تبليغاتX
اهواز کیانپارس
خانهایمیلآرشیوRss
Search

تبریک به دولت مردمی و رئیس جمهور منتخب مردم!!! 

موضوع: اجتماعی دوشنبه پانزدهم تیر 1388 3:18

تبریک به دولت مردمی و رئیس جمهور منتخب مردم!!!

همه چی تموم شد، به همین راحتی. انگار نه انگار خونی ریخته شد. جانهایی بی جان شد و ملتی تحقیر شد! به انواع القاب چون خار و خاشاک، آشوبگر، منافق، ضد دین و هر چه میخواهد دل تنگشان گفتند و کشتند و زدند و گرفتند و بردند و به چشم خودشان پیروز شدند و حالا تبریک می گوییم این پیروزی را به دولت مردمی!! و خدمتگذار!!! دولت مهر! دولت عَدالت!!!
حالا شب راحت بخوابید و خیالتان راحت باشد که دیگر کسی را جرات فریاد نیست. پیش خود بگویید کافران را کشتید، نه جوانان این سرزمین. آری ندا را کشتید و صد ندای دیگر را نیز، ولی هنوز امید زنده است. آن را چه میکنید!؟ آری امید در دل ما زنده است و ریشه هایش روز به روز در عمق جانمان بیشتر دوانده میشود. ایرانی زنده میماند و مثل همیشه تو میمیری. تویی که نماد ظلمی خواهی مرد. میبینم به جان جانانم، میبینم ذلتت نزدیک است.

قربون همه ایرانیان آزاده.......

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ... 

موضوع: اجتماعی جمعه بیست و نهم خرداد 1388 4:36

مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ...

 

سلام چند روزی است که همان قهرمانان همیشگی , همان دلیران در صحنه , همان ملت همیشه سرافراز حال برای خودکامگانی که مزه ی شیرین قدرت در دهن کثیفشان مزه کرده است تبدیل به آشوبگرانی سر کش شده اند.

آنهایی که تا یک هفته قبل موجب غرور این نظام و حکومت بودند حال به خار و خاشاکی در چشم نظام بدل گردیده اند.
مردمی که فرهنگی چندین هزار ساله را یدک میکشند به بی فرهنگی محکوم میشوند چه اگر اینگونه نبود این همه محدودیت برای چه؟!! مگر این قهرمانان خود دارای علم و بینش انقلابی نیستند که این مزدوران حتی آنها را در بازیهای کوچک از ارتباط با یکدیگر محروم میکنند.

اگر واقعا فردی با این همه اختلاف دارای رای ملت شده است پس این همه بگیر و ببند برای چیست ؟ این همه محدودیت برای چیست؟
به کدام گناه نکرده خون این جوانان پاک میهنی را بر زمین میریزید مگر به همان قیامتی که ادعایش را میکنید اعتقاد ندارید؟
به خدا که دلم خون است از این همه جفا , از این همه بی صفتی !! آخر ناجوانمردان اینها پسران خودتان هستند که با خون دل بزرگشان کرده اید. اینها همان هایی هستند که که پدرانشان به انتظار رشدشان موی سپید کرده اند، سنگدلان با چه انصافی میکشید با کدام مرام نداشته ناموس مردم را بی آبرو میکنید؟ بر سرشان میکوبید؟ وای بر شما، وای بر شما وای بر عاقبتتان وای که درد دلم گفتنی نیست، وای که آه مادرانشان گرفتنیست.
افسوس و صد افسوس و البته چه بی صفتانه ماهیت شیطانیتان بر مردم آشکار گشت ... برادرانم، عزیزانم، شجاعانم، خدا همراهتان و دعای ما پشت سرتان یادتان جاوید و روحتان بر بلندای آسمان ایران زمین ماندگار باد .... به امید روزی که هیچ کس به خاطر آنچه در ذهنش میگذرد محکوم نگردد، منزوی نشود و به بی اعتقادی منصوب نگردد، به امید ایران آزاد، ایران سبز، ایران با عدالت خالی از هر رنگ و لعاب و خشونت و دروغ

قربون همتون برم...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخورها 3 

موضوع: دلتنگی هایم جمعه دهم اسفند 1386 21:52

داستان آشخورها 3

 

يكباره ديگه سلام. ميدونم همتون داريد ميگيد اين پسره سالي يكبار آپ نميكرد، حالا چرا 2 روز يكبار داره آپ ميكنه(حتماً كاسه اي زير نيم كاسه هست). نه هيچ چي نيست، الكي پشت سر پسر مردم صفحه نزاريد، من هيچ چيزم نشده. دلم ميخواد، دوست دارم 2 روز يكبار آپ كنم. اصلاً دوست دارم هر روز هر روز آپ كنم، مگه بده؟ شما ميخونيد و لذتش رو ميبريد!!!(چقدر پر ادعا)(ها ها و زهرمار).

يه اشتب تو قسمت قبليم داشتم و اونم اينه كه ميلاد معاف نشده و اونم دوره كد خورده و الان تو خرمشهره و اينجوري كه اكبر ميگفت يه پيكاب هم زير پاشه... خوب به من چه، منم دژبانم و يه دوچرخه دارم كه باهاش ميرم سر محل خدمتم و برميگردم خونه. تازه دوچرخه ام هم نو هست(زورتون بياد).

 

يادش به خير اولين دعوايي كه تو گروهان شد. من بودم و يكي از بچه هاي خرم آباد به اسم سامان ثليمي كه موقع خوردن اولين شامم تو پادگان انجام شد. اون موقع چون همش از تجديد دوره و بازداشت ميترسيديم، دعوامون فقط هل دادن و چهارتا داد و بيداد بود، بعدشم قرار شد پايان دوره همديگه رو بيرون پادگان تيكه پاره كنيم. يادش به خير آخر دوره تيكه پاره كه نشديم، تازه چقدر هم با هم خداحافظي كرديم. يادش به خير هفته اول كه مهدي جون هممون رو لغو مرخصي كرد. چقدر حالمون گرفته بود. اون روز تا شب كه ميخواستيم بخوابيم واسمون زهر مار شده بود. ولي از هفته هاي بعدي كه بهمون مرخصي ميدادن. از اول هفته تا 4شنبه همه كار ميرديم، 4 شنبه شب تا 5 شنبه صبح هممون آدم ميشديم و خيلي ساكت و حرف گوش كن تا بهمون مرخصي بدن. ياده حاج آقا تايتانيك به خير با اون اشعارش. الان ميدونم شده راننده شخصي يه حاج آقا تو عقيدتي سياسي و داره واسه خودش عشق و حال ميكنه. ياد محسن گوجه به خير با اون چرت و پرتاش، وقتي كه سر به سرش ميزاشتيم رنگش مثل گوجه سرخ ميشد. ميلاد گردن شكسته كه تا يه موقعيت پيدا ميكرد به يه نفر جل ميشد. محسن بهمن هم كه سوژه گروهان بود و تنها چيزي كه ميتونم در موردش بگم همون ماجراي ميدون تيري بود كه از 30 تا فشنگ فقط تونست 4 تا پوكه بگيره. يادش به خير تا خاموشي ميزدن، من توي اون نور كم شروع ميكردم به نوشتن دفترچه خاطراتم. ميدونم هنوز هم اكبر تو كف خوندنش مونده. نگران نباش داااش اكبر، شايد تو پستهاي بعدي چند خطي ازش نوشتم. ياد اون روز به خير كه جناب سروان به حميدرضا(اصفهاني گيج) گير داد تا سيبيل هاش رو با آدامس بكنه. ممد حسنوند كه آخره جنبه بود. مصطفي معروف به گاندي كه سر كلاس سوالهاش همه رو كلافه ميكرد. مهدي تاجوند و اون شيرين كاريهاش.  عجب دوراني داشتيم. همين حالا هم كه دارم اين چيزهارو مينويسم، دلم كلي ميگيره. حاضرم همه چيزم رو بدم تا فقط چند ساعتي رو توي همون دوران برگردم. ديگه قدرت نوشتن رو ندارم. يه حالي شدم. دوست دارم بشينم و فقط به آموزشي ام فكر كنم. به دوستام. به اونهايي كه ديگه نميبينشون. به اون هايي كه توي همه سختي ها باهام بودن و كنار هم همه چيز رو تجربه كرديم.

بهتره اينبار هم سخن رو كوتاه كنم و باقيش رو بزارم واسه پست بعد. از تمام بچه هاي دوران آموزشي هر كسي كه شماره ام رو داره بهم بزنگه هر كي هم نداره كه اين شماره ام هست 09166066314

 

قربون همتون برم اينبار بيشتر بچه هاي هم خدمتي ام..............

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخورها 2 

موضوع: دلتنگی هایم سه شنبه هفتم اسفند 1386 17:43

داستان آشخورها 2

 

_ بيدار شين. بيدار باشه...

_ بابا بزار بخوابيم.

_خواب مال خونه بابا جونتونه، اينجا از اين خبرها نيست.

 

اين اولين صحبت ها در اولين روز آموزشي بود كه توي آسايشگاه رد و بدل شد. من همون كسي بودم كه توپ و تانك هم نميتونستن بيدارم كنن، ولي الان با كوچكترين صدايي از خواب ميپرم. اولين صبحونه كه خورديم(سحري) فكر ميكنم رد پاي مرغ بود. همون چلو مرغ خودمونه با اين تفاوت كه به جاي مرغ فقط استخوان مرغ ميبينيم. در مورد آموزشها چيزي نميگم چون خيلي طولاني ميشه، فقط ميگم با كوچكترين اشتباه از طرف يك نفر، همه گروهان 200 نفري تنبيه ميشد و اونم چه تنبيهات سختي. يا بهمون بشين پاشو ميدادن كه تعدادش از 500 تا رد ميكرد يا ساعتها توي آفتاب خبردار مي يستاديم. بيخيال اينها، بهتره بچه هاي اكيپ رو معرفي كنم. اولين نفر كه هم تختي ام بود اسمش سهيل بود. بهش ميگفتيم سهيل مرده، چون از كوچكترين لحظات استفاده ميكرد تا بخوابه. وقتي هم بيدار ميشد، شلنگي رو كه من از خونه آورده بودم از زير تخت بر ميداشت و ميرفت طرف دستشوئي. نفر دوم علي بود كه معروف بود به علي كثيف. دليلشم اين بود كه آخرت شلخته بازي بود ولي يه خوبي داشت اونم اين بود كه مسئول غذا شده بود و يه جورايي خوش به حال ما. محمد معروف به ممد پلير(Player). اين پسر رو از زماني كه ديدم، تا آخرين ساعات آموزشي در حال حرف زدن بود. يك لحظه آروم و قرار نداشت. ميلاد چاخان كه اينجوري كه ميگفت به اندازه موهاي سرش دوست دختر داشته و داره و خواهد داشت. اكبر هيچكس، كه توي پست قبلي ام هم يه كامنت گذاشته بود. عاشق رپ و رپبازي. محمود هركولس، با 195 قد و 168 وزن، معروف بود به قول گروهان. اين اكيپ هميشه با هم بود. البته بچه هاي ديگه هم بودن كه گاهي اوقات با اين اكيپ ميپريدن. نميتونم اسم همه بچه ها رو بيارم چون اونوقت پستم خيلي طولاني ميشه. سهيل الان تو هنگ مرزي ايلام خدمت ميكنه. علي كه دوره كد خورده بود و الان تو هنگ مرزي آبادان هست. ميلاد و اكبر كه معاف شدن. ممد اول افتاده بود باغملك و الان تو شهر خودش يعني ماهشر، راننده يه سرهنگه و محمود هم فقط ميدونم همون آبادان افتاده. در مورد خودم هم بايد بگم اولش سربازه وزارت اطلاعات بودم، ولي بعد به ميل خودم برگشتم ناجا و تو همون ستاد فرماندهي كل كه معروف بود به فاتب(فرماندهي انتظامي تهران بزرگ) دژبان شدم. از همون هايي كه به سگ پادگان معروف بودن. خدمتم خيلي خوب بود. تايم اداري بودم و ساعات بيكاري رو ميرفتم خونه خاله يا عمه ام. اما واقعاً دوري از خانواده و عزيزانم خيلي اذيتم ميكرد تا بلاخره 2 ماه پيش انتقالي گرفتم واسه اهواز و الان دارم توي شهر خودم خدمت ميكنم. اينجا هم دژبانم و ساعت كاريم هم اداريه، ولي خدمتم به راحتي تهران نيست. يه جورايي درجه دارهاي اينجا خيلي اذيت ميكنن. ديگه پستم داره طولاني ميشه. بهتره بگم :

قربون همتون برم...

 

پا نوشت: اين عكس زير همون تبليغي هست كه واسه رفيقم آماده كردم. بنده خدا سربازه و مثل من تايم اداريه، اينجوري ميخواد از ساعات بيكاريش رو پر بكنه. اينو ميگن آدم كاري.

 

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

داستان آشخور ها 

موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه ششم اسفند 1386 20:22

داستان آشخور ها

 

سلام

سلامی گرم به گرمای شهریورماهی که من خدمتم رو توش شروع کردم. اول از همه ببخشید که این همه طولش دادم تا این پست رو واستون بنویسم. دلیلش خرابی سیستم عصر حجری این بنده بود. اصلاً حوصله نمیکردم درستش کنم و آخرش هم یکی از دوستای همخدمتی اومد برام درستش کرد، البته به جاش قراره توی پست بعدی واسش تبلیغ کنم.

قرار بود واستون در مورد خدمتم بگم. از همون روز اولی که معلوم شد کجا باید آموزشی ام رو انجام بدم و خاطرات خوب و به یاد موندنی اون دوران، تا موقعی که تقسیم شدم و افتادم تهران و بعدش هم ماجرای انتقالی و حالا هم خدمت توی اهواز. البته با عرض شرمندگی اسم یگانی که الان دارم توش خدمت میکنم رو واستون نمیگم به دلالیل بسیار امنیتی!!!(چقدر دارم خودم رو گنده میکنم).

 

بعد از اون همه جون کندن که گزینش سپاه بشم و یه جورای خدمتم راحتتر، بلاخره برگه اعزامم اومد و معلوم شد باید توی نیروی انتظامی خدمت کنم و بشم جز سبز جامگان ناجا. یادش به خیر شب قبل از اعزام به همه ی دوستان و آشنایان اس ام اس دادم و از همشون حلالیت طلبیدم و بعدشم از بیشتر اقوام نزدیک خداحافظی گرفتم و رفتم حوزه که اعزام بشم. هنوز نیم ساعت تو حوزه نبودم که بهمون گفتن برین خونه هاتون و فردا صبح برید به فلان پادگان. دوباره همون اس ام اس ها و همون خداحافظی و فردا صبح رفتیم پادگان. جاتون خالی انقده باهامون توپ رفتار کردن. بهمون میگفتن شما تحصیل کرده هستید و ما بهتون احترام میزاریم و بهتون میگیم؛ آقا!!!

اون روز کلی وقت صرف شد تا بفهمیم کدوم گردان و کدوم گروهان هستیم و فرماندهمون کیه. بعدشم بهمون گفتن حالا برگردید خونه هاتون و شنبه بیاد پادگان. (ای بابا، از همین اولش خدمت ما سوژه شد). دوباره برگشتیم و باز هم همون ماجرای قبل واسه خداحافظی. شنبه باز هم رفتیم پادگان و اینبار تعدادی از بچه ها که یکیشونم خودم بودم، با سر کچل اومده بودیم ولی خیلی ها هنوز مو تو سرشون بود و یه جورایی تو حال هوای خدمت نبودن. از همون اولی که وارد شدیم و از زیر قرآن رد شدیم و دژبانها که معروف بودن به(سگ پادگان) شروع به گشتن کیف هامون کردن، فهمیدیم دیگه موندنی شدیم. همون روز بهمون لباس دادن که من و چند تا از بچه های دیگه که شش نفر میشدیم، چون هیکلمون درشتتر و قد بلند تر بودیم، لباس مناسبی برامون پیدا نشد و مجبور شدیم بریم شهر و از اون جایی که آدرس داده بودن، لباس تهیه کنیم و نزدیکهای غروب که برگشتیم پادگان. و چون شام داده بودن و ما هم بیرون شام خورده بودیم و اون موقع هم ماه رمضان بود و خاموشی رو ساعت 8:30 میزدن، همه ساعت 8 وارد آسایشگاه شدیم. توی همون چند ساعتی که بیدار بودیم، من با چند نفر دوست شدم که در ادامه شدیم یه اکیپ و همیشه با هم میپریدیم و توی این 2 ماه بهترین دوستها واسه هم بودیم.

 

فکر کنم فعلاً کافی باشه. اگه بیشتر ادامه بدم همتون خسته میشید. ادامه ماجرا که از فردا صبح ساعت 4:30 هست رو توی پست بعدی واستون مینویسم.

 

قربون همه شما عزیزانم برم…………….

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

فراموشی بهترین راه حل 

موضوع: دلتنگی هایم چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 17:50

 فراموشی بهترین راه حل

دیروز دوباره اتفاق افتاد. نمی دونم چرا ولی هر وقت سعی میکنم فراموش کنم باید این اتفاق بیافته٬ انگار خدا نمی خواد من از گذشته ام غافل شم و به زندگی خودم برسم٬ انگار نمی خواد زندگی من راحت باشه. خوب قبوله ولی چرا اینجوری!؟ چرا به بدترین شکل ممکنه یادم میآره! یعنی من اینقدر بد بودم که باید تا آخر عمرم با گذشته ام زندگی کنم!؟ گذشته ای که حتی فکر کردن بهش منو آزار میده. بابا اوس کریم بیخیال ما شو اینقدر اذیتمون نکن٬ خودت میبینی این همه مشکل دارم و همیشه در حال دست و پنجه نرم کردن باهاشون هستم٬ چطور دلت میآد؟ هر چند که این همه سختی از من یه آدم  محکم و با قدرت ساخته٬ ولی همین شوک های کوچیک هم کافیه تا منو یه چند روزی ببره توی فکر.

درست همین ساعت ها بود که دوباره صداش رو شنیدم. نمیدونم دلیلش چی بود ولی دلم یهو ریخت٬ بدنم شروع کرد به داغ شدن٬ دستام می لرزیدن ولی اصلاْ به روی خودم نمی آوردم. نمی خواستم فکر کنه من هنوز به یادشم٬ هنوز با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا میره. اونقدر خودم رو عادی نشون دادم که فکر کنه مدتیه از زندگی ام حذف شده٬ دیگه جایی تو دلم نداره٬ ولی واقعاْ این نبود. اون هنوزم برام عزیزه٬ هنوز هم دوسش دارم...!

من از اون دسته آدم هایی هستم که میتونم خاطره یا خاطرات تلخ رو از زندگی به راحتی حذف کنه. خاطراتی که میدونم دیگه توی زندگی تکرار نمیشه یا باید حواسمون باشه که نشه. به نظرم اونهایی موفق هستند و می تونند آینده روشنی رو واسه خودشون بسازند که همین روش رو دنبال می کنند٬ یعنی حذف خاطرات تلخ و خالی گذاشتن جاشون برای خاطرات خوب و شیرینی که ممکنه در آینده پیش بیاد. الان هم دیگه حس و حال دیروز رو ندارم٬ خیلی آروم شدم و احتمالاْ فردا به حالت عادی ام برمی گردم. خدایا٬ خودت مواظبم باش٬ اینجوری پیش بره طلف میشم هاااااااااا. نزار این بنده حقیرت توی پیچ در پیچ زندگی خودش رو ببازه. کمکم کن...

بعد از مدتها دوباره آپ کردم٬ همچین شاخ غول هم نشکستم هااا یه آپ ساده بود ولی همینشم توی این وضعیت درب و داغون من خودش خیلیه. امروز با خبر شدم فیلترینگ جمهوری اسلامی قاتی کرده و بعضی وبلاگها و سایتها رو همینجوری فیلتر شدن. خبرش هم توی اکثر سایتهای بزرگ هست٬ میتونید به سایت www.blogfa.com برید و خبر مربوط به فیلترینگ رو بخونید. از بس منم بدبخت و بدشانسم وبلاگم هم از این قظیه مستثنی نیست. توی بعضی از آی اس پی هایی که پهنای باندشون رو از مخابرات میگیرن وب من هم فیلتر شده. البته اینجوری که گفته میشه مسئولین دارن سعی میکنند این مشکل رو حل کنند. البته ما که چشممون آب نمیخوره.

قربون همتون برم، مخصوصاً برو بچه های گل اهواز و کیانپارس...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

امان از قلب پاره پاره 

موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه دوم بهمن 1385 3:42

امان از قلب پاره پاره

امشب بدحالم گرفتس. هرچند همه چیز داره عالی پیش میره ولی خیلی وقت بود این طوری یه زخم کهنه سرش باز نشده بود. نمی دونم شده براتون یا نه. گاهی از یه حرکتی یه حرفی یه بی توجهی و یا حتی گوشه چشمی انگار که تیشه به ریشه تون بزنن. انقدر که از درد به خودتون بپیچید. انقدر که انگار قلبت می خواد از تو سینه بپره بیرون و بهت میگه دیگه طاقت این یه چیز رو نداره.
همیشه بهت گفتم هر آدمی با هر شخصیتی یه لایه عمیق احساسی داره که چپوندتش اون ته ته های قلبش چون می ترسه که روش کنه.می ترسه باهاش بازی کنن. می ترسه زخم بخوره. طاقتش رو نداره. آخه کار هر کسی نیست. به هیکل و سبیل پر پشتم نیست. همه دارن. وقتی دو نفر به حدی می رسن که تا پشت این لایه نازک می آن باید خیلی حواسشون باشه یه وقت پاره اش نکنن. یه وقت بهش زخم نزنن. خواسته و ناخواسته. بر حق و نا حق. فرقی نمی کنه چون اثرش می مونه. چرک میشه و عشق رو کینه می کنه.
احساس می کنم تمام بدنم درد می کنه از این درد کهنه لعنتی. تنها
تو تونستی خودت رو برسونی به لایه کشیده شده روی قلبم. پس سعی نکن خراشش بندازی. چه فرقی می کنه خواسته باشه یا ناخواسته. چینی شکسته دل رو نمیشه پیوندش زد. دلم می خواست امشب از خیلی چیزا برات می گفتم اما نگذاشتی. زخمت رو زدی و مارو تا خود صبح بیدار نگه داشتی. دلم می خواست امشب ثانیه هاش رو از همین راه دور بازم باهم تقسیم می کردیم ولی جاش بی خوابی شبونه و هجمه این اتاق سرد لعنتی رو سرم هوار شد.می دونم که هیچ وقت نمی خوای این طوری بشه اما یادت بمونه این قلب لامصب تیکه تیکه س. زیادی تکونش بدی از هم وا میشه مثل قدیمای تاریک و تلخ. بگذار مزه شیرینی توی دهانم بمونه. یه عمره که تلخی رو مزه کردم. یه عمره.دیگه بسمه.بگذار دیگه به سیاهی فکر نکنم. از سیاهی خسته ام. دلم نور می خواد و روشنایی. مواظبم باش

محرم هم شروع شد. دوباره محرم شد و کیانپارس هم مکانی برای قرارهای دختر پسر ها و شماره تلفن و ... نمیدونم چرا جوونای این دوره زمونه دیگه حرمتی برای امام حسین قائل نیستند. من کاری به قسمتهای دیگه ندارم و بحثم در مورد بیشتر هیئت های کیانپارس هست. پا میشی میری هیئت تا برای امام حسین سوگواری کنی، ولی چیزهایی رو که میبینی نفرتت رو از دنیا بیشتر میکنه. دختر ها یه سمت ایستادند و پسر ها سمت دیگه. هر 5 دقیقه یک بار یه دختر با یه پسر آشنا میشه و میره توی خیابونهای خلوت و ... از اون ور یکی دیگه میاد به اون یکی شماره میده و خلاصه از این جور مسخره بازیها که همیشه میشه ولی توی این زمان و این مکان نباید بشه. شاکی میشیم و میگیم اینجا چیه دیگه بابا؟ مارو آوردید پارتی؟ میگند خوب بیا بریم یه مسجد. اونجا بهتره. پا میشیم میریم مسجد... واویلاااااا. اینا دیگه چه گوش درازهایی هستند.همه لخت شدند بکوب بکوب راه انداختند. انقد خودشون رو میزنند تا به ملکوت اعلا برسند. آخه کجای قرآن نوشته خودت رو بگیر مثل خر بزن تا بری بهشت؟؟ بابا به خدا قرآن تاکید کرده نباید به بدن خودتون آسیب برسونید. چیه مثل این افغانی ها افتادید به جون خودتون؟ به گمونتون هر چی بیشتر بکوبید مقامتون توی بهشت بالاتره؟ من که به خودم گفتم اینبار بیخیال هر چی هیئته. میشینم تو خونه و کار خودم رو میکنم. مگه توی خونه نمیشه به مولا فکر کرد؟ مگه اینجا نمیشه اشک ریخت و سوگواری کرد؟ هر چی باشه بهتر از اینه که بریم و این سوهان های روح رو ببینیم.

خوب دوستان ممنون از اینکه به وبلاگ این حقیر سر میزنید. قبلاً عادت داشتم تک تک به کامنت ها جواب بدم و کلی وقت آزاد واسه این کارها داشتیم. ولی الان دیگه مشغله زده تو مایه های ترافیک شهری و کلی بند و بسات. میثم جون مرسی که این زحمت رو واسه من و البته بیشتر اهوازی ها کشیدی و در مورد خطوط پی سی ام مسائلی رو مطرح کردی. اگه تونستی و خبری در این باره گیر آوردی خوشحال میشم برام ارسال کنی. ایمیلم رو که توی وبلاگ گذاشتم. بهتره دیگه پستم رو طولانی نکنم چون حتماً خسته کننده میشه. پس اینبار متفاوت با همیشه قربون جای پای آقا امام حسین. قربون قطره قطره خون خودش و یارانش که توی کربلا ریخته شد و قربون همه اونایی که محرم واسه اقام سیدالشهدا اشک واقعی میریزند.

لحظات را طي كرديم تا به خوشبختي رسيديم، اما وقتي رسيديم فهميديم خوشبختي همان لحظات بود. ما ادما هيچوقت به زندگي علاقه نداشتيم... اگر علاقه داشتيم موقعي كه بدنيا اومديم گريه نميكرديم.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

اینه رسم انسانیت؟ 

موضوع: دلتنگی هایم شنبه دوم دی 1385 0:35

اينه رسم انسانيت؟

 

يه شب باروني و تاريك، بيان بريزند تو خونت. اموالت رو غارت كنند و خودت رو هم به طرز فجيهي بكشند. جوري كه حتي با دل و جرات ترين انسان ها هم با ديدن جسدت اشك در چشمانشان حلقه بزند. تو كه پاك و ساده بودي، تو كه مهربان بودي. تويي كه هيچكسي ازت خاطره بد به يادگار نداره. چرا اين بلا بايد به سر تو بياد. يعني راسته كه خدا هر كسي رو دوست داشته باشه خيلي زود پيش خودش برش مي گردونه؟ پس چرا تو رو اينشكلي برد؟ به خدا آدم ديگه توي خونه خودش هم آرامش نداره.به همين راحتي ميان در خونت و تا در رو باز ميكني بهت حمله ميكنند. اموالت رو ميبرند و خودت رو هم ...

اين همون امنيتي هست كه ازش حرف ميزنند؟ كجاي دنيا به اين ميگن امنيت؟ آخه نامردا چند تا ضربه.

يكي، دوتا، پنج تا... سيزده تا!!! چطور دلتون ميومد شاهد جون دادن يه آدم به اين شكل باشيد؟ خدا از سر تقصيراتتون نگذره.

 

دوستان گلم واقعاً منو ببخشيد، اصلاً حوصله نوشتن رو ندارم. اونقدر داغونم كه نمي تونم كلمات رو درست و حسابي با هم جفت و جور كنم. چند شب پيش عموم به قتل رسيد، اونم به يه روش وحشيانه. ساعت 1 شب سه تا دزد نامرد وارد خونش شدند و عموم رو كه تنها بود به ضرب چاقو كشتند و وسايل خونش رو بردند. البته اين ميتونه يه چيزي شبيه معجزه باشه كه درست 2 ساعت بعد از قتل پليس به ماشين مجرمين مشكوك ميشه و تعقيبشون ميكنه و بعد از يه تعقيب و گريز طولاني موفق ميشه 2 نفرشون رو دستگير كنه و بعد از بازپرسي، هر دو نفر به دزدي و قتل اعتراف مي كنند. يك نفرشون هنوز فراريه ولي خدا خودش ميدونه بايد با هر كسي چكار كنه. خون يه بيگناه الكي روي زمين نميمونه.

واقعاً شرمنده كه نميتونم بهتون سر بزنم. آخه اصلاً حوصله ندارم. دلم خيلي گرفته. برام دعا كنيد. دعا كنيد بعد از اين همه سختي كه داره به من وارد ميشه بلاخره يه دوره خوبي هم بهم برسه.

 

 

كاش مي توانستيم از آفتاب ياد بگيريم

كه بي دريغ باشيم

در دردها و شادي هايمان

حتي با نان خشكمان

و كاردهايمان را جز براي قسمت كردن بيرون نياوريم.

                                                    احمد شاملو

 

قربون همتون برم

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

اندر احوالات من به خاک و خون کشیده شده!!! 

موضوع: دلتنگی هایم جمعه هفدهم آذر 1385 2:39

اندر احوالات من به خاک و خون کشیده شده!!!

من فکر می کنم یه طورایی به درجه شهادت نائل شدم بنابراین بهشت رو زدم به نام اونم طبقه پنجمش رو. حکایت من هم مثل حکایت عده ای دیگه می تونه خیلی پیچیده و بغرنج ولی کاریش نمیشه کرد. نمیگم تو بازی دل یا حتی بهتر بگیم قمار عشق گول خوردم ولی می تونم بگم چیزی نبود که بخوام کنترلش کنم. حاصلش علاوه بر شادی هایی که داشت اما دوران غم و زجرم بود.

این درد و زجری که میگم برام جالب بود چون یه چیزیه که با تک تک سلولها حسش می کردم و شاید هنوزم این حس باشه. اینکه حس کنی قلبت داره از جا کنده میشه و یا دوری داره خفه ات می کنه، جگرت رو انگار دارن آتش می زنن ممکنه هرکسی تجربه کرده باشه با عمق کمتر و یا بیشتر. اونایی که احساسی ترن زجر بیشتری می کشن تا کسانی که زودتر می تونن فراموشش کنن و به روال عادی زندگی برگردن.بدترین حسی که مثل یه پتک توی سرم هوار میشه  احساس پشیمونی و ندامتی می تونه باشه که به قیمت گذشتن روزهای زندگیم بوده. اما اگر قرار باشه انصاف داشته باشم می تونم بگم چیزهایی هم توی این مدت تقریبا طولانی از حس ناب عاشقی بدست اومده.

حس دوست داشتن قشنگه و اینکه تو قلبت برای کسی بتپه و اون هم قلبش برای تو. داستان من هم مهم نیست که چیه و چرا و چگونه، مهم اینه که خودم از داخلش چی یاد گرفتم. وقتی بساط عشق ورزیدن میاد، عقل جایی نداره. من نمی دونم چرا این رو کمتر کسی متوجه میشه که توی عشق حلاجی نمیشه کرد. حساب دو دو تا چهار تا نیست. وقتی قراره 2 نفر عاشق هم باشن قاعدتا باید از خیلی چیزا بگذرن. این میون یا هر دو طرف بی تجربه هستن یا اینکه یه نفر کارش می لنگه. به هر حال یکنواخت شدن 2 تا آدم زیر یه سقف با هزاران احساسات مختلف چیز ساده ای نیست. پس لطفا محاسبات جبر و انتگرال رو وارد این مقوله نکنید!

دوران سختی رو گذروندم. عین یه پالایش فکری و روحی و حتی جسمی. اما در امتحان خودم پیروز شدم. من خوشحالم که نسبت به زن، حس اولیه شهوت ندارم. نه ادایش رو در میارم و نه شعار می دم. من بدنم رو تا این لحظه پاک نگاه داشته ام و هرگز تن به هرزگی نداده ام. در عمل چیزی بیشتر از اونی بودم که فکرش رو میکردم و خوشحالم. اهمیت هم نمی دم که دیگران که در شهوت بی مرز هستن چی میگن یا چه فکری می کنن. هرکسی روال خودش رو داره. چرا سعی داریم همه چیز رو به زور به همدیگه بقبولونیم. هرکسی خودش رو بهتر از دیگران می شناسه اگر که رو راست باشه.

پس لرزه های شکست عشقی رو هنوز باید تحمل کنم و بچشم. و امیدوارم دیگه خودم رو درگیر نکنم. اگر بگم هر روز دروغ گفتم، بلکه هر ثانیه رو چوب خط انداختم و این اصل عشقه. دوری و زجر کشیدن و گلایه کردن. حالا باید برگردم به زندگی عادی هرچند از دیدگاه خودم پوچ و تهی و بدون آرامش باشه. از دست دادن کسی که فکر می کنی می تونه در جایگه یک مونس باشه واقعا سخته. حس اینکه قبول کنه روزی دست اون در دست دیگریست و نگاه چشمانش در نگاه دیگری، حس غریبیه اما باید بپذیری که اگر خواسته اوست پس همون باید بشه.

در میون دوستای زیادی که دارم به اندازه انگشتان یک دستم هم ندیدم که آدمای آزاده ای باشن. هرکسی در هر عنوانی و مقامی که باشه خیلی راحت دست به خنجره که بزنه. حتی برای کوچکترین چیزها. نیشخند زدن، ناحقی حرف زدن، و خیلی چیزای دیگه که اصلا ممکنه بهش فکر نکنن و فقط ازش انتقاد کنن. من هم پس انتقاد نمی کنم و میگم هرکه هر طوری هست خوش باشه. امیدارم هرکسی هم تنها نیست و با یارش زندگی رو گذران می کنه، معنای فداکاری و گذشت رو از یاد نبره و به شریک زندگیش هم یاد بده.

 

چه خوب و چه بد، چه تلخ و چه شيرين

مي گذرند، . . . زمان در گذر است و آنچه

كه مي ماند، يادها و خاطراتي است،

گفته ها و آثاري است . . .

اي كاش يادگارهايمان زيبا و شيرين باشد.

 

 

قربون همتون برم. هم ايرانيهاش و هم خارجي هاش. هم اهوازي و هم غير اهوازي. هم كيانپارسي و هم غير كيانپارسي و هم .............. اااااااااه اينجوري كه نفله ميشم.. اصلاً بيخيال همون هميشگي بهتره:

قربون همه بچه هاي گل ايران، اهواز و كيانپارس...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

عشقی که فسرد 

موضوع: دلتنگی هایم چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 5:20

عشقی که فسرد

سردم است. اینجا پشت میز نشسته ام و می لرزم. سینه ام از دود سیگار خس خس می کند. شانه هایم انقدر که هق هق گریه کرده ام درد گرفته اند.احساس بی پناهی می کنم. مثل همان حس بچه گی. تاریک و سرد. منزوی و آواره. با نگاهی پر حسرت. خودم رو توی آینه نگاه می کنم. لاغر شده ام. از خودم متنفر شدم. شدم یک نمونه  4 سال پیش. بازم باید بلند شوم ولی این بار مطمئن نیستم بتوانم.
خسته ام. خسته. رنج سالها تنهایی و یک آرزوی بر باد رفته، همه چیزی ست که برام مانده. یک احساس گم شدن در شب بی ستاره غربت اینجا. جمعه شب که سنگینیش روی دلم آوار می شود. آخر خدایا به کدامین جرم هیچگاه شاد نیستم. پس سهم من چیست از این دنیای تو. دستانم حس تمنا دارند. پس کی دستان من حس نوازششان را ارضا خواهند کرد.
چشمانم، چشمان حسرت است و دلم سرشار از پژمردگی. دویدم. سالها دویدم و نرسیدم. زندگی رمانی نبود که بخواهم فصل به فصلش را خود بنویسم. گاهی برایم فصلهایش را با بی رحمی نوشتند. دیگر نایی ندارم. توانی نیست که بخواهم ادامه راه را بروم. دوست داشتم یک بار، فقط یک بار در آغوش تو آرام می خوابیدم تا حس شیرین آرامش را تجربه کنم. آرامشی که نوای خوشش صدای 2 قلب است که به هم پیوند خورده اند. همیشه دلهره و حس دوری، حس از دست دادن و ترس تنهایی گلویم را گرفت. انگار که چیزی از درون من را خراش میدهد؛ آتش می زند و خاکسترم را ذره ذره بر باد.

دوست داشتم می رفتیم زیر نور ماه. تاب بازی می کردیم و می خندیدیم. خنده های تو که زیباترین است. دوست داشتم زیر نور ماه معاشقه می کردیم بی دغدغه. شیطنک های جوانی. بی هیچ فلسفه. بی هیچ حس تعلق به مکان و زمان. بعد از بوی تن تو مست می شدم و به خواب می رفتم. به خوابی ابدی. پرواز به آنجا که اثری از عذاب و حسرت نیست. می رفتم بهشت. آن وقت یه فرشته خلق می کردم مثل تو و بعد مقابلش سجده می کردم.
به تو نرسیدم و از تو دور افتادم. کمری شکست و قلبی فسرد. دوری، آخرش مرا از پای درآورد. نحیفم کرد. تار به تار شدم. من از حسرت هر شب سر به دیوار کوبیده ام. حسرت دیدار تو. پاهایم مجال راه رفتن ندارند. چسبیده اند به زمین و به من می خندند. می گویند به کدامین امید می خواهی بروی. شبها سر به آسمان بی ستاره ام دارم. هر ستاره ای را معشوقی ست و سهم من زمین سرد شنزار است.
قلب من شکسته. برای خودم. برای تو. برای تویی که صدایت تا ابد در گوشم هست. برای حرفهایت. برای بچگی کردنهایت. مثل من. دلم برای هر دومان گریست. راستی دیشب حالم را می پرسیدی. به مهربانی شما. خونابه می خورم. زخم چرکین عشقم را بر دل تیمار میکنم. پاهای شکسته در راه عشق را می بندم. دستان سوخته از آتش عشق را مرحم می گذارم. اما نمی دانم چینی شکسته دل را چگونه پیوند بزنم. راستی می توانی دل مرا پیوند بزنی بانو؟ دل من را هر بار می شکنند. تکه تکه اش می کنند. زیر پا لهش می کنند.

                                                           ***

از تمام دوستان عزيزم كه به وبلاگم سر ميزنند و برام نظر ميزارند ممنونم و از همشون طلب بخشش دارم. ببخشيد كه چند مدت نوشته هام اينجوري شدند. ببخشيد كه اين همه غمگين مينويسم. ولي آدمها هم بعضي اوقات براشون اتفاقات بدي ميافته. البته ميدونم شما با خوندن نوشته هاي من چه فكري ميكنيد ولي بايد بگم همتون در اشتباهيد. فعلاً خيلي فشار روي من هست و اصلاً قدرت نوشتن در مورد مسائل ديگه رو ندارم. ولي اگه خدا بخواد شايد دوباره به روند عادي خودم برگردم.

قربون همگيتون برم...

موفق باشيد.

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

تمنای داشتن تو به قیمت بهار جوانیم 

موضوع: دلتنگی هایم جمعه نوزدهم آبان 1385 1:8

تمنای داشتن تو به قیمت بهار جوانیم

اينم يه درد دل ديگه، حرفهايي كه نميتونم بهت بگم و مجبورم فقط توي وبلاگم بنويسمشون. شايد يه روزي اومدي و خونديشون. شايد با خوندنشون اشك از چشمهاي تو سرازير بشه.

گدای محبت که باشی، زودتر ضربه خواهی خورد و رسم روزگار چیزی جز این نیست. خرافه نیست. آیین چرخ فلک است. بنای دنیاست. هر کجا که باشی و هرکسی که باشی اگر گدای محبت باشی می روی دنبال عشق. عشق که می گویم نه آن عشقی که در کوچه و بازار و خیابان و روزمرگی پیدا می شود. نه آن عشقی که امروز از حریم آتشش طرفت در امان نیست و فردای روزگار به سردی مطلق می گراید. آن عشقی را می گویم که گدای محبتش به دنبال اوست. اگر گدای محبت باشی این آتش هیچ وقت خاموش نمی شود و عمق احساست هر روز بیش از پیش.

 اولش این طوری نیست. اولش بهت سلام می کنه. حتی جواب سلامش رو هم نمی دی. اما پافشاری می کنه. یه خورده که می گذره میگی باشه اینم مثل بقیه. کی به کیه. تو که در دلت رو بستی. اینم مثل بقیه یه مدتی میاد و میره. پس بی خیال. می شینی پای حرفاش. باهاش چت می کنی. باهاش بیشتر آشنا میشی و بعدش می فهمی که
در درونش چیزی هست که کمتر در کس دیگه ای دیدی.

علاقه ات بیشتر میشه ولی باز بی خیالی. میگی اینم گذریه. تا اینکه تو شرایط سخت روحی بهت کمک می کنه. در حد توانش زیر پر و بالت رو میگیره و اون وقته که دل لامصب امونت رو می بره. تا میای خودت رو جمع و جور کنی عاشقش میشی. دل رو می زنی به دریا. میگی چرا بایست احساسم رو بکشم. میگی خودش هم که همین رو میگه. پس دلت خوش میشه که باید بری دنبالش. باید بری تا بهش برسی. تا مال خودت بشه. تا به آرزوت برسی. تا حس عشق ورزیدنت رو که سالهاست باهاته خالی کنی و در عوضش هزاران حس زیبای دیگه بگیری.
نمی تونی لمسش کنی. نمی تونی ببوسیش. نمی تونی دستش رو توی دستت بگیری فقط می تونی صداش رو از کیلومترها اون ور تر بشنوی و باهاش ساعت ها چت کنی. بعد یه مدتی می فهمی که کار از کارت گذشته. یه روز
تابستون می بینیش و با یه نگاه کارت رو می سازه. با یه خنده دلت رو گرفتار می کنه. انگار که دوست داری بگی هیچ جای دیگه نرو. پیشم باش واسه همیشه. شبهای طولانی رو باهاش تا صبح حرف می زنی از پشت تلفن. دلتنگی و آغاز آوارگی.

حالا دو سال گذشته و حساس تر شدی. همش از دستت فرار می کنه. هرچی بهش میگی دوستش داری حتی یه بارم این حس رو تجربه نمی کنی که بهت بگه دوستت داره. اون چیزی که حس کنی قلب اونم گره خورده. انگار یه جای کار می لنگه دلت می خواد بری پیشش. باهاش باشی شاید اوضاع عوض بشه. جون می کنی، گرما و سرما رو تحمل می کنی، بی خوابی ها رو، دوریش رو، اما انگار خدا نمی خواد که بشه. همش گره می ندازه تو کارت و تو هی چت می کنی و حرف می زنی. چت می کنی. چت می کنی و چت.دلخوشیت میشه عکسي که برات فرستاده. نگاه می کنی و همین طوری
اشکه که از چشمات سرازیر میشه. می ری جلو آینه یکی محکم می زنی تو صورتت تا شاید کمی به خودت بیای، ولی میدونی که عاشق شدی. هرچی بیشتر میگذره علاقه ات بیشتر میشه. نه به خاطر ذات عشق، به خاطر اینکه بیشتر می شناسیش و می فهمی که آدم با انصافیه.

روزها و شبها می گذرن انگار که توی زندونی. چوب خط می ندازی تا تموم بشه. تا شاید بازم ببینیش. تا کابوسهای شبونت خفه ات نکنه. تا بخوای باور کنی که می تونی بقیه عمرت را با اون باشی. چشمات خشکیده بس که گریه کردی. نیرو و توانت رفته. انگار که قراره ذبحت کنن. انگار یه چیزی بهت میگه امسال می میری. پژمرده میشی. میشی یه آدم زار و نحیف. مثل قدیما. مثل یه نوزاد که تازه پا گرفته و راه میره و قراره جفت پاهاش بشکنه. خودت رو دلداری می دی و فکرای خوب می کنی.

نمی دونی بگی که چقدر دوستش داری یا نه، مبادا که ناراحتش کنی آخه طاقت ناراحتی و غصه اش رو نداری. دلت نمیاد که بهش بگی که هر شب با چشمای خیس به خواب رفتی. دلت نمیاد بگی که توی تموم اون چتها و تماس ها حسرت خیلی چیزا رو تو دلت خفه کردی و هیچ وقت بهش نگفتی. دلت نمیاد که بگی جگرت پاره پاره شده تا ببينيش. تا باهات حرف بزنه. دوست داری که بهش خوش بگذره. نامردیه. نامردیه ناراحتش کنی. روزها تند تند می گذرن تا موقع حرف زدنش می رسه. اونی که هیچ وقت حرف نمی زده و همش میگفته سر فرصت. اما وقتی حرف میزنه کمرت می شکنه. سنگینی حسهای این مدت لهت می کنه. جلوی گریه ات رو می گیری و روت رو بر می گردونی مبادا که بخواد خیسی چشمهات رو ببینه. تو می فهمی چیزی رو که حتی فکرش رو نمی کردی.
بنای عشق گذاشتن روی خرابه های محبت دیگری کار درستی نیست. اون وقت یه شب انقدر هق هق گریه می کنی که نفست بالا نمی آد.

نشستن گوشه اتاق و گریه کردن. دنیا بی رنگ تر از گذشته اما باید خودت رو جمع و جور کنی. حالا دیگه می دونی نمیشه بهش گفت که چندبار شد وقتی باهاش حرف می زدي  غذا رو به زور قورت می دادی چونکه بغضی توی گلوت گیر کرده بود. حالا دیگه می دونی نمی تونی بهش بگی که اگر هزاربار گفتی دوستش داری، از ته دلت گفتی و یه بار نشنیدی که عاشقانه صدات کنه. حالا می دونی نمیشه بهش گفت گریه هرشب یعنی چی. دلت نمی خواد با این حرفا ناراحتش کنی. نمی تونی بهش بگی چه حسیه وقتی که انگار با یه چاقو جگرت رو خراش می دن و انقدر حالت خراب میشه که نمی تونی حتی یک قدم راه بری. خیلی حرفا رو باید بخوری و هیچی نگی. خونابه خوردن و ساکت بودن.

دوستات به این بچه بازی ها می خندن. دوستات ترکت می کنن. دوستات خیلی حرفا می زنن اما تو می دونی که دردت چيه. دردت عاشقی نیست. دردت از بی وفایی نیست. دردت از
گدایی محبته. وقتی توی چت می بینیش دیگه نمی دونی آیا بهش بگی "عزیزم" یا نه. نمی دونی باید بهش بگی که دوستش داری یا نباید گفت. آیا اجازه داری آرزو داشته باشی یه بار دیگه خنده اش رو ببینی یا دستش رو توی دستت بگیری یا اینکه اون موقع نگاهش برای دلدار دیگریست. تو موندی و انزوای چهاردیواری اتاق و یک آیینه که هر روز می تونی سفید شدن موهات رو ببینی.دلخوشیت میشه عکسش. تمام چتهایی که کردین. خاطره هاش و هر چیزی که نشونی از بوی تنش رو داره.

یه روز صبح پا میشی،میری جلوی آینه و خودت رو می بینی. رنجور شدی، لاغر و نحیف، شکسته و خموده، حالا مدتهاست که گذشته. روحت مرده. قلبت مرده. دیگه نمی تپه. هيچ وقت نمی تپه... هر كسي ازت ميپرسه حالت چطوره مجبوري بهش دروغ بگي. مجبوري خودت رو خوب نشون بدي. هر وقت از بيرون ميام دفترچه خاطراتم رو باز می کنم و در آخرین برگش می نویسم
این منم دلقک خنده به لب روزگار اما دلی نحیف دارم...

بي مقدمه ميگم اگه يه روز، ديگه وبلاگم آپ نشد، منتظرم نباشيد. چون ديگر مني وجود نخواهد داشت. آنروز است كه ديگر من نابود شده ام...

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

شبهای انتظار 

موضوع: دلتنگی هایم سه شنبه شانزدهم آبان 1385 3:35

شبهای انتظار

سر 2 میز متفاوت می شینیم و غذا می خوریم. شب که میشه روی 2 تخت مجزا می خوابیم و قبل از خواب رویای هم رو می بینیم. تنها می ریم دنبال کارامون. تنها بر می گردیم. تنها درس می خونیم. هیچ وقت 2 تایی کاری رو نکردیم. حالا شبها دیگه داره عذاب آور می شه. هر ثانیه اش مثل پتک می خوره توی سرم. چه فایده داره وقتی که برای تو و برای رسیدن به تو می دوم و تلاش می کنم ولی نیستی که اینا رو ببینی. تو که نیستی تا گریه های هر شب من رو ببینی.

از هم دوریم. فرسنگها. این تن بی جان فرسوده نیاز به گرما و حرارت داره. اشکهایت رو نمی بینم. همون موقع که اشکهای زلالت، آروم می ریزه روی گونه هات و سرازیر میشه. همون موقع که به فین فین میوفتی و من کلی از این حالتت هم خنده ام می گیره و
هم تموم غصه های دنیا میاد رو دلم می شینه که چرا دل تو غم داره. پس مگه من مردم که نتونم غم تو رو کم کنم. که شادت کنم که کمکت کنم به آرزوهات برسی. همون آرزوهایی که توی اون قلب مهربونت جا دادی.

هیچ وقت ندیدی لبام رو وقتی که قبل خواب ناخودآگاه وقتی به یادت می افتم و زمزمه می کنم"
دوستت دارم". هیچ وقت ندیدی نگاه من رو که اگر توی چشمت بیفته بازم سرم رو می ندازم پایین و یه نیشخند کوچولو می زنم و میگم تو چشم تو نگاه کردن کار من نیست. من، خودم غریبم دیگه طاقت غربت چشمهای تو رو ندارم. هیچ وقت نشد که موهات رو شونه بزنم. هیچ وقت.

دلم تنگ شده. دلم تنگ شده که یه بار دیگه بشه بغلت کرد. بوییدت. یه بار دیگه با تو به آرامش رسید. به سکون رسید. دلم می خواست یه بار دیگه می شد که دستای کوچولوت رو گرفت و بی دغدغه از اینکه ممکنه ناراحت بشی، تک تک انگشتات رو بوسید. ای کاش می شد که حرکت لبات رو توی ذهنم حک کنم وقتی که بهم می گفتی"دوستم داری".
ای کاش می شد رفت بالای کوه و زیر نور ماه باهات عشق بازی کرد. ای کاش می شد رفت تو دل طبیعت و لخت شد و دوید. همون موقع می شد که داد بزنیم و بگیم که ما آزادیم.

دلم می خواست می فهمیدی چقدر دوستت داشتم، دارم، خواهم داشت. اصلا چه فرقی میکنه. دوست داشتن که زمان نداره. عشق که دوره نداره. ای کاش بودی تا دیگه واسه هیچ کس توضیح نمی دادم. تا دیگه نمی نوشتم. نیازی نبود. هرچی می خواستم توی دلت حک می کردم. فقط تو. تو که محرم منی. مونسی. می بینی همه اش رو گفتم دلم می خواست چون هیچ وقت نرسیدم.

وقتی که عاشق می شی اون وقته که باید بری دنبال عشقت یا دنبال غرورت.
من کدوم رو رفتم؟ خودت بگو. وقتی که تارهای تنیده شده در شب دورم رو گرفته بود می بایست به تو نیز راه ایمان آوردن می آموختم. ایمان به عشق. ایمان به وفاداری و صبوری. نمی دونم چقدر موفق بودم اما از وقتم، جوانیم، انرژیم و عشقم و هر چیز ارزشمند دیگری که داشتم گذاشتم تا تو ایمان بیاوری به خود. به خود گمشده ات. به زندگی. به هدفهات.

یادته روزی که گفتی نمی خوای داخل حلقه محرمان باشی. گفتی که پذیرفتنی نیست. گفتي رفتني هستي. خودت هم شاید نفهمیدی چرا موندی.
اون روز دل من شکست. مثل خیلی روزای دیگه. مثل خیلی وقتای دیگه که می شکنه. مثل شبهای سرد زمستون که بدنم سرد می شه و احساس مرگ می کنم. هیچ وقت نشد که توی چشمات بخونم که می خوای. همیشه رفتی و منم کشوندی. حالا دیگه جونی نمونده که بخوام بهت برسم. سریع رفتی. می دونم خیلی چیزا می خواستی و نشد. اما یادت نیومد که داستانها بازتاب واقعیت های ما هستند. بانو، هرچه در چنته داشتیم رو کردیم اما چرخ روزگار جدایی انداخت. این جدایی لعنتی که از هر زهری بدتره. دلم می خواست پیشم بودی بلکه یه بارم که شده توی کل زندگیم آروم می شدم. اگر بهم می گفتن 1 روز از زندگیم مونده و می تونم یه آرزو کنم می گفتم من رو بیارن پیش تو. اون وقت به خورشید بگن که زود بیرون نیاد. یه شب طولانی بشه تا من با تو و با نفست زندگی کنم. بعدش آروم سرم رو بگذارم کنار پاهات، چشام رو ببندم و بگم خداحافظ بانو. شاید وقتی دیگر...

                                                                  ***

امشب دلم خيلي گرفته، دارم از غصه داغون ميشم. خسته ام، به خدا خسته ام. دارم نابود ميشم. من از همون زمان كودكي انسان مقاومي بودم، هيچگاه مشكلات كمر من رو خم نكرد و ميدانم كه باز هم نميتواند اين كار را بامن بكند. ولي من هم انسانم و حدي دارم. اين همه مشكل، اين همه سختي براي چيست!؟ شايد بگيد امتحان خداست و بايد پسش بدم، ولي مگه من كي هستم؟؟ ايوب كه نيستم تا بعد از مرگ عزيزانم هم بتوانم صبر كنم. تنها دلخوشي من اين وبلاگ هست و شما دوستان عزيزم كه ميايد و برام كامنت ميديد. آبجي ساراي گلم.. داداش ميثم عزيزم كه خيلي دوسش دارم.. آبجي ناتانائيل مهربون كه مثل خواهر بزرگتر برام ميمونه و همه اون عزيزاني كه اگه بخوام اسمشون رو بيارم ممكنه جايي براي صحبتهاي ديگه ام نباشه. جواب كامنتهاي زيباتون رو مينويسم و اميدوارم كه اگه اسمي رو جا انداختم من رو بخشيده باشيد.

پاسخ به نظرات زيباي شما عزيزان:

مرضيه خانم گل، من بد دهنم؟ دلت مياد اين حرف رو بزني؟ مگه من به جز نوشتن حقيقت چيز ديگه اي هم ميگم؟ داداش ميثم خبرنگار، من كه نه به كسي توهين كردم و چيز زشتي نوشتم. يعني شما ميگيد به جاي نوشتن يه كلمه كه ممكنه زشت باشه (......سانسور) بنويسم؟ مريم خانم عزيز بهتره شما بگيد در مورد چه چيزي بنويسم. آبجي ناتانائيل گلم، من بخاطر همينم كه شده ديگه بد دهني نميكنم(خوبه؟) در ضمن من بيشتر اوقات به وبلاگت سر ميزنم.

قربون همتون برم   

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

کجایی غریبه ی من؟ 

موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه یکم آبان 1385 3:53

 

کجایی غریبه ی من؟

زیر بالـهای غم آتشم بزن وخاکسترشدنم را تماشا کن. اما خاکسترم را هرجا که می روی همراه خودت ببر. تو مرواريد درون صدفي هستي كه من سالها درهمان دريا شناگر ماهري شدم. تا بتوانم تو را بيابم.
تو گنج پنهاني بودي در يكي از غارهاي همان كوهها كه من كوهنوردي ماهر شدم، تا بتوانم صعـود كنم و تو را كشف كنم .چشمهاي شفاف تو اين آرزوهاي من هستند؛ ببين چه راحت ميتوانم خودم را در آنها ببينم...
آواری هستم كه در هر كاخ و كوخي چشمم فقط به ديدن تو روشن ميشود. كاخي كه ستونش تو هستي. كوخي كه ديوار هايش از عشق تو ساخته شده اند.
من در جاده اي قدم گذاشتم كه اول و انتهايش تو هستي. طرف راست جاده دريايي است كه امواجش از طوفان خشم تو به وجود مي آيد و سمت چپ جاده كوههايي قرار گرفته اند كه غـرور تو را در بر گرفته اند. تمام صخره هايش ازمهر، وفا و صميميت تو به وجود آمده اند...
دلم مسافر غريبي بود و در شهر عشق نااميدانه قدم بر مي داشت تا برود و گم شود...
دوري از همديگرخيلي سخت است. چه كنم كه سرنوشت اينو می خواد اي كاش ازهمون اول اينقدر صميمی نمي شديم كه جدایي اينقدر برامون سخت باشه . هميشه به يادت هستم. هميشه بيادت هستم اي عزيزتر از جانم. اين را بدانكه هميشه در قلب من جاي داري.
بغـز گريه تو چشام حرفهاي درد رو لبام چه جوری باید بگم من بی تو دنیا رو نمی خوام.
زده آتيش به وجودم ، غم دوری تو. من پیش مرگ تو بودم جز محبت من چه کردم؟
كه شدي دشمن جونم
تارو پودم رو سوزوندی آتيشيم زدی. تورفتی ای غریبه...!!
تنها بي تو مجنونم و رسوا هستم. تو بیا ای نازنینم که به توخو کرده، نفسهام............!!!!

 

پاسخ به كامنت روشنك خانم:

 

دوست عزيزي در چند پست قبل من يه نظر جديد دادند كه گفتم بهتره جوابشون رو اينجا بدم.

خوب عزيزم فكر كنم شما از همون نوع دختر ها هستيد كه فكر ميكنند اعتماد به نفس خيلي بالايي دارند و به قول خودشون اصلاً پسرها رو تحويل نميگيرند و از اينجور مسائل. قبلاً يه نظر داده بودي كه سطح فكري پايين شما رو نشون ميداد و من هم جوابتون رو دادم. اگر هم اينبار ازتون دعوت كردم يه نگاهي به اين نوشته من بكنيد فقط به اين خاطر بود كه ميخواستم ببينم تفرات و سطح فكريتون عوض شده يا نه؟

در جواب اين نظر شما هم بايد بگم:

۱- عزيزم شما احتمالاً متن من رو با عينك آفتابي مخصوص اين جور دخترها خونديد. يعني اون چيزهايي رو كه بايدمتوجه ميشديد رو متوجه نشديد.

۲- خوب شما كه انتظار نداريد من همچين چيزي رو توي چند خط كوتاه تموم كنم؟ در ضمن اگه فكر ميكني تكراري هست پس دنبال دليلش هم برو. چون متاسفانه اين عقايد خراب فمينيستي داره بدجور توي كله شماها ميچرخه و باعث شده اشخاصي مثل شماها بوجود بياد. در ضمن هنوز ياد نگرفتي به نوشته هاي كسي توهين نكني؟؟ اين دختر هاي اهواز كي ميخوان يه كمي با جنبه بشن؟؟

۳- من واسه روراست بودنم احتياجي به نوشتن فحش ندارم و اين چيزي هم كه نوشتم حقيقتي بيش نيست. همون جور كه چند بار هم جلوي پاي خودم قرار گرفت و تجربه من باعث شد مثل خيلي ها توي چاه نيوفتم.

۴- در مورد متنم هم چيزي نداري بگي چون دختري كه به قول خودش هيچ پسري رو تحويل نميگيره از اين چيزها هم سر در نمياره. اگر شما جوجه فمينيست ها ميدونيد منطق چيه پس من ديگه چيزي نگم. شما بريد براي حقوق از دست رفته تون تلاش كنيد. من خيلي بيشتر از شما دختر خونه نشين توي اجتماع بودم و از دور و برم خيلي بيشتر اطلاع دارم. شما هم بهتره به جاي اين عقايد كهنه و پيش پا افتادتون يه كمي اخمات رو باز كني تا حداقل چند تا پسر تحويلت بگيرند. هر چي باشه سنت داره ميره بالا و ممكنه تو هم مثل بيشتر امثال خودت مجبور شي از همون روشي كه گفتم استفاده بكني هااا

در آخر هم ميگم فكر نكن اگه اسم وبلاگم كيانپارسه خودم هم پلاسم توي كيانپارس. عزيزم اين كيانپارس الان شده محلي براي خودنمايي دختر ها كه يه وقت ترشيده نشن و زود ازدواج كنند. البته منظورم با شما نبود هااا . شما دختر سنگيني هستي و اصلاً هم محل پسرها نميزاري

نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

آسمون خاکستری دلم 

موضوع: دلتنگی هایم یکشنبه بیست و سوم مهر 1385 1:45

آسمون خاکستری دلم

زندگی ام بی تو سوت و کوره. یه روز که از گل یاس نازنینم بی خبر باشم انگار که کوه غصه می شینه توی جونم. چه برسه به اين همه مدت. هوا سرد شده؛ آسمون خاکستری مثل حال و هوای دلم. دوست داشتم در کنار هم بودیم تا زیر همین آسمون خاکستری و تو دل ابرهای تیره قدم می زدیم و از عشق می گفتیم، از گرمای حرارت دستها و از بوسه بر لبهای حریرت کنار آب، آبی که مثل خودت پاک و زلاله، آبي كه از دل كوه مياد بيرون، كوهي بزرگ و استوار كه ساعاتي پناهگاهمون بود، پناهگاهي كه مدتي درش در آغوش هم بوديم، تو توي بغل من بودي و من صورتت رو نوازش مي كردم. سالها بود که تار می تنیدم و امسال تارها را پاره کردم. از خود گسستم تا وصل شوم به تو. تا وصل شوم به عشق. تا غرق شوم در دریای محبت.
 دلم تنگه. دلم حرفات رو می خواد. چشمای مهربونت رو می خواد. دلم آرامش می خواد.
همون آرامشی که یه عمر به دنبالش بوده ام و در هیچ کس و هیچ چیز ندیدم الی تو. فقط تو هستی که با حرفات من رو آروم می کنی. فقط تو هستی که با مهربونیت و خنده هات، با خوشحالی و قصه هات زندگی رو واسم معنا می کنی. یه معنای جدید. یه حجمی که توش همش عشقه و دیگه هیچ.
ببین اینجا کنار پنجره نشسته ام. نه صندلی راحتی هست که بتوان بر روی نشست و از گذشته و آینده گفت و نه قهوه ای که باهم بخوریم و عاشقانه گپ بزنیم. شمع هایم همگی آب شده اند مثل روزهای عمرم بی تو. نمی دانم کی درخت تلخ صبر، میوه شیرین می دهد اما می دانم خسته از هر سفر و هیاهو هستم. خسته از این پای آبله حاصل یه عمر آوارگی و بی خانمانی. دوست دارم تو در کنارم باشی تا با آتش عشق تو گرم شوم.
راستی کبوترهای عشق هم دیگه لب پنجره نمیان مبادا که اشکهای من رو روی گونه هام ببینن. گاهی احساس می کنم چقدر از هم دوریم.
خيلي دوريم. دوست داشتم کبوترها رو توی بغلم می گرفتم و می گفتم خوش به حالتون که پر پرواز دارید. هرجا که بخواید می تونید برید اما من آدمی هستم، در قفس قانونها گیر کرده ام. اینجا برایم عشق را حبس کرده اند. اینجا دلدادگی جرم است. اینجا عاشق شدن احمقیت است. اینجا دل بستن به زن نشانه خامیست. اینجا فرهاد و شیرینهایش فقط در کتابهاست.

اين روزا سنگين سرت   طول و درازه سفرت   هواي ما رو نداري    شلوغ شده دورو برت

برات شدم مثل همه   يه سايه ي مجسمه    از جون دنيا چي ميخواي   كجاي دنيا مبهمه
هر چي ميگم مال مني   ساز مخالف ميزني

حلقه ي بي نگين شدي   با اونا همنشين شدي   ما رو ديگه ميخواي چيكار    تو خوبا بهترين شدي

ما رو نگاه نميكني   شهرو خراب نميكني   ديگه واسه خاطر من    كوير و خواب نميكني

 

پاسخ نظرات دوستان گلم رو در ادامه مطلب نوشتم. حتماْ مطالعه کنید. 


ادامه مطلب
نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |

لينك باكس پنگوين 

با ثبت وبلاگ خود در اين لينك باكس كاربران خود را تا 1000% افزايش دهيد.

About
وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.

توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ:
http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile
I'm in Yahoo...
Google Searcher
Search in all the world & web with Google Search

Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati

انجمن‌هاي وب‌زيست - لينك باكس تمام اتوماتيك وب‌زيست - فروشگاه - سیستم چت و گفتگو