تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

تعظیم کائنات به زوج خوشبخت 

موضوع: عاشقانه چهارشنبه یکم آذر 1385 7:0

تعظیم کائنات به زوج خوشبخت

تازه از اروپا برای دید و بازدید خانواده برگشته بودن. یک زوج جوون و ناز. برازنده همدیگه. دختره 30 سال داشت و پسره حالا دیگه یه مرد 35 ساله شده بود. هنوز شوهرش نیومده بود برای همین وقت خوبی بود که بتونم پای داستان شیرین زندگیش بشینم. می گفت:
8 ساله که ازدواج کردم. وقتی دانشجو بودم آتش عشق می افته به جون شوهرم. اون موقع من توی شرایط بدی بودم چون یک بار شکست عشقی داشتم و اطمینان به هرکسی رو به سادگی نمی پذیرفتم. اصلا از هیچ کسی دیگه خوشم نمی اومد تا اینکه عاشقم شد. گفت با یک نگاه عاشقم نشد. توی یه مهمونی باهم حرف زدیم و بعدش چندبار همدیگه رو دیدیم و توی این چند بازدید کوتاه قلاب دلش گیر کرد(!) و بعدش هم که اون مجبور شد به خاطر ترم جدیدش بره شهرستان. من تهران درس می خوندم و اون شهرستان. خیلی شرایط سختی بود. از یه طرف من بهش اهمیتی نمی دادم و از یه طرف دوستشم داشتم. یعنی نمی خواستم یه بار دیگه خودم رو درگیر کنم.{کمی از قهوه اش رو می خوره و لبخندی می زنه و ادامه میده} اون موقع ها شوهرم خیلی تلاش می کرد که من رو ببینه ولی نمیشد. یا درسامون انقدر سنگین بود که امونمون نمی داد نفس بکشیم و یا فاصله مون خیلی دور بود نمیشد که وسط ترم پاشه بیاد تهران چون وضع مالیش هم خوب نبود. هرچند وضع مالی پدرش خوب بود ولی دیگه دوست نداشت برای رابطه عشقیش به پدرش متکی باشه.{بازم بهم می خنده و میگه} اون وقتا خیلی اذیتش می کردم. اذیت که نه شیطونی می کردم و ناز می کردم تا بلکه بره ولی شوهرم هیچ وقت نرفت و از نظر روحی در کنارم بود.

من بهش گفتم خب چی شد ازدواج کردید و تو راضی شدی. جواب داد: من دو دل بودم و خب می دونی ازدواج برام یه اسم سنگین بود. می ترسیدم و طبیعی هم بود یه بار شکست خورده بودم. نارو خورده بودم. اما اگر بخوام به جز از صداقت شوهرم و مردونگیش که پای عشقش موند علت دیگری رو بگم صبوری و شکسته شدن غرورش بود که هیچ وقت چیزی نگفت. گفت کلا شوهرم آدم ساده پوشیه و هنوزم هست ولی اون موقع ها هم وضع مالی خوبی نداشت. یه روز قرار بود همدیگه رو ببینیم و قبلش قرار بود بیاد دم خونه ما که بریم. من بهترین لباسام رو پوشیده بودم و خیلی شیک شده بودم وقتی اون اومد یه شاخه گل کوچیک تو دستش گرفته بود و کمی هم نگران این بود که بخواد با مادرم رو در رو بشه چون توی این موارد خیلی خجالتی بود. وقتی مادرم دیدش بهم یواشکی گفت که اینه اون جوونی که دوستت داره. این که از پوشیدن یه لباس خوب هم عاجزه چطور می خواد تو رو خوشبخت کنه؟{اینجا چشای دختره پر اشک شد یه دستمال از روی میز برداشت و نگذاشت که اشکاش بچکه}. وقتی مادرم این رو گفت من اشک توی چشام جمع شد و خودم رو گذاشتم جای پسری که جلوی من نشسته و غیرت جوونی داره و شور زندگی و تمام تلاشش رو کرده که به من برسه. همون موقع به مادرم گفتم من همین پسر رو می خوام. همینی که با یه شاخه گل اومده و لباسشم سادس. چون چیزی داره که بقیه ندارن.

ازدواج کردیم و جفتمون درسمو تموم شد. شوهرم خیلی زحمت کشید. شبهایی که من درس می خوندم  و اون تا دم دمای صبح بیدار می موند تا پروژه های کاریش رو تموم کنه. اون یکی از بهترینها بود توی کارش چون ایمان داشت به کارش چون به عشقمون و حریم خونه ایمان داشت. یواش یواش اسمش توی کارش مهم شد و معروف شد و بعدش زندگیمون خوب شد. یعنی بعد 5 سال. گفت الان یه 3 سالی هم هست که خارج از کشوریم و از زندگیم خیلی راضیم. بهش گفتم تو چطور دینت رو ادا کردی به شوهرت وقتی که به خاطر تو انقدر زحمت کشید؟

بازم یه لبخندی زد و توی چشام نگاه کرد و گفت راستش رو بخوای فکر نمی کنم هیچ وقت بتونم محبت و عشقی رو که بهم داده جبران کنم. من خوشبختم و این رو مدیون شوهرم هستم.بهم گفت حالا که بعد 3 سال برگشتم و وضعیت دخترای جوون فامیل رو می بینیم بیش از پیش شوهرم رو دوست دارم. اون یه مرده. بعدش بازم لبخندی زد و گفت جلوش نگی این چیزا رو که کله ام رو می کنه!!! شوهرش بالاخره سر و کله اش پیدا شد. یواشکی طوری که جلب توجه نکنه ماچش کرد و گفت خب  به به آقا ***(سانسور، اسمم رو نميگم تا همه تو كف بمونيد)  جوونور کی بیایم عروسیت برقصیم؟ جفتشون زدن زیر خنده و من هم خندیدم. به راستی که خنده یک زوج خوشبخت در تمام کائنات باعث پایکوبی میشه. زندگیشان پایدار.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

هارموني در عشق 

موضوع: عاشقانه یکشنبه بیست و هشتم آبان 1385 1:0

در اين دنيا نياز به دوست داشتن و ستايش بيش از نياز به نان است.

                                                                                         (( مادر ترزا ))

هارموني در عشق

هارمونی به معنای هماهنگی و یکپارچه شدن در حرکات و موزون هاست و شاید بشه گفت یکی از اصول مسلم زیبایی در طبیعت همین بحث هارمونی در جای جای اونه. چیزی که امروز می خوام راجع بهش بنویسم هارمونی در عشقه و به تجربه شخصی باید بگویم یکی از بهترین و لذت بخش ترین هماهنگی هایی که یک انسان می تونه انجام بده، ایجاد و ادامه عشق و مهر و محبت با انسانی ست که دوستش داره.

طبیعتا ایجاد هماهنگی میان دو نفر که در دو شرایط متفاوت رشد کرده اند و می توانند دارای عقاید مختلف باشند سخته و نیاز به صبر و مدارا داره و صدالبته عشق. اگر صبر و مدارا در کار نباشه و اگر هربار وقتی به نتیجه دلخواه نمی رسیم یکی از طرفین پا پس بکشه، طبیعتا در دراز مدت خستگی و آزردگی روح و روان رو به دنبال خواهد داشت و چه بسا شیرازه ارتباط برای همیشه از هم پاشیده خواهد شد.
علاوه بر موارد گفته شده هنر عشق ورزیدن و نحوه سخن و کلام و گفتار، حرکات دست و چگونگی لمس و انتقال انرژی درون ما به سمت دیگری، حرکت چشمها، نوازش موها، بوسیدن لبها و سایر قسمتهای بدن، همه و همه نیاز به ماه ها و سالها کنار هم بودن داره چرا که انسان موجودی پیچیدس و مدتها طول می کشه تا 2 نفر این هارمونی و هماهنگی رو بوجود بیارن.

طبیعیه که در ابتدا حتی ممکنه کار به سرخوردگی و دعوا و مشاجره هم منتهی بشه اما نحوه مدیریت این هم توسط مرد و زن باز خود هنری دیگرست. خب شاید بگیم اگر انقدر سخته پس عطایش رو به لقایش ببخشیم اما باید بدونیم اگر بتونیم در حتی چند جنبه به این هارمونی و زیبایی و هماهنگی برسیم آنقدر لذتش وصف ناپذیر و زیاده که حتی خود آدم هم شوکه می شه که این لذت دنیایی ست یا ماورایی؟!
هارمونی در عشق صرفا هماهنگی ظاهری موارد گفته شده نیست، بلکه در اعماق رفتار و حرکات کاوش کردن و نیازهای طرف مقابل را با عشق جواب دادن است. یعنی اینجا چیزی به کسی تحمیل نمی شه. کسی به خاطر طرف مخالفش از کاری که دوست نداره، بیزاری نمی کنه یا به زور انجامش نمی ده، بلکه اون کار رو در وهله اول به خاطر وجود یارش انجام میده و بعد از مدتی از اون کار لذت می بره و در اون غرق میشه.


در عشق و معاشقه هارمونی های زیادی وجود داره. در رفتار زن با مرد، کرنش زنانه، حرکات بدن زن، غرور مردانه، تمایل های مردانه، سکس، همخوابگی و رومانس، حرکات چشم و ابرو و صورت همه و همه به یک چیز ختم می شوند. ارسال پیام بدون استفاده از زبان. یعنی اینکه شما با یک نگاه و یا یک حرکت و اشاره، ده ها پیام و احساس رو به طرف مقابلتون، به کسی که از صمیم قلب دوست دارید اهدا می کنید بدون اینکه دیگران حتی کوچک ترین اطلاعی از مضمون این حرکات داشته باشند. چیزیست قراردادی بین شما و او و دیگر هیچ و یکی از وصف ناپذیرترین حس ها هم همین دانستن کدها بین دو نفر است و نه هیچ کس دیگری. انگار قصری ست که در آن مرد، شاه است و بانویش ملکه و اینان بر سرزمین رویایی خود حکومت می کنند.

کتابهای نوین رو که می خونم به زور می خوان این چیزا رو به مردم یاد بدن و هزاران روان شناس و غیره و غیره در طول شبانه روز به دنبال نوشتن کتابهایی از این قبیل هستند که به نوعی هر کدام جنبه ای از این هارمونی ها رو در بر می گیره اما باید به شما در کمال ناباوری بگویم که در ادبیات ایران زمین، در داستانهای ما و در نوشته های کهن ما زیباترین هارمونی های عشقی و جنسی و رومانس به تصویر کشیده شده. اشعار و حکایت و داستانهایی که در اون زن و مرد به معاشقه می پردازند و هر یک خاکسار دیگری میشه در هیچ جای دنیا نمی تونید پیدا کنید. متاسفانه آدم امروزی نمی دونم چرا به این چیزا اعتقاد نداره و پوز خند می زنه یا میگه که در ادبیات ما خیلی غیر واقعی و داستان وار موارد گفته شده اما من به شما می گویم که می تونید از لا به لای بسیاری از این اشعار، راه های عشق بازی و هنر عشق ورزیدن  رو در وهله اول با کلمات بیاموزید و بفهمید چطور یک زن با تمام تقدسش در برابر یک مرد زانو می زند و چطور یک مرد در برابر بانویش سر خم می کند و این نه از برای کاستی از مقامشان که برای نشان دادن فروتنی و احترامشان است هر یک در جایگاه خود. در آخر دوست دارم اشاره کنم که بدونید از بالاترین عبادت ها، بالاترین کارها ایجاد هارمونی مابین قلب شما و قلب دیگریست. اینجاست که خداوند به انسان مباهات می کند و فرشته ها رو برای دیدن این هماهنگی 2 انسان فرا می خوانه . امید به اینکه در زندگیمان این هماهنگی رو تجربه کنیم.

 

 

خدايا: آرامشي عطا فرما تا بپذيرم آنچه را که نميتوانم تغيير دهم. شهامتي تا تغيير دهم آنچه را که ميتوانم و دانشي که تفاوت اين دو را بدانم، و بصيرتي که بپذيرم دوستانم را آنگونه که هستن نه آنگونه که من مي خواهم.

 

قربان همه شما بچه هاي خوب و گل ايران، اهواز و كيانپارس..............

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

گل سرخی برای محبوبم 

موضوع: عاشقانه یکشنبه بیست و ششم شهریور 1385 21:19

 گل سرخي براي محبوبم

 

" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد وبه تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش مي گرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را مي شناخت دختري با يک گل سرخ .از سيزده ماه پيش دلبستگي اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه ي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود: "تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت.". بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمان آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون تو جه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوت مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است

 

تحسين هوش و ذکاوت ميس مي نل زياد سخت نيست ! طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد.

به من بگو که را دوست مي داري ومن به تو خواهم گفت که چه کسي هستي.

 

اينبار بدون هيچ صحبتي ميگم قربان همه شما فرزندان ايران زمين.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

چه کسی شما را دوست می دارد؟ 

موضوع: عاشقانه دوشنبه سیزدهم شهریور 1385 19:13

با سلام خدمت همه دوستان عزيزم

اميدوارم كه حاله همگي تون خوبه خوب باشه. متاسفانه اونقدر مشغله كاري آدمها زياد شده كه حتي فرست يك آپ كردن رو هم پيدا نمي كنيم. امروز اومدم يك نوشته زيبا رو بهتون نشون بدم. چيزي كه عين حقيقت هست و هيچ كسي هم نميتونه اونها رو منع كنه. ديگه بيشتر از اين توضيح نمي دم بهتره كه خودتون يه نگاهي بندازيد:

 

Did you know that those who appear to be very strong in heart, are real weak and most susceptible?  
آيا ميدانستيد آنهايی که از نظر احساسی بسيار قوی به نظر ميرسند در واقع بسيار ضعيف و شکننده هستند؟

Did you know that those who spend their time protecting others are the ones that really need someone to protect them?  
آيا ميدانستيد که آنهايی که زندگيشان را وقف مراقبت از ديگران ميکنند خود به کسی برای مراقبت نياز دارند؟

Did you know that the three most difficult things to say are:  
I love you, Sorry and help me
 

آيا ميدانستيد که  سه جمله ای که بيان آنها از همه جملات سخت تر است  
دوستت دارم  متاسفم و به من کمک کن  
ميباشد.

Did you know that those who dress in red are more confident in themselves?  
آيا ميدانستيد که کسانی که قرمز ميپوشند از اعتماد بيشتری نسبت به خود بر خوردارند؟

Did you know that those who dress in yellow are those that enjoy their beauty?  
آيا ميدانستيد که کسانی که زرد ميپوشند از زيبايی خود لذت ميبرند؟

Did you know that those who dress in black, are those who want to be unnoticed and need your help and understanding?  
و آیا ميدانستيد که کسانی که لباس مشکی به تن ميکنند نمیخواهند مورد توجه قرار گيرند ولی به کمک و درک شما نياز دارند؟

Did you know that when you help someone, the help is returned in two folds?  
آيا ميدانستيد که زمانی که به کسی کمک ميکنيد اثر آن دوبار به سوی شما بر ميگردد؟

Did you know that it's easier to say what you feel in writing than saying it to someone in the face? But did you know that it has more value when you say it to their face?  
و آيا ميدانستيد که نوشتن احساسات بسيار آسانتر از رودرو بيان کردن آنهاست اما ارزش رودرو گفتن بسی بيشتر است؟

Did you know that if you ask for something in faith, your wishes are granted?  
آيا ميدانستيد که اگر چيزی رابا ايمان از خداوند بخواهيد به شما عطا خواهد شد؟

Did you know that you can make your dreams come true, like falling in love, becoming rich, staying healthy, if you ask for it by faith, and if you really knew, you'd be surprised by what you could do.    
آيا ميدانستيد که شما ميتوانيد به روياهايتان جامه عمل بپوشانيد روياهايی مانند عشق ثروت سلامت اگر آنها رابا اعتقاد بخواهيد و اگر واقعا اين موضوع را ميدانستيد از آنچه قادر به انجامش بوديد متعجب ميشديد.  

But don't believe everything I tell you, until you try it for yourself, if you know someone that is in need of something that I mentioned, and you know that you can help, you'll see that it will be returned in two-fold.  
اما به آنچه من به شما ميگويم ايمان نياوريد تا زمانيکه خودتان آنها را امتحان کنيد اگر شما بدانيد که کسی نياز به چيزی دارد که من گفتم و بدانيد که ميتوانيد به او کمک کنيد متوجه خواهيد شد که آن چيز دوباره به سوی شما باز خواهد گشت.

Today, the ball of FRIENDSHIP is in your court, send this to those who truly are your friends (including me if I am one). Also, do not feel bad if no one sends this back to you in the end, you'll find out that you'll get to keep the ball for other people want more ..  
امروز توپ دوستی درزمين شماست آن را برای کسانی که به واقع دوستان شما هستند بفرستيد )مانند من اگر يکی از آنها ميباشم) همچنين ناراحت نشويد اگر کسی آن رابرای شما بازپس نفرستاد شما خواهيد فهميد که بايد اين توپ را برای کسانی که به آن نياز بيشتری دارند نگهداری کنيد...

درسته اين همون كاريه كه بايد انجام بديد. يعني لينك اين نوشته رو كه  http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com

هست رو براي بهترين دوستتون بفرستيد. اگر عين همين لينك رو از اون هم دريافت كرديد، بدونيد كه شما هم بهترين دوست او ميباشيد.

وقتي بچه بودم فقط بلد بودم تا 10 بشمارم. نتيجه همه چيز ميشد 10.از بابا که بستني ميخواستم هميشه  10 تا ميخواستم. مامانو 10 تا دوست داشتم، خلاصه ته دنيا 10 بود و10  تا خيلي قشنگ بود ولي حالا  نميدونم ته دنيا چقدره؟ نهايت دوست داشتن چند تاست؟ انگار خيلي حريص تر شدم10تا بستني هم کفافمو نميده اما ميخوام بگم دوست دارم  ميدوني چقدر؟

به اندازه همون 10 تاي بچگي (با خودت بودم ها. فكر نكني كسي ديگه رو ميگم)

 

خوب اينم از اين، حالا بريم سراغ نظرات شما دوستان عزيز:  اول از همه باز هم از اون دوستاني كه زحمت كشيدند و از وبلاگ اين حقير تعريف كردند، ممنونم و دوم اينكه باز هم يه مزاحم ديگه  پيدا  شده  كه  چند مدتي هست داره خودشو ضايه ميكنه. متوجه منظورم   ميشيد   كه ؟   همون   آقا   يا   خانم   كوچولويي   كه   با   نام   فقط ميخوام ضايه كنم مينويسه. من چندين  بار بهشون  فرست  دادم  كه درست  بشن ولي  متاسفانه اين آدمها (البته اگه بشه گفت آدم) خيلي  بدبخت تر  از  اوني  هستند  كه   بتونند خودشون رو اصلاح كنند و متاسفانه اين آخري ها هم چون دائماً داشت  ضايه  ميشد، شروع  كرده  بود  به نوشتن فحش و ناسزا و به همين خاطر هم من مجبور شدم پستهاي آخري اين كوچولو رو پاك كنم.  و از  اين به بعد هم تا خودش رو اصلاح نكنه و فرهنگ وبگردي رو ياد نگيره، تمام  كامنتهاش رو  پاك مي كنم. شايد اين كاره من اثر بكنه و اين كوچولو يكمي به اشتباه خودش پي ببره.

در آخر هم آرزوي موفقيت براي همه شما ها دارم و اميدوارم روزگار به كامتان باشد.

قربان همه بچه هاي گل اهواز و كيانپارس

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

دوستت میدارم 

موضوع: عاشقانه جمعه بیست و سوم تیر 1385 19:33

این مطلب رو تقدیم میکنم به سمیه عزیزم. کسی که تمام زندگی ام را از او دارم

دوستت میدارم

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ چرا همیشه فراموش می کنم یک قطره از اشکهایم را برایت نگهدارم؟ چرا کسی شعرهای شکسته ام را از روی پیاده رو بر نمیدارد؟ چرا کسی باور نمی کند خورشید صبحگاهان در اتاق من بدنیا می آید و شامگاهان در ایوان من میمیرد؟ تا کی گیسوان بلندت را دانه دانه و حرفهایم را واژه واژه روی پوست شیرینت بنویسم؟ تا کی پنجره را باز بگذارم تا ابرها یکی-یکی بیرون بروند؟ تا کی برای دیدن تو زنده بمانم؟

چقدر هوا خوب است! چقدر لاله ها زیبا شده اند! بارانهای نقره ای بوی تو را میدهند. روز به رنگ نفسهای  توست و شب چون چشم های زیبای تو می باشد. لبهایت را به سلام باز کن مهربان تا زمین هزار سال جوان شود. عشق را به درختان یاد بده و برای گنجشک هایی که در برف مانده اند کمی شعر بپاش...

چرا هیچ اتفاقی نمی افتد؟ چرا کسی آوازهای زخمی مرا نمی بیند؟ چرا کاسه ها همچنان خالی مانده اند؟ چرا هیچ کسی گل سرخی نمی چیند؟

من و تو شبیه هم هستیم. شبیه کسی که عاشقانه دنبال بهشت می گردد. شبیه شاعری که دوستمان می داشت. من و تو تشنه ایم. بیا دوباره خودمان را به خداوند معرفی کنیم... بیا... بیا...

خوب مثل همیشه یه نظر از این مهیار داریم که اینبار با اسم زیبای خودشون نوشتند ولی بنا به درخواست بعضی از دوستان جوابشون رو نمیدم

در آخر هم یه شعر زیبا از دکتر علی شریعتی براتون مینویسم:

واندرین صحرای وحشت زای مرگ    ***    وای بر من وای بر من یار کو؟...!

قربان همه بچه های گل اهوازی

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو