اتفاق می افتاد، دبه در آوردن شخص قرض گیرنده است که واقعا گاهی بی شرمی به تمام معناست. قرض دادن و به کسی کمک کردن یک صفت پسندیده است و باید در جوابش به پسندیده ترین حالت ممکنه رفتار کرد نه اینکه تازه از زیرش شانه خالی کرد. در هر صورت بنشینید با خود فکر کنید و اگر به کسی قرض دارید و باید آن را ادا کنید ولو در حد یک اسکناس کم ارزش، آن را انجام دهید. آدمهای بدحساب از همه جهات در ذهن طرف مقابل، بی اهمیت می شوند و جایگاهشان را از دست می دهند. پس بشتابید و دین خود را ادا کنید و اگر هم دیر شده از طرفتان معذرت هم بخواهید. دنیا با نیکی ها بهتر می شود. سال داره تموم میشه، اگه کسی ازتون پولی میخواد خیلی زود برید و بهش بدید و اگر هم فعلاً دستتون تنگه براش توضیح بدید که حتماً اون پول رو بهش برمیگردونید. نذارید فکر کنن پولشون سگ خوری شده و دیگه برنمی گرده. خلاصه از ما گفتن بود. به قول مامان بزرگم؛ دوست گفت گفتم، دشمن گفت خواستم بگم.

 

قربون همه بچه های گل ایران و اهواز و کیانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تولد و مرگ در گوشه خیابان 

موضوع: اجتماعی جمعه یازدهم اسفند 1385 4:30

تولد و مرگ در گوشه خیابان

 

بابا از سرکار می آید دختر بهانه می گیرد و برادر برای برادرش دیکته می گوید؛ ایمان جان بنویس، بنویس درد دل این خانواده را بنویس که چگونه بزرگ شدیم و چگونه می خواهیم بزرگ شویم. بنویس که حقمان را خوردند و هنوز می خورند و بنویس که هر شب خوش می خوابند و چپاول می کنن و بنویس درد دلم را!

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد                  سارا به سین سفره مان ایمان ندارد

بعد از همان تصمیم کبری ابرها هم                         یا سیل می بارد یا باران ندارد

بابا انار و سیب و نان را می نویسد                      حتی برای خواندنش دندان ندارد

انگار بابا همکلاس اولی هاست                       هی می نویسد این ندارد آن ندارد

بنویس کی آن مرد در باران می آید؟                        این انتظار خیسمان پایان ندارد

ایمان برادر جان گوش کن، نقطه سر خط             بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد

 

با این مقوله شاید آنقدر در رفاه بوده ایم زیاد آشنایی نداریم ولی وقتی می خوانیمش تا حدودی آشنا می شویم. امروز صحنه ای رو دیدم که به اندازه تمام طول زندگی ام چشمانم را خیس کرد. مادری نعش فرزند کوچک خود را در آغوش گرفته بود و آرام میگریست. فرزندی که بخاطر فقر به این راحتی تسلیم مرگ شد. تا به کی باید شاید این اتفاقات باشیم؟ تا به کی باید ببینیم و هیچ نگوییم؟

مگه این کودک انسان نبود؟ مگه مثل خیلی های دیگه حق زندگی رو نداشت؟ خداوندا پس کجاست اون منجی؟ مگه نگفته بودی توی بدترین شرایط دنیا میفرستیش سراغمون. پس چی شد؟ چرا اینکار رو نمیکنی. یعنی کافی نیست این همه بدبختی. باز هم باید بیشتر بشه. بازهم فرزندان بیشتری باید توی آغوش مادراشون جون بدن؟ کجاست اون علی که هر شب نون تو بغل این بچه ها میزاشت؟ کجایند اون آدمایی که از نون خودشون میزدند تا اینها رو سیر کنند. الان دیگه همه به فکر خودشونند. واسه کسی مهم نیست بغل دستیش چه مشکلی داره. حالا دیگه همه گرگ شدند، فقط میخوان بخورند تا خورده نشند.

چقدر بنویسم که نوشتنم فایده نداره، این همه نوشتم و گفتم، چی شد؟ هیییییییییییییییییییچ

فقط خودم رو خالی کردم.

 

در چارراه ها خبری نیست:

یک عده میروند

یک عده خسته باز می آیند

 

و انسان که کهنه رند خدائیست بی گمان

بی شوق بی امید

برای دو قرص نان

کاپوت می فروشد

در معبر زمان.

 

در کوچه

پشت قوتی ی سیگار

شاعری

استاد و بالبداهه نوشت این حماسه را:

انسان خداست

حرف من این است

گر کفر یا حقیقت، محض است این سخن

انسان خداست

آری اینست حرف من

 

از بوق یک دچرخه سوار الاغ پست

شاعر زجای جست و...

... مدادش، نوکش شکست.

 

قربون همه بچه های گل ایران و اهواز و کیانپارس هم برم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

حلقه های تو در توی پیاز 

موضوع: اجتماعی جمعه چهارم اسفند 1385 9:58

حلقه های تو در توی پیاز

امروز حوصله ام شد و گونی کوچک پیازهایی رو که هفته پیش خریده بودم باز کردم چون حس کردم که بعضیاشون حسابی گند کردن و بقیه رو هم به گند می کشن. با خیال راحت روی زمین نشستم و گونی رو خالی کردم و شروع کردم به تمیز کردن پیازها. همین طور که داشتم پیازها رو تمیز می کردم و خوبا و بدهاش رو از هم جدا می کردم، به این فکر می کردم که چقدر روح و روان ما آدما شبیه پیازه. لایه به لایه و تو در تو.
این پیازها اولش همشون تازه و خوب بودن ولی چون بهشون رسیدگی نشد بعضیاشون گندیدن و اون گندیده ها چون در جوار بقیه هستن بقیه رو هم کاری می کنن که زودتر بگندن. جالب بود بعضیاشون دیگه کار از کارشون گذشته بود و کلاً گند زده بودن و بوی بسیار بدی هم میدادن اما بعضیاشون فقط چند لایه اولشون کثیف بود و بوی بد میداد ولی اون چند لایه رو که باز می کردی داخلشون خیلی خوشکل و خوشرنگ و انگار نوبر بود. دقیقا مثل ما آدما.
اما آدما هم تا حدی مثل همین پیازها هستیم. همه ما آدمها پاکیم اما به مرور زمان ممکنه گند بزنیم. اونایی که زرق و برق دنیا می گیرتشون و حاضرن به خاطر چندرغاز پیش هر کس و ناکس سر خم کنن و ناحقی کنن، اونایی که برای شهرت و مقام نامرد میشن و از پشت به رفقاشون خنجر می زنن، زنهایی که به مردها خیانت می کنن و مردهایی که بدنشون رو به هرزگی می کشن همه و همه از سری آدمهای گندیده اند. اما اینجا یه فرق گنده با پیازها هست. پیاز زود می گنده و از خودش اختیار نداره. اما آدمها به سادگی نمی گندن و از خودشون اختیار هم دارن. یه آدم قبل اینکه بگنده کودکی و نوجوونی رو پشت سر می گذاره. محیط و اجتماع روش تاثیر می گذاره و در آخر خودش با پای خودش به سمت گنداب پیش می ره.

بعضی از ما آدمها انقدر غرق می شیم که دیگه واقعا هیچ کاریمون نمیشه کرد. میشیم قسی القلب و سیاه دل. دلمون با هیچ چی رحم نمیاد و فقط خودمون رو می بینیم. اینا همون پیاز گندیده هایی هستن که باید بندازیم سطل آشغال. اما آدمهای زیادی هم هستند که فقط روی دلشون سیاه شده. حلقه های توشون هنوز خوبه و خوش رنگه اما کیه که بیاد اون بوی متعفن رو تحمل کنه و اون حلقه ها رو بکنه و برسه به اعماق وجود شخص که زیباست؟ جوابش ساده س. هیچ کس جز کسی که عاشق شماست. دوستتون داره و براتون سرود عشق می گه.
کسی که عاشقه همه چیز رو تحمل می کنه. با دل و جون می خره. اون پرده ها و حلقه های غیر عشق رو کنار می زنه تا برسه به اصل وجود عشق و معشوق. تا برسه به اون چیزی که بار اول درونش دیده. فقط مساله اینجاست که عاشقهای دنیا خیلی کم شدن یعنی مردها ترسو شده اند و تن به عاشقی نمی دن و معشوقهای دنیا هم هنر عشق ورزیدن رو از یاد بردن. همه از هم فرار می کنیم و آیه یاس می خونیم و من چقدر خوب این 2 سال اینها رو تجربه کرده ام و چه خوشحالم که از امتحان عشق سربلند بیرون اومدم.
صبور باید بود و باید اجازه داد تا حلقه های بو گرفته و سطحی ما کنار بره و با اصل ذاتمون با هم حرف بزنیم. همدیگه رو لمس کنیم و توی چشمای همدیگر غرق بشیم. ما همه مثل اون پیازهاییم. حلقه های تو در تو و پیچ در پیچ.فرقمون اینه که اراده داریم و فکر. بیایید امروز خودمون رو بو کنیم و لمس کنیم. آیا بوی تعفن گرفته ایم؟ آیا گند زده ایم؟ اگر این طوره، رویه زندگیمون رو عوض کنیم و اگر به عشق اعتقاد داریم بریم دنبال عشق. صبوری می خواد ولی می رسید بهش. اگر هم نرسید بدونید که راه طریقت رو رفته اید. چیزی از دست نمی دید. امتحان کنید. من این راه سخت رو که هم نشینش فراق و دوری و زخم دل هست رو طی کرده ام. قلبتان بزرگ می شود مثل دریای بیکران.به وسعت تمام طبیعت خداوند.

خدایا...

من در کلبه فقیرانه خود چیزی دارم...

که تو در عرش کبرییائیت نداری...

من چون تویی دارم...

و تو چون خود نداری...!!!

 

قربون همتون برم. قربون همه بچه های ایران و اهواز و کیانپارس...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لج به انسانیت و مذهب 

موضوع: اجتماعی سه شنبه یکم اسفند 1385 11:43

لج به انسانیت و مذهب

توی این دو سالی که اومدم ایران، بازم خیلی چیزا که آدم اون ور آب فراموش می کنه رو دیدم و دیگه دارم میارم بالا. ترجیح می دم از همه چیزم اینجا بزنم و برگردم. الحمد الله به یمن فضای خوب و عالی کشورمون(!)، مردم مرز بین انسانیت و مذهب رو قاطی کردن. یه خر تو خری شده که حد نداره. مردم به مذهب و دین لج کردن برای همین هم هیچ کس به هیچ چیزی پایبند نیست و جالب اینکه نسل قدیم هم قاطی این ماجرا شده. کوچک و بزرگ و جوون و پیر دروغ می گن. انگار دروغ نگن نمیشه. اصلا یه مرض شده،  باید دروغ گفت. حتی کار به جایی رسیده که دیگه زوری دروغ می گن!
دخترها و پسرها به هیچ چیزی پایبند نیستند، دقیقا توی مایه های طویله. این دوست پسر اون رو بر می زنه، زنه می ره با مرد همسایه می خوابه. این به اون خیانت می کنه. بعدش ای کاش مثل آدمیزاد این کارها رو می کردن به بدترین وجه موجود این کارا رو می کنن. زنه میره خیانت میکنه و بچه هاش رو می کشه و نوزاد تخم حرومش رو هم سقط می کنه. اون یکی بعد 25 سال تازه یادش می افته از شوهرش جدا شه و بره سرخاب ماتیک کنه.

زن ها که دیگه فکر کردن آزادی یعنی خفه کردن خودشون به میزان بی نهایت. هر هر کردن و سبک سری و بی ادبی و زبون درازی شده براشون شخصیت. پا دادن به موبایل فروش پاساژ آسمانه هم براشون افتخاره بدون اینکه حتی لحظه ای فکر کنن که جایگاه و شخصیتشون کجاست. پسرها هم دیگه بدتر، همه در هپروت سیر می کنن. یا از صبح تا شب لب به الکل و قرصند، خیلی دیگه آخرتش باشند و جنده باز و یا دست دعا به سوی دود دارن. از صبح تا شب به این شماره بده به اون شماره بده و بکن و بکن و تو سک و سینه خواهر و مادر خودشون و دیگران فرو رفتن تا چشم چرونی و فکر 24 ساعته به ک***س و ک**و**ن. یه جورایی مالیخولیایی شدن.
کاسبای محل همه کلاه بردار، خار و مادر رو یکی می کنه که یه جنس به آدم بفروشه. نگاه های ناپاک خیلی زیاده.
این محیط رو اصلا دوست ندارم. من جایی رو دوست دارم که مردمش بهم عشق بورزن که هنوز "زن" دارای مقام خودشه. که هنوز مردها مردونگی می کنن و زنها زنانگی. نمی گم نیست اما خیلی نقشش توی ایران کم شده. حتی آدمهای خوب قدیم هم انقدر دست و پا زدن که دارن ایمانشون رو از دست می دن. باور کنیم که جاهای دیگه دنیا با اینکه ما انگ کافر و ملحد و نجس  بهشون می زنیم خیلی از موارد انسانی دیده میشه. خیلی خیلی بیشتر از اینجا.

اگر هنوز بارقه هایی از انسانیت می بینم اکثریتش برای نسل قدیمه. من جداً نمی دونم نسل جدیدی که بوجود اومده چطور می خوان در کنار هم زندگی کنن. همه به خون هم تشنه ایم. چطور میشه توی این فضا عشق رو لمس کرد، چطور میشه به یک زن گفت که دوستت دارم و او هم از صمیم قلب باور کنه که یک مرد دوستش داره و توی کتابا نیست. خیلی خسته کنندس، خیلی نا امید کننده اما میگن باید عشق رو پراکند و تلاش کرد. از خداوند یک آرزو دارم امیدوارم آرزوم برآورده بشه. من طاقت پلیدی و ناحقی و نامردمی ندارم. بیاییم هممون مثل انسان زندگی کنیم، همدیگه رو دوست داشته باشیم و انقدر توی هوا معلق نشیم. حس تعلیق نسل جوون توی ایران خیلی زیاده. جوانها به هیچ چیز پایبند نیستند حتی به وجود خودشون. جالب اینه که کمتر کسی به حرفهای خودش هم پایبنده. یعنی یه جورایی حزب باد بودن، یعنی یه جورایی نامردی کردن مثل آب خوردن شده و وجدان فقط یه واژه س در فرهنگ لغت.خدا رحم کنه!

خدایــــــــــا!

به من بياموز

دريابم که زندگی سراسر مقدس است

و فقط يک نيروست که

به تمام هستی جان می بخشد .

به اميد آنکه

  با همه کس و همه چيز

 با عشق واحترام روبرو شوم

و دیگران را از خود جدا نبینم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

زنان نیازی به اثبات ندارند 

موضوع: اجتماعی یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385 3:32

زنان نیازی به اثبات ندارند

امروز یه ایمیل دریافت کردم. از طرف خانمی بود که خودش رو عضو یه سایت(به قول خودش) فمینیستی معرفی کرده بود. یه نامه بلند بالا که در جواب یکی از پستهای من به نام "دختر ایرونی. بشکه توقع" بود نوشته و با این کار قصد داشت به قول خودش جواب کوبنده ای به من بده. البته دست به قلم ایشون خیلی خوب بود و من رو به شخصه ترکوند. جوری که اولش هیچ جوابی براش نداشتم. البته چند ساعت پیش یه کلید به مغز زاغارت در رفته ما راه یافت که حداقل بتونیم جواب درست و قانع کننده ای بهشون بدیم.

دنیای امروز، دنیای زرق و برقهاست و این چیزیست که زنان بیش از پیش بدان نیاز داشته اند! به اینکه به خواسته ها و هواهای نفسانی و آرزوهای خودشون برسند اما در قالبی نوین و جدید. زنان به برده داری و به برده بودن ترغیب می شوند و شان و ارزششون کاسته می شه اما در قالبی روشنفکرانه و با رنگ و لعابی جدید که باعث خنده بر لبانشون میشه و بشر رو به زوال می کشه. زن امروزی با ابداع واژه های احمقانه ای مثل فمینیست و مکتبی کردن آنها و حتی جدا کردن خود و احساس تافته جدا بافته بودن از جنس مخالف سعی در اثبات خود دارند و من نمی فهمم چقدر این جمله پوچ است که زنان بخواهند خودشون رو اثبات کنند وقتی کمال زندگی و جز لاینفک حیات ابدی هستند.

گاهی فکر می کنم چرا کم هستند مردانی که آب بر پای زنان بریزند و بوسه ای بر پای او زنند تا نشانی از تقدس را بر لبان خویش حک کرده باشند. همان پاهایی که در مسیر خیر و در راه عشق حرکت کرده اند و آبله شده اند  اما همچنان برای مرد خویش توان حرکت دارند. و کجا هستند زنانی که شانه های مردان خویش را با دستان گرم خود مرحمی باشند و در روزگار غریب و سرد اطرافشان، گرما و حرارت وجودشان را به فراسوی ذهن خویش نسپارند.سپردن خود به آغوش گرم و چشیدن لبهای یار، بی دغدغه و بی خیانت، شده برامون آرزو و ایده آل و خیالبافی.  حالا نمی شه به راحتی گفت که من کسی رو دوست دارم و برای زندگیم انتخابش کردم چون همه چیز مسخره شده. اعتماد و اطمینان به قابلیت ها کمرنگ و محو شده. حالا نمیشه به دختری گفت
من اندوخته زیادی از مال ندارم اما به هرچه می خواهم می رسم فقط باید صبور بود و فداکاری کرد. حالا دیگه نمیشه زنهای داستانهای کودکیم رو دید که سالها به انتظار شوهرهای سفرکرده شون  هر روز غروب چشم به دریای بیکران می دوختند تا روزی مونس هر یک برگرده. بی طاقت شده ایم. پایبند نیستیم و انقدر اعتماد به نفس نداریم که در مقابل استهزای پوچ و بی محتوای نوچه های شیاطین که در کالبد انسانی هستند مقاومت کنیم. پس ایمانهای راسخ کجا رفته اند؟

فکر کنم به اندازه کافی جوابتان را دادم. البته میدونم این چیز ها نمیتونه نوع تفکر کرم زده شما رو عوض کنه، ولی تا حدودی باعث میشه که به خود فرو بروید. تفکر برای اینکه شما خود با خود چنین کردید. برای مثال، مگه همین آبجی ناتانائیل خودمون نبود که با مدیریت و درایتش تونست یه بخش بزرگ از باشگاه خبرنگاران رو هدایت بکنه؟ مگر نیستند زنانی که بدون این واژه های مسخره توانسته اند کارهای بزرگی را انجام دهند. کدامشان دم از فمینیست میزدند؟

دوست عزیز به جای گشت و گذار های بیهوده در اینترنت و خواندن و جواب دادن به پستهای مانند پست من بیایید و روش زندگی و تفکرتان را عوض کنید. دیگه همین ها براتون کافیه به قول مظفر خان زرگنده؛ بعداااااااااااااااااً.......

قربون همتون برم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ولنتاین یا اسپندار مذگان 

موضوع: اجتماعی پنجشنبه بیست و ششم بهمن 1385 2:59

ولنتاین یا اسپندار مذگان

حقیقتش اینه که انقدر این مطلب قشنگ بود و انقدر باهاش موافقم که حیفم اومد فقط خودم بخونمش و دیگران رو از خوندنش محروم کنم. بخاطر همین یه مقداریش رو براتون نوشتم که امیدوارم شما هم از خوندنش لذت ببرید. نظر شخصی من هم همونه که نویسنده مطلب نوشته و منم موافقم که ما روز عشق خودمون رو داشته باشیم تا روز عشق خارجی ها.

"...جالب است بدانيد كه اين روز در تقويم جديد ايراني دقيقا مصادف است با 29 بهمن، يعني تنها 3 روز پس از والنتاين فرنگي! اين روز "سپندار مذگان" يا "اسفندار مذگان" نام داشته است. فلسفه بزرگداشتن اين روز به عنوان "روز عشق" به اين صورت بوده است كه در ايران باستان هر ماه را سي روز حساب مي كردند و علاوه بر اينكه ماه ها اسم داشتند، هريك از روزهاي ماه نيز يك نام داشتند. بعنوان مثال روز اول "روز اهورا مزدا"، روز دوم، روز بهمن ( سلامت، انديشه) كه نخستين صفت خداوند است، روز سوم ارديبهشت يعني "بهترين راستي و پاكي" كه باز از صفات خداوند است، روز چهارم شهريور يعني "شاهي و فرمانروايي آرماني" كه خاص خداوند است و روز پنجم "سپندار مذ" بوده است. سپندار مذ لقب ملي زمين است. يعني گستراننده، مقدس، فروتن. زمين نماد عشق است چون با فروتني، تواضع و گذشت به همه عشق مي ورزد. زشت و زيبا را به يك چشم مي نگرد و همه را چون مادري در دامان پر مهر خود امان مي دهد. به همين دليل در فرهنگ باستان اسپندار مذگان را بعنوان نماد عشق مي پنداشتند. در هر ماه، يك بار، نام روز و ماه يكي مي شده است كه در همان روز كه نامش با نام ماه مقارن مي شد، جشني ترتيب مي دادند متناسب با نام آن روز و ماه. مثلا شانزدهمين روز هر ماه مهر نام داشت و كه در ماه مهر، "مهرگان" لقب مي گرفت. همين طور روز پنجم هر ماه سپندار مذ يا اسفندار مذ نام داشت كه در ماه دوازدهم سال كه آن هم اسفندار مذ نام داشت، جشني با همين عنوان مي گرفتند.
سپندار مذگان جشن زمين و گرامي داشت عشق است كه هر دو در كنار هم معنا پيدا مي كردند. در اين روز زنان به شوهران خود با محبت هديه مي دادند. مردان نيز زنان و دختران را بر تخت شاهي نشانده، به آنها هديه داده و از آنها اطاعت مي كردند.

ملت ايران از جمله ملت هايي است كه زندگي اش با جشن و شادماني پيوند فراواني داشته است، به مناسبت هاي گوناگون جشن مي گرفتند و با سرور و شادماني روزگار مي گذرانده اند. اين جشن ها نشان دهنده فرهنگ، نحوه زندگي، خلق و خوي، فلسفه حيات و كلا جهان بيني ايرانيان باستان است. از آنجايي كه ما با فرهنگ باستاني خود ناآشناييم شكوه و زيبايي اين فرهنگ با ما بيگانه شده است. نقطه مقابل ملت ما آمريكاييها هستند كه به خود جهان بيني دچار مي باشند. آنها دنيا را تنها از ديدگاه و زاويه خاص خود نگاه مي كنند. مردماني كه چنين ديدگاهي دارند، متوجه نمي شوند كه ملت هاي ديگر شيوه هاي زندگي و فرهنگ هاي متفاوتي دارند. آمريكاييها بشدت قوم پرستند و خود را محور جهان مي دانند. آنها بر اين باورند كه عادات، رسوم و ارزش هاي فرهنگي شان برتر از سايرين است. اين موضوع در بررسي عملكرد آنان بخوبي مشهود است. بعنوان مثال در حالي كه اين روزها مردم كشورهاي مختلف جهان معمولا به سه، چهار زبان مسلط مي باشند، آمريكاييها تقريبا تنها به يك زبان حرف مي زنند. همچنين مصرانه در پي اشاعه دادن جشن ها و سنت هاي خاص فرهنگ خود هستند.
"اطلاع داشتن از فرهنگ هاي ساير ملل" و "مرعوب شدن در برابر آن فرهنگ ها" دو مقوله كاملا جداست.با مرعوب شدن در برابر فرهنگ و آداب و رسوم ديگران، بي اينكه ريشه در خاك، در فرهنگ و تاريخ ما داشته باشد، اگر هم به جايي برسيم، جايي ست كه ديگران پيش از ما رسيده اند و جا خوش كرده اند!شايد هنوز دير نشده باشد كه روز عشق را از 26 بهمن (
Valentine) به 29 بهمن (سپندار مذگان ايرانيان باستان) منتقل كنيم." ما ایرانی هستیم و ایرانی زندگی خواهیم کرد.

 یه نامه از دلتنگی هایم هم نوشتم. اگه کسی دوست داشت میتونه بره بخوندش. توی ادامه مطلب هست.

 

قربون همگیتون برم


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

همسریابی آنلاین 

موضوع: اجتماعی سه شنبه هفدهم بهمن 1385 3:36

همسریابی آنلاین

حتما تا به حال اصطلاحاتی مثل ازدواج اینترنتی و یا همسریابی آنلاین به گوشتون خورده. جالبه بدونید که این قضیه داره به یه کسب و کار پر سود برای صاحبان اینگونه سایتها مبدل میشه و جالب تر اینکه بدونید مسلمانان و به ویژه اعراب استقبال بسیار زیادی از اینگونه سایتها به عمل آوردن. در بین اعرابی که به دنبال زوج در اینترنت می گردن دو گروه بیشتر توی چشم می خورن.
اول نسل جوانی هستند که تحصیل کرده اند و در خارج از کشور موطن خود زندگی می کنن. طبیعتاً این نسل جدید هزاران بار از نسل گذشته خودشون جلوتر هستن و عقاید و رفتار و نحوه زندگیشون خیلی متفاوته. این قضیه در مورد ما ایرانی ها هم صدق می کنه اما اگر کمی کاووش در بین فرهنگ اعراب یه نسل قدیم بکنیم متوجه می شیم که دیدگاه اونها به زندگی و به ویژه جایگاه زن چقدر عقب مانده و پست و عصر حجریه. برای همین نسل جدیدشون با یه چالش بسیار مهم مواجه شدن و پیدا نکردن زوج دلخواه از طرق سنتی باعث شده که عده بسیار زیادی به سایتهای همسریابی آنلاین مراجعه کنن.
گروه دوم کسانی هستند که مذهبی هستند و فرق چندانی با نسل گذشته خودشون ندارن اما به دلیل اینکه همین مذهب باعث میشه دست و پاشون در انتخاب دختر یا پسر دلخواهشون بسته بشه بنا به عدم ارتباط مسقتیم با همسر آیندشون به این سایتها مراجعه می کنن. جالبه که اکثریت استقبال  اعراب در کشورهای حوزه خلیج دخترها هستند! پیدا کردن همسر از اینترنت شاید در چند سال گذشته امری بحث انگیز و مجادله آمیز بود ولی امروزه به مرور زمان تبدیل به یک امر طبیعی شده چرا که با گذشت زمان بسیاری از موانع هم از سر راه بر داشته شده. موانعی مثل عدم تجربه صاحبان سایت در صحت و سقم اطلاعات کاربران، راه های موفقیت آمیز بهتر در پیدا کردن همسر، و کمک به کاربران برای چگونگی تبلیغ کاراکتر خود برای جستجو گران سایت.
متاسفانه در حالی که کشورهای عربی که از نظر فرهنگی به مراتب عقب تر از ما هستند در ایجاد سایتهای همسریابی آنلاین بسیار خوب عمل کرده اند و خیل عظیمی از پسران و دختران دم بخت رو از زجر تنهای در آوردن و دست بسیاری رو در دست همسر مورد علاقشون قرار دادن، جایگاه حتی یک سایت ایرانی در این میان بسیار خالیست. متاسفانه هر سایت ایرانی که روی خط میاد بعد از مدتی به دلایل مختلف نامش به خاطره ها می پیونده و در همان نطفه خفه میشه.
هرچند که نباید یه طرفه به قاضی رفت و می باییست مشکلات رو از دیدگاه یک صاحب سایت اینچنینی هم وطن هم دید. فرض کنید اگر فردا روزی من نوعی چنین سایتی بزنم علاوه بر فشار اذهان عمومی و حتی کشیده شدن آن به نهاد های دولتی که اصلا ربطی به قضیه ندارن، ساعت وقت و پرسنل رو باید وقف این کنم که به ملت بگم آهای این سرویس برای دوست دختر پیدا کردن و مخ زنی نیست. اگر دنبال یه سوراخ برای شب جمع هستید برید یه چرخی توی خیابون بزنید حتما گیر میارید. بنابراین بحث فرهنگ سازی اون در پیشه. این وسط فمینیستها هم بساط ننه من غریبمشون رو راه می ندازن و آنچنان در سوز و گذاز زن می سرایند که اصلا آدم نمی فهمه که گوز به شقیقه چه ربطی داره. برادران و خواهران مذهبی هم که گویی در مملکت ما بالاخونه رو اجاره دادن و کرکرش رو هم کشیدن پایین. به هر جهت راهی طولانی در پیشه.


در آخر صمیمانه امیدوارم که یه کسی همت کنه و سایت همسریابی درست و خوب راه اندازی کنه چرا که متاسفانه با پیچیده تر شدن نسل ما و عقاید و نظراتی که داریم و ضمن اینکه فعالیتهای دنیای امروزی عملا بسیاری از وقت ما رو می خوره، به نظر می رسه که در آینده ای نزدیک اینگونه سرویس ها با استقبال بسیار زیادی رو به رو خواهد شد چرا که به شما این امکان رو می ده که بتونید تنها با درج یک آگهی از افکار و عقاید خود به ده ها غیر همجنس علاقه مند به خود وصل بشید و با دیدار مستقیم و تبادل افکار به شخص مورد نظرتون برسید.

پا نوشت کاملاً بی ربط: امشب یه اس ام اس برام اومد که خیلی فکرم رو مشغول خودش کرد. یه معما بود که هر چی فکر کردم متوجه نشدم جوابش چی میشه. براتون مینویسمش هر کی بلد بود لطف کنه جوابش رو بهم بده.

از برف سفید تر، از شب سیاه تر. 5 حرف دارد و حرف اولش (م) است.خوردنش حرام و نوشیدنش حلال. در قرآن ذکر شده مرد در روز 3 بار و زن در طول عمر یک بار است.

قربون همتون برم. شب خوش

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

آتقی؛زر ورق؛اعتیاد 

موضوع: اجتماعی شنبه هفتم بهمن 1385 1:34

آتقی؛زر ورق؛اعتیاد

نه بابا نترسید، معتاد نشدم. همین یه کارمون مونده بود دیگه. داشتم نصفه شبی این زر ورق پاکت سیگار رو در میاوردم یهو نوستالژی و حس طنزم گل کرد. ما هم که دست به کیبوردمون به کوری چشم کفار و ایادی قلم شده تمام دنیا به غیر ایران(!) خوبه، گفتم کمی بنویسم هم بخندیم هم گریه کنیم. سریال آینه عبرت رو یادتون میاد؟ همون که آتقی توش بود هرویین میزد اون یارو دیگه هم بود تریاک می کشید و این وسط یه فلک زده اسکل هم افتاده بود بینشون که وسوسه میشد و خلاصه کلی با خودش کلنجار می رفت که شیره ای بشه یا نشه آخرشم می نداخت تو خط تزریق!
خداییش هم صدا و سیما اون زمانا مردم رو خر گیر آورده بود و هنوزم اسکل می کنه هم مردم تو هپروت زندگی می کردن. حالا شاید به یمن اینترنت و ماهواره و خلاصه اطلاع رسانی بیشتر عده ای از نسل جوان و تاکید می کنم عده ای یه کمی بیشتر حالیشونه. من اون موقع ها بچه بودم. این چیزا رو که می دیدم دیگه کپ می کردم. میگفتم یا امام. هرکی لب زد به سیگار یعنی تا هفت پشتشم معتاد میشن.
اساساً این سیاست صدا و سیمای ما توی همه چیزه که شلوغش می کنه و به جای اینکه راه درست رو نشون بده با ترس و وحشت می خواد واسه بیننده اش یه دیوار پوشالی درست کنه. سریال مربوطه نقل هر مجلسی بود و پدرمادرها به زور شمشیر و ساتور بچه هاشون رو مجبور می کردن که این سریاله رو ببینن یا اصلا بهتره بگیم اون موقع خدای سریال تلویزیونی دیگه همین بود. نه ماشالله برنامه های متنوع هم صدا سیما اون موقع ها از سر و کول مردم توی 2 شبکه ایران بالا می رفت و اصلاً مردم گه گیجه می گرفتن کدوم یکی رو ببین واسه همین خلاصه ملت هر هفته آماده می شدن بشینن پای این سریال ببینن اون یارو پسره بچه مثبته که انگار از پشت کوه اومده بود معتاد میشه و آخرشم که معتاد شد ترک می کنه یا اصلاً به چه راه هایی کشیده میشه.
این تریپهای اعتیاد و ترسوندن ملت واقعا الان بهش فکر می کنم خیلی خنده داره. یه مدت یادمه از این سریالهای ایدز می ذاشت. من اون موقع ها اوایل نوجونیم بود. دیگه بهم الهام شده بود که آره راستی راستی ایدز دارم. حالا جالبه اون موقع تو سوراخ کلید هم نکرده بودیم چه برسه به سوراخ آدمیزاد ولی ترسیده بودم خفن. می گفتم نکنه من هم ایدز دارم و حالیم نیست!!!
برنامه های مستند درمورد اعتیاد هم که دیگه واویلا. نمیدوم چرا همه معتادا کیف دزد می شدن و قاتل و مزدور. دوربین رو برمی داشتن می بردن تو زندونایی که مثل سیاهچاله های قرون وسطی ست. صدای ترق و توروق دری که انگار صد ساله روغن نخورده و یه معتاد فلک زده که انگار دیواری کوتاه تر از این بدبخت گیر نیورده بودن و بعدش صورت شطرنجی و ندامت و اشک و اخ و تف معتاده و خلاصه بچه ها با کبریت بازی نکنید که خطر داره، ماهی بخورید چون امگا 3 داره و بنزین هم درست مصرف کنید.
یعنی به جای اینکه بیان به ملت اصولش رو بگن و اصلا توضیح بدن قضیه چی به چیه تریپ همون تریپ پروپاگاندای مذهبی بود. به زور وحشت از جهنم و گرز داغ توی ماتحت هم که شده می خواستن بگن معتاد نشید. سناریوهای سریالها هم که خدا بود. باباهه زیر تخت پسرش قره قوروت پیدا کرده بود بعد فکر می کرد تریاکه، هاها. دیگه ببینید بابائه چه اسکولی بوده. دارم فکرش رو می کنم اگر قرار باشه من هم همچین بابایی از آب در بیام که معلوم نیست بچه چه نخاله ای از آب در میاد با این همه امکاناتی که اون باهاش مواجه هست و من نبودم.
نمی دونم یادتون هست یه بار راجع به مجلات سوپر نوشتم و دردسرهایی که من نوعی زمان نوجوانیم برای به دست آوردنشم داشتم و الان یه بچه 10 ساله هم با یه اکانت اینترنت 3 سوت می تونه به عکسای گوگوری دسترسی داشته باشه. حالا لابد اینم بشه سوژه می رن سریال می سازن که مادره شب دخترش رو زیر نظر داره که توی اتاق تاریک نشسته پشت مانیتور و چشما گود رفته پس حتما داره عکس سوپر نگاه می کنه!!!
مرده شور اون دورانی رو ببرن که این طوری من و امثال من توش بزرگ شدیم. حالا دیگه به جای حرص خوردن فقط می خندم. بابا آتقی بیا یه سیگار بده دستمون جو بگیرتمون بریم مرفین تزریق کنیم! به قولی دوستی انقدر بدبختی داریم دیگه به این چیزا نمی رسیم. یعنی وقت کم میاریم...فعلا این مطلب رو داشته باشید تا مطلب بعدی کمی زار بزنیم. دلم لک زده واسه اون تریپ های عاشقونه و در و دل های خودم. یه مدته که حس تنهایی داره دیوونه ام میکنه. دور و ورم هزار تا آدم ریخته هاااااااا، ولی خوب اونی که باید باشه نیست. همون بانویی که در موردش می نوشتم. یادتونه که؟؟ خلاصه دیگه داره کم کم خوابم میاد و حوصله نوشتن هم ندارم. برم بگیرم بخوابم که از همه چیز بهتره. پسسسس

قربون همگیتون برم. برام دعا کنید، حتی اگه یه دعای ساده باشه.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

طعامی به ارزش طلا 

موضوع: اجتماعی جمعه بیست و نهم دی 1385 2:3

طعامی به ارزش طلا

 

یادش به خیر اون زمون ها، گشنمون که میشد چند تا گوجه فرنگی رو با 3 تا تخم مرغ سرخ می کردیم و یه املت توپ آماده می کردیم. امروز که رفته بودم بازار واسه خرید مواد مورد نیاز منزل، داشتم از دیدن قیمت ها شاخ در می آوردم. گوجه فرنگی با کیفیت خیلی پایین کیلویی 1600 تومان!!! یعنی از بین 3 تا صندوق موفق شدم 1 کیلو گوجه که اونم کیفیتش افتضاح بود رو بردارم. تخم مرغ هم که ماشالله دونه ای 100 تومان. یعنی از این به بعد مهمون که اومد خونه مون به جای چلو مرغ و کباب باید املت جلوش بزاریم. البته این گرونی فقط مال گوجه و تخم مرغ نیست، بلکه خیلی موارد مورد نیاز خانواده ها هست که قیمتشون سرسام آوره. از مواد غذایی گرفته تا پوشاک و حتی کرایه ها.

نمی خوام وارد بحث های سیاسی بشم ولی چرا باید اینطوری باشه؟؟ چرا خیلی ها به لطف حقوق های پایینشون باید از خیلی چیزها چشم پوشی کنند؟ این دوره زمونه همه چیز شده پول. هر کسی داشته باشه پس زندگی راحتی هم داره ولی هر کسی نداشته باشه باید واسه در آوردنش جون بکنه تا بتونه شکم زن و بچه اش رو سیر کنه. تازه پریزیدنت فرموده 2 تا بچه کمه.آخه این چه حرفیه میزنی؟ مگه تو تونستی زندگی راحتی رو واسه این 70 میلیون تامین کنی که حالا میگی باید بشیم 110 میلیون؟ خوب اگه آلمان و کشور های دیگه میگن باید جمعیتمون زیاد شه بخاطر اینه که میتونند نیازهای اولیه و الی آخر مردمشون رو فراهم کنند. تو که هنوز توی نیاز های اولیه موندی.

به خدا توی سطح همین شهر خودمون چیزهایی رو میبینم که از زندگی ناامید میشم. معتادی که گوشه خیابون دار جون میده، بچه کوچکی که توی این هوای سرد با لباس نه چندان مناسب داره آدامس می فروشه تا بتونه پولی واسه خانواده اش ببره، پیرزنی که سر خیابون با چشم های خیس از مردم کمک می خواست تا یه مقدار پول برای درمان فرزند بیمارش بهش بدهند و ...

اینه اون جامعه ای که ما داریم توش زندگی میکنیم. اینجا کجاست؟؟ تو رو خدا هر کی میدونه بگه. واقعاً اینجا ایرانه. همون سرزمین انسانهای بیگانه پرست. همون سرزمین انسانهای مرده پرست.

 

نظر سنجی رو عوض کردم. حتماً توش شرکت کنید. خیلی برام جالبه بدونم واقعاً محبوبیت پریزیدنت چقدره. نتیجه اون قبلی هم به صورت زیر بود که مشاهده می کنید:

 

بهترین سن برای ازدواج چقدر است؟؟

 

15 تا 20 (5%)

20 تا 25 (15%)

25 تا 30 (22%)

30 تا 35 (17%)

35+ (7%)

هر وقت انسان به پختگی لازم برسد (10%)

هر زمان که مایه تیله جور شد (4%)

جمش کن بابا ازدواج کیلو چند (17%)

 

تعداد آرا هم با وجود اینکه فکر می کردم بیشتر مورد استقبال قرار بگیره خیلی کم بود یعنی 83 نفر. امیدوارم توی این جدیده حتماً شرکت کنید.

 

قربونتون هم برم و التماس دعا...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

ایران، سرزمین انسانهای بیگانه پرست 

موضوع: اجتماعی یکشنبه بیست و چهارم دی 1385 2:2

ایران، سرزمین انسانهای بیگانه پرست
"میرزا ابوالقاسم فراهانی" دانشمند فاضل و ادیب فرضانه بود که پس او فوت پدرش "میرزا عیسی فراهانی" به وزارت دربار فتحعلی شاه رسید و به لقب" قائم مقام" مشهور شد. در زمانی که مملکت به دلیل سهل انگاری فتحعلی شاه ( که من شخصا بهش میگم فتحعلی زن باز بس که عشق حرمسرا داشت!!!) و بقیه دار و دستش به گاو عظمی رفته بود و هر بار شورشی از جنوب و شمال و شرق و غربش به پا می شد، قائم مقام با درایتی که داشت اوضاع مملکتی رو سر و سامان داد و خدمات فرهنگی گسترده ای را انجام داد. اما درباریان بوقلمون صفت که خدمات و تغییرات درباری قائم مقام برایشان خوش آیند نبود انقدر زیر گوش شاه خواندند تا شاه راضی به قتل او شد.پیش خدمتی را به سراغ قائم مقام فرستادند و او را به باغ نگارستان می برند. مامورانی که انتظار رسیدنش را می کشیدند وی را دستگیر کرده و در زیر زمین به مدت چند روز بدون آب و غذا زندانی می کنند. قائم مقام که متوجه شده بود می خواهند او را بکشند با خون بازویش روی دیوار، بیت اول غزلی را که سروده بود می نویسد:

روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خوار دارد
چرخ بازیگر از این بازیچه ها بسیار دارد

بالاخره پس از چند روز، به دستور شاه و اطرافیانش، او را خفه می کنند و همان شبانه او را در محوطه حضرت عبدالعظیم دفن می کنند. در عظمت و شرف "قائم مقام فراهانی" همان بس که "سر جان کمپل" وزیر مختار انگلستان در ایران که توانسته بود اکثر درباریان و مقامات ایرانی را مطیع خود سازد درباره او به روسای خود نوشته بود:"یک نفر در ایران هست که با پول نمی شود او را خرید و آن شخص قائم مقام است."

پایان داستان زندگی قائم مقام فراهانی خیلی غم انگیزه. مثل هر کسی که در تاریخ ایران زمین به این سرزمین خدمت کرد بهش خیانت میشه و کوردلان و کثافتهای درباری نمی گذارن که به خدماتش ادامه بده. تاریخ ایران زمین، بارها و بارها تکرار شده و هربار در دوره ای مردی ظهور کرده تا اوضاع نابسمان این خاک بیگانه پرست رو درست کنه و بعدش هم به دست خائنین به انسانیت به دیدار باقی رفته است. این رویه مردم این سرزمینه. از در و همسایه تا دوست و آشنا هم، همین زیر آب زدنها و بیگانه پرستی و غر زدنهای غیر انسانی و خویهای خوک صفتانه رو به رخ هم می کشند و خودشون رو تافته جدا بافته و عاری از هرگونه ایراد می بینن. این میون آدمهایی که روحشون بزرگ باشه و جوانمرد باشن خیلی کم هستن. انقدر کم که وقتی به دستشون میاریم فکر می کنیم خواب دیده ایم یا فرشته ای بر روی زمین نازل شده. حرفی نزنم بهتره پس به قول عزیزی خاموشی گزیدن به ز یاسین ...

قربون همتون برم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

حسنك كجايي 

موضوع: اجتماعی شنبه چهارم آذر 1385 23:53

حسنك كجايي

گاو ما ما مي كرد

گوسفند بع بع مي كرد

سگ واق واق مي كرد

و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.

موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.

ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.

براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله  درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند.

اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.

او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد

او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.

او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون كشور ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. ديگر هيچ جايي انسان به معني واقعي يافت نمي شود.

واقعاً چرا بايد اينجوري بشه؟ چرا دنيا ما اينقدر بد شده كه نميشه به كسي اعتماد كرد؟ نميگم همه بد شدند. نه، هنوز هم كساني هستند كه معني انسانيت رو ميدونند. هنوز هم توي اين دنيا خوبي هست و نميتونيم منكرش بشيم ولي اونقدر اين بدي ها و بي وفايي ها زياد شدند كه ديگه خوبي ها به چشم نميخورند. اونقدر آدمهاي بد و بي وفا توي اين محيط اطرافمون زياده كه خوب ها هم بايد با آتش اونها بسوزند.

دوستان عزيز من لوگوي وبلاگم رو عوض كردم. اون عزيزاني كه با من تبادل لوگو داشتند، لطف كنند و لوگوي جديد من رو توي وبلاگشون بزارند. در ضمن از اينكه وقت ميزاريد و مياييد اين چرت وپرتهاي من رو ميخونيد ممنونم. در ضمن وقتي ميام ميبينم برام كامنت گذاشتيد، خيلي خوشحال ميشم. دستتون درد نكنه.

خدايا

تو مي داني كه انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است

چه رنجي مي كِشد آن كس كه انسان است

و از احساس سرشار است.

مثل هميشه قربون همه بچه هاي گل ايران، اهواز، كيانپارس و ...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

وقتی گلابی معنای سیاست میدهد. 

موضوع: اجتماعی جمعه پنجم آبان 1385 20:7

 

وقتی گلابی معنای سیاست میدهد.

 

بچه که بودم یادم هست پدرم به من توصیه می کرد که همیشه کتابهای علمی بخوانم و سراغ علم و دانش بروم و هیچ کاری به سیاست نداشته باشم. بزرگتر که شدم فهمیدم اگر حتی پدرم هم اون نصیحت رو به من نمی کرد طرز فکری و نحوه نگرش و زندگی من طوریست که اصلا با این واژه مزخرف ناسازگارست. جوونتر هم كه بودم تمامی اطلاعات من درباره دولت و دولت مردان دانستن نام ریاست جمهوری بود و بس. دیگر نه می دونستم کی معاون رییسه و کی پادوئه و کی چی کارس. سرم تو کار خودم و از هفت دولت آزاد، یه جورایی بیق بیق.
بعدها که بزرگتر شدم و يه جورايي مطالعه ام بيشتر، متوجه شدم که این منطقه خاورمیانه از پای بست ویرانه. من در منطقه ای متولد شده ام که اگر حتی بگویی گلابی برایش یک معنای سیاسی در می آورند، تنها فرقش اینه که در کشورهای عربی اصلا کسی حق حرف زدن نداره وگرنه می برنش اونجا که عربه نی بیندازه ولی تو ایران میشه تا حدودی حرف زد.

تو ایران همه کارشناس سیاسی هستند. توی تاکسی می شینی فحش خار و مادره که رد و بدل می شه. به هيچ كسي هم نمي توني اعتماد بكني، حتي رفيق خودت. چون ممكنه همون شب چند نفر بيان و ببرنت و بعدشم همون بلايي كه سر فيلسوف پست قبلي اومد، سر تو هم بيارن.
یه روزی اگه خدا رو ببینم یقه اش رو می گیرم و هرچی دلم می خواد بهش میگم. بهش میگم یه قرون مرام نداری ما رو انداختی توی گه به گور شده ای که همه چیش برعکس آدمیزاده. دیگه نمی دونم غصه خودم رو بخورم، غصه خانواده بخورم یا غصه هم سن و سالهایی که باید برای کوچکترین حقوق زندگیشون بجنگن. کی میشه یه روزی بفهمیم هستن کسانی که اصلا در خونشون سیاست نیست و اگر گاهی هم حرف می زنند به عنوان یک حق شهروندی به حساب بیاد. کی میشه برای گه مال کردن شخصیت یک نفر از کوچک ترین و بی ربط ترین نقاط گذشته زندگی شخص استفاده نشه. کی میشه بتونیم نفس بکشیم. کی میشه یه وبلاگ نویس بنویسه بی ترس از حرف پدر و مادر و خاله و عمو و هر ننه قمره دیگه ای که با یه مشت عقاید پوسیده و بی خود بالا اومدن و معنای تکنولوژی و بمباران اطلاعات و چالش های بین نسل رو نمی فهمن.


دلم گرفته. ای کاش من هم مثل اون دوستی بودم که سرم رو می گذاشتم رو بالشت و ساعتها می خوابیدم و شب زنده داریم به الافی روی اینترنت ختم می شد و دیگر هیچ. ای کاش من هم مثل هزاران نفر دیگه ای بودم که همیشه از روی بیکاری سرشون رو می خارونن و ساعتها پشت تلویزیون نشسته اند و فقط کانال عوض می کنند. ای کاش من هیچگاه تولید محتوا نمی کردم. نمی نوشتم، برای عشق انقدر حریم و تقدس قائل نبودم. اگر اینها نبودم هیچ گاه زجر نمی کشیدم. اگر هم زجر می کشیدم تمام هم و غمم می شد که چرا فلان ماشین بنز رو ندارم و چرا کفش قرمز آدیداس رو نخریدم.
نا امیدم و خسته از این فضای لعنتی. چرا بایست این طور باشه، مگر ما حق زندگی نداریم، مگر جوان ما حق نداره مثل هزاران نفر دیگه بپوشه و راه بره و از ته دل بخنده. من به شما می گویم انگار حق نداره. من اگر می خواهم ویزای اروپا رو بگیرم باید هزاران مدرک و قیم پیدا کنم و بعدش هم در لیست صفحه آخر سفارت ببینم که بین این همه کشور دنیا، ایران و چند کشور دیگر برای گرفتن ویزای شنگن تا سه هفته طول می کشه و بقیه کشورها ماکسیمم فقط 5 روز. یعنی اگر من از کوچک ترین و بی نام و نشان ترین کشور دنیا باشم به راحتی آب خوردن میتوانم ویزای شنگن بگیرم تا اینکه بخواهم با پاسپورت ایرانی تقاضای ویزا کنم.
من چرا باید غصه بخورم که اون کنسول مرده شور اروپایی باید فکر کنه که به من ویزا بده یا نه. که آیا میرم توی مملکتش و پاسپورتم رو پاره می کنم و می خواهم پناهنده بشم و یا اینکه واقعا می خواهم بروم مملکتش رو ببینم و یا کار واجبی دارم که باید در زندگیم انجام بدم. چرا باید جوان انگلیسی مست و پاتیل دست در دست دوست دخترش در خیابانهای دوبی از شادی عربده بزند و من در سوی دیگر سر در آسمان داشته باشم.
از چه دارم حرف می زنم؛
دلم خوش است. من از مملکتی هستم که جوانش برای حکومتش اندازه آب دهان سگ ارزش ندارد. این همه جوون با پتانسیل، باهوش، دارای قوای کار، مهربان، اهل فرهنگ و تحصیل کرده از کوچک ترین امکانات رفاهی برخوردار نیستند. از مملکتی هستم که ورود تکنولوژی جدید برایشان به مانند حمله کردن به پایه های دین خیالی و ساختگیشان است. دین ساختگی، چون زاییده تفسیر و خیال ماست وگرنه دین انسان رو شوق پرواز می ده نه زنجیر به میله های قفس. من از مملکتی هستم که کودکان 5 ساله اش در خیابانها آدامس می فروشند و در شبهای زمستان سگ لرز می زنند و من و امثال من رو در ماشین های گرم با چشمان حسرت نگاه می کنند. من نماز می خونم. اما اگر به حرمت همین نمازیست که من می خوانم از خدای خود می پرسم اگر عدل تو این است من به تو کافر می شوم و جهنم را می خرم چرا که در جهنم مرا به دنیا آورده ای.خودِ خودِ جهنم.

به خدا خسته ام. خيلي هم خسته ام.

یکی از دوستان هم سوالی پرسیدند در مورد اینکه این وبلاگ مخصوص بچه های کیانپارس هست. باید جواب بدم: خیر. قرار نیست چون اسم وبلاگم اهواز و کیانپارس هست فقط هم بچه های اینجا بیان و سر بزنند.

 پس قربان همه بچه هاي گل ایران. اهواز. کیانپارس و ... 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

دختر ایرانی؛ بشکه توقع! 

موضوع: اجتماعی جمعه چهاردهم مهر 1385 2:32

دختر ایرانی؛ بشکه توقع

این روزا توی فضای بلاگ های ایرانی بحث ازدواج و باکره بودن و باکره نبودن، عقاید فمینیستی و از این قبیل زیاده ولی مثل اینکه گاهی اناث محترم نویسنده خیلی یه طرفه به قاضی میرن و هرچی دلشون می خواد واسه خودشون می برن و می دوزن انگار که پسرها همگی در یک ورطه پست فطرتی غوطه ورند و دیگر هیچ و هیچ کسی هم چیزی نمی گه. من به نوبه خودم از جنس خودم دفاع می کنم و عقایدم رو می نویسم.

آهای پسرایی که می خواید ازدواج کنید انقدر زود گول این دختر کمبود رو که می خواد زود به دوران برسه نخورید. قلبتون رو اگر که با خلوص نیت اومدید جلو، زرتی نگذارید توی دست دختری که ظاهرش زیباست و درونش یک شیطان. تا یه دختر لای پاش رو باز کرد و گفت عزیزم دوست دارم و انقدر دوستت دارم که بیا پرده ام رو پاره کن زرتی نرید توی مایه مجنون و فرهاد دیگه فکر کنید آخر عشق و عاشقی شده.کمی هم فکر کنید. با اون دختر بیشتر آشنا بشید. تو شرایط مختلف رفتارش رو ببینید و بعد یوغ بردگی و اسارت رو بندازید توی گردنتون که ازدواج نافهمیده چیزی جز بردگی و خفت نیست.

دختر ایرانی چی می خواد از شوهرش؟ اکثرا جواب می دن من یه شوهری می خوام که وضع مالی خوبی داشته باشه، تحصیل کرده باشه، به من کلی برسه و کارهای خونه رو بهم تحمیل نکنه، من بتونم به تمام آرزوهام برسم و همیشه در خدمتم باشه. این چیزایی که اکثریت دخترای امروزی توی ایران می خوان فقط روشون نمیشه رک بگن یه جورایی می پیچونن قضیه رو و مثل ساندویچ های ترمینال جنوب، محتوای فاسد رو لای کاغذ رنگی تا دسته می کنن تو پاچه پسر بدبخت. پسره هم از همه جا بی خبر دیگه فکر می کنه چه فرشته ای گیرش اومده و اونم بدون تجربه و بی جنبه می افته تو دامی که بعدها دختره به خاک سیاه می شوندش.

بگذارید ببینیم این کاغذهای رنگی که می گیم چیا هستند که پسرا گول می خورن. یه پیک نیکی بود با چند تا از عناصر اناث به قول خودشون فمینیست داشتیم گفت و شنود می کردیم. برام جالب بود که بعضی از اینها برای اثبات حرفشون و یا حتی گفتنش حاضر بودن دست بندازن دور گردن من و خفه ام کنن. ما بالاخره نفهمیدیم اگر گفت  و شنوده مگر حتما باید چیزی اثبات بشه؟ بازم همون قضیه فرهنگ ما که انگار هرچی من می گم درسته و لاغیر.

شوهر من باید کارهای خونه رو انجام بده. من آشپزی بلد نیستم پس غذا از بیرون باید بیاره. باید بریم مسافرت. نباید بهم دستور بده.هر موقع من گفتم باید سکس کنیم. باید حق طلاق و نصف اموالش مال من باشه تازه مهریه هم می خوام. فکر می کنم خداوند متعال بیلاخ من رو برای همین روزها به من عطا کرده پس بفرمایید یه بیلاخ دبش خدمتتون.

این شد عقاید فمینیستای ما. نوکر می خوان. برده می خوان. غلام می خوان و دیگر هیچ.پس نقش زن توی ازدواج چی میشه؟ بخور و بخواب و عیش و نوش. پس مشکلات زندگی چی میشه؟ احساسات یه مرد چطور؟ غرورش چی؟ همش پشم فقط شما به خواسته هاتون برسید؟ واسه همینه که میگم اکثریت دخترای ایرانی یعنی کمبود. یعنی حس حقارتی که درشون هست و می خوان هوار کنن رو سر یکی دیگه. اگر دختر ایرانی کمبود نداشته باشه این حرفا رو نمی زنه. میره مردش رو می شناسه و با هم توی خیلی چیزا کنار میان همون طور که مرد باید با زنش کنار بیاد.

این رو بارها شنیدیم و بازم می شنویم که زندگی زیر یه سقف به مراتب فرق می کنه تا دوران عطر و ادکلن و غیرو. من جدا نمی فهمم چرا بقیه با این جمله مشکل دارن یا نمی فهمنش. البته راستش رو بخواید الان میدونم چرا. پسره تا سن 27 سالگی توی خونه باباشه. دختره تا 24 سالگی و هرچی خواسته بهش دادن و حالا کمر غول رو شکسته مثلا یه جا یه نیمچه کاری کرده. این شده تمام تجربه اون از محیط اجتماعی و فردی که قراره خودش بعدا یه تنه و یا با همسرش تجربه کنه.طبیعیه وقتی خودش باشه و یک کس دیگه نه فرصتی داره که تجربه کنه تنها بودن و روی پای خود ایستادن رو و نه فرصتی می ده به طرف مقابلش چون اونم گیج تر از خودشه. هرچند خیلی موقع ها مردها به خاطر ذات درونی و شرایط اجتماعی گلیمشون رو این وسط از آب می کشن بیرون ولی دخترها ریپ می زنن و وسطش می زان چون به خیلی خواسته هاشون یه شبه نمی رسن.

دختر ایرانی انتظار داره یه شبه صاحب همه چیزهایی که در طول کل تاریخ ایران یه زن نداشته برسه(بدون زحمت و تلاش) و جالبه که خودش رو این وسط مفعول حساب می کنه نه فاعل. یعنی نمیگه شرایط مناسبی رو بوجود بیارم که من و شوهرم هر دو به آرزوهامون برسیم که یکی از اصول ازدواج و با هم بودنه بلکه میگه من اینا رو می خوام و منتظر می مونه تا واسش مهیا باشه و چقدر نا انصافیه که وقتی مهیا هم میشه مرد رو ترک می کنه و دنبال هوسها و آرزوهای پوشالیش میره و مرد رو در دنیای غم و ناراحتی و انزجار باقی می گذاره.

نگید این چیزا نیست. نگید خیلی تند می رم. این چیزا هست. زیاد هم هست. کافیه بشنوه که مايه داري. کافیه لپ تاپت و اون موبایل و تیپ رسمی با کراواتت رو وقتی از یه ساختمون میاي بیرون رو ببینه. کافیه بفهمه تحصیلات خارج از کشور داري تا بیاد همون موقع پیشنهاد شام بده(!) و بعدش یه لباسی بپوشه که حوری های تو بهشت هم از این لباس نازک تر ندارن. تا بلکه بتونه با تنها چیزی که داره با بدن زنانه اش تو رو اغوا کنه. این دختر هیچ خاصیت دیگه ای نداره جز زیبایی اندامی که اون هم خدادادیه و اخلاق و رفتار رو باید حواله به زرشک کرد.

همیشه پسرا رو متهم می کنن به اینکه دنبال دخترای دیگه هستن ولی جدا چقدر از این فمینیست ها و جوجه فمینیست ها و دخترایی که عشق سخنرانی هستن در این باب اطلاعات جنسی دارن؟ چقدر از اینها بدن مرد رو می شناسن. خواسته های جنسی یه مرد رو می فهمن و بهش تن می دن؟ بازم میگم انگار که دختر ایرانی مفعول به دنیا اومده. انگار که این وسط هیچ کارس. چرا شما نباید این چیزا رو یاد بگیرید. مگر نمی دونید که مرد از نظر جنسی همیشه روی لبه تیغه. ذات و فیزیک بدنش اینه که زود ممکنه گول بخوره. زود اختیارش رو از دست بده. همه که پسر پیغمبر نیستن. همه که پیر دیر و زاهد نیستن! این پسر هم هر روز توی بمباران هزار عکس سکسی و جذابه. توی روز ممکنه چشمش به هزار تا پر و پاچه بخوره و فقط ببینه و خیره هم نشه اما می تونه همینا خونش رو جوش بیاره. اون وقت زنش این وسط چی کارس؟ آهان اینجاست که باز صداشون درمیاد که ما مگه فقط سوراخمون ارزش داره؟!!!

نمی دونم چرا این استدلال رو می کنید. آیا این خودش کمبود و حقارت نیست وقتی شما راجع به خودتون این طوری فکر می کنید؟ ذات زن، قدرت زن و یکی از جنبه های یک زن اینه که مردش رو به ارگاسم جنسی برسونه و از این شاید خودش هم به ارگاسم برسه.خودش هم کیف کنه. اگر این رو زیر سوال می برید پس گله ای نداشته باشید که همون مرد بره با همجنس شما که بهش فاحشه و روسپی خطاب می کنن بخوابه و از اون همخوابگی احساس آرامش کنه. مقصر می دونید کیه؟ مقصر خود شمایید.

آهای پسرایی که اینجا رو می خونید. گول نخورید. دوست دخترتون رو و یا همسر آیندتون رو فقط به عطر و گلابش نبینید. عشق چشمتون رو کور نکنه. ببینید تو شرایط مختلف چه عکس العملی داره. نگید اشکال نداره. چشم پوشی خوبه اما نه وقتی که قراره زندگی شما بر باد بره. هر دختری که گفت سلام دست و پاتون نلرزه. زودی غرورتون رو نندازید توی چاه مستراح و یه سیفونم روش.

کلام آخر اینکه پسر و دختر هر دو حیطه مسوولیتی دارن که میشه از دید عشق بهشون نگاه کرد نه وظیفه و این حیطه تعریف ثابت و مرز ثابتی هم نداره که انقدر بخوایم سرش بحث کنیم. اگر زنی برای شوهرش غذا درست می کنه وظیفه اش نیست بلکه اون غذا می تونه تک تک دانه هایش مخلوطی از عشق و محبتی باشه که اون زن به روح غذا می دمه. سخن من اینه که اگر به خیلی چیزا اعتقاد داریم و دوست داریم بهشون برسیم بریم دنبالش و مفعول نباشیم. بگردیم تا پیدا کنیم. نگیم پیدا نمیشه. نگیم چه ضمانتی هست که پیدا کنم. در زندگی هیچ چیزی ضمانت نداره. زندگی رو هیچ کسی نمی تونه ضمانت کنه پس توکل کنید بر خدا و توقع و غرور کاذبتون رو بندازید دور و فقط ادعای روشنفکری در نیارید. بعدش می بینید که دست توی دست کسی گذاشته اید که حاضره برای شما هر کاری بکنه و شما هم حاضرید برای اون حتی از بزرگترین آرزوهاتون دست بکشید چرا که چیزی بدست آوریده اید که از هزاران آرزوی پوشالی قبلیتان بهتر و والاتر است.

 

قربون همتون برم

يا حق

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو