اهواز کیانپارس
|
|
تبریک به دولت مردمی و رئیس جمهور منتخب مردم!!! موضوع: اجتماعی دوشنبه پانزدهم تیر 1388 3:18 تبریک به دولت مردمی و رئیس جمهور منتخب مردم!!!
همه چی تموم شد، به همین راحتی. انگار نه انگار خونی ریخته شد. جانهایی بی جان شد و ملتی تحقیر شد! به انواع القاب چون خار و خاشاک، آشوبگر، منافق، ضد دین و هر چه میخواهد دل تنگشان گفتند و کشتند و زدند و گرفتند و بردند و به چشم خودشان پیروز شدند و حالا تبریک می گوییم این پیروزی را به دولت مردمی!! و خدمتگذار!!! دولت مهر! دولت عَدالت!!! قربون همه ایرانیان آزاده....... نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |
مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ... موضوع: اجتماعی جمعه بیست و نهم خرداد 1388 4:36 مرگ بر دیکتاور... ودیگر هیچ...
سلام چند روزی است که همان قهرمانان همیشگی , همان دلیران در صحنه , همان ملت همیشه سرافراز حال برای خودکامگانی که مزه ی شیرین قدرت در دهن کثیفشان مزه کرده است تبدیل به آشوبگرانی سر کش شده اند. آنهایی که تا یک هفته قبل موجب غرور این نظام و حکومت بودند حال به خار و خاشاکی در چشم نظام بدل گردیده اند. اگر واقعا فردی با این همه اختلاف دارای رای ملت شده است پس این همه بگیر و ببند برای چیست ؟ این همه محدودیت برای چیست؟ قربون همتون برم... نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |
داستان آشخورها 3 موضوع: دلتنگی هایم جمعه دهم اسفند 1386 21:52 يكباره ديگه سلام. ميدونم همتون داريد ميگيد اين پسره سالي يكبار آپ نميكرد، حالا چرا 2 روز يكبار داره آپ ميكنه(حتماً كاسه اي زير نيم كاسه هست). نه هيچ چي نيست، الكي پشت سر پسر مردم صفحه نزاريد، من هيچ چيزم نشده. دلم ميخواد، دوست دارم 2 روز يكبار آپ كنم. اصلاً دوست دارم هر روز هر روز آپ كنم، مگه بده؟ شما ميخونيد و لذتش رو ميبريد!!!(چقدر پر ادعا)(ها ها و زهرمار). يه اشتب تو قسمت قبليم داشتم و اونم اينه كه ميلاد معاف نشده و اونم دوره كد خورده و الان تو خرمشهره و اينجوري كه اكبر ميگفت يه پيكاب هم زير پاشه... خوب به من چه، منم دژبانم و يه دوچرخه دارم كه باهاش ميرم سر محل خدمتم و برميگردم خونه. تازه دوچرخه ام هم نو هست(زورتون بياد). يادش به خير اولين دعوايي كه تو گروهان شد. من بودم و يكي از بچه هاي خرم آباد به اسم سامان ثليمي كه موقع خوردن اولين شامم تو پادگان انجام شد. اون موقع چون همش از تجديد دوره و بازداشت ميترسيديم، دعوامون فقط هل دادن و چهارتا داد و بيداد بود، بعدشم قرار شد پايان دوره همديگه رو بيرون پادگان تيكه پاره كنيم. يادش به خير آخر دوره تيكه پاره كه نشديم، تازه چقدر هم با هم خداحافظي كرديم. يادش به خير هفته اول كه مهدي جون هممون رو لغو مرخصي كرد. چقدر حالمون گرفته بود. اون روز تا شب كه ميخواستيم بخوابيم واسمون زهر مار شده بود. ولي از هفته هاي بعدي كه بهمون مرخصي ميدادن. از اول هفته تا 4شنبه همه كار ميرديم، 4 شنبه شب تا 5 شنبه صبح هممون آدم ميشديم و خيلي ساكت و حرف گوش كن تا بهمون مرخصي بدن. ياده حاج آقا تايتانيك به خير با اون اشعارش. الان ميدونم شده راننده شخصي يه حاج آقا تو عقيدتي سياسي و داره واسه خودش عشق و حال ميكنه. ياد محسن گوجه به خير با اون چرت و پرتاش، وقتي كه سر به سرش ميزاشتيم رنگش مثل گوجه سرخ ميشد. ميلاد گردن شكسته كه تا يه موقعيت پيدا ميكرد به يه نفر جل ميشد. محسن بهمن هم كه سوژه گروهان بود و تنها چيزي كه ميتونم در موردش بگم همون ماجراي ميدون تيري بود كه از 30 تا فشنگ فقط تونست 4 تا پوكه بگيره. يادش به خير تا خاموشي ميزدن، من توي اون نور كم شروع ميكردم به نوشتن دفترچه خاطراتم. ميدونم هنوز هم اكبر تو كف خوندنش مونده. نگران نباش داااش اكبر، شايد تو پستهاي بعدي چند خطي ازش نوشتم. ياد اون روز به خير كه جناب سروان به حميدرضا(اصفهاني گيج) گير داد تا سيبيل هاش رو با آدامس بكنه. ممد حسنوند كه آخره جنبه بود. مصطفي معروف به گاندي كه سر كلاس سوالهاش همه رو كلافه ميكرد. مهدي تاجوند و اون شيرين كاريهاش. عجب دوراني داشتيم. همين حالا هم كه دارم اين چيزهارو مينويسم، دلم كلي ميگيره. حاضرم همه چيزم رو بدم تا فقط چند ساعتي رو توي همون دوران برگردم. ديگه قدرت نوشتن رو ندارم. يه حالي شدم. دوست دارم بشينم و فقط به آموزشي ام فكر كنم. به دوستام. به اونهايي كه ديگه نميبينشون. به اون هايي كه توي همه سختي ها باهام بودن و كنار هم همه چيز رو تجربه كرديم. بهتره اينبار هم سخن رو كوتاه كنم و باقيش رو بزارم واسه پست بعد. از تمام بچه هاي دوران آموزشي هر كسي كه شماره ام رو داره بهم بزنگه هر كي هم نداره كه اين شماره ام هست 09166066314 قربون همتون برم اينبار بيشتر بچه هاي هم خدمتي ام..............
نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |
داستان آشخورها 2 موضوع: دلتنگی هایم سه شنبه هفتم اسفند 1386 17:43 _ بيدار شين. بيدار باشه... _ بابا بزار بخوابيم. _خواب مال خونه بابا جونتونه، اينجا از اين خبرها نيست. اين اولين صحبت ها در اولين روز آموزشي بود كه توي آسايشگاه رد و بدل شد. من همون كسي بودم كه توپ و تانك هم نميتونستن بيدارم كنن، ولي الان با كوچكترين صدايي از خواب ميپرم. اولين صبحونه كه خورديم(سحري) فكر ميكنم رد پاي مرغ بود. همون چلو مرغ خودمونه با اين تفاوت كه به جاي مرغ فقط استخوان مرغ ميبينيم. در مورد آموزشها چيزي نميگم چون خيلي طولاني ميشه، فقط ميگم با كوچكترين اشتباه از طرف يك نفر، همه گروهان 200 نفري تنبيه ميشد و اونم چه تنبيهات سختي. يا بهمون بشين پاشو ميدادن كه تعدادش از 500 تا رد ميكرد يا ساعتها توي آفتاب خبردار مي يستاديم. بيخيال اينها، بهتره بچه هاي اكيپ رو معرفي كنم. اولين نفر كه هم تختي ام بود اسمش سهيل بود. بهش ميگفتيم سهيل مرده، چون از كوچكترين لحظات استفاده ميكرد تا بخوابه. وقتي هم بيدار ميشد، شلنگي رو كه من از خونه آورده بودم از زير تخت بر ميداشت و ميرفت طرف دستشوئي. نفر دوم علي بود كه معروف بود به علي كثيف. دليلشم اين بود كه آخرت شلخته بازي بود ولي يه خوبي داشت اونم اين بود كه مسئول غذا شده بود و يه جورايي خوش به حال ما. محمد معروف به ممد پلير(Player). اين پسر رو از زماني كه ديدم، تا آخرين ساعات آموزشي در حال حرف زدن بود. يك لحظه آروم و قرار نداشت. ميلاد چاخان كه اينجوري كه ميگفت به اندازه موهاي سرش دوست دختر داشته و داره و خواهد داشت. اكبر هيچكس، كه توي پست قبلي ام هم يه كامنت گذاشته بود. عاشق رپ و رپبازي. محمود هركولس، با 195 قد و 168 وزن، معروف بود به قول گروهان. اين اكيپ هميشه با هم بود. البته بچه هاي ديگه هم بودن كه گاهي اوقات با اين اكيپ ميپريدن. نميتونم اسم همه بچه ها رو بيارم چون اونوقت پستم خيلي طولاني ميشه. سهيل الان تو هنگ مرزي ايلام خدمت ميكنه. علي كه دوره كد خورده بود و الان تو هنگ مرزي آبادان هست. ميلاد و اكبر كه معاف شدن. ممد اول افتاده بود باغملك و الان تو شهر خودش يعني ماهشر، راننده يه سرهنگه و محمود هم فقط ميدونم همون آبادان افتاده. در مورد خودم هم بايد بگم اولش سربازه وزارت اطلاعات بودم، ولي بعد به ميل خودم برگشتم ناجا و تو همون ستاد فرماندهي كل كه معروف بود به فاتب(فرماندهي انتظامي تهران بزرگ) دژبان شدم. از همون هايي كه به سگ پادگان معروف بودن. خدمتم خيلي خوب بود. تايم اداري بودم و ساعات بيكاري رو ميرفتم خونه خاله يا عمه ام. اما واقعاً دوري از خانواده و عزيزانم خيلي اذيتم ميكرد تا بلاخره 2 ماه پيش انتقالي گرفتم واسه اهواز و الان دارم توي شهر خودم خدمت ميكنم. اينجا هم دژبانم و ساعت كاريم هم اداريه، ولي خدمتم به راحتي تهران نيست. يه جورايي درجه دارهاي اينجا خيلي اذيت ميكنن. ديگه پستم داره طولاني ميشه. بهتره بگم : قربون همتون برم... پا نوشت: اين عكس زير همون تبليغي هست كه واسه رفيقم آماده كردم. بنده خدا سربازه و مثل من تايم اداريه، اينجوري ميخواد از ساعات بيكاريش رو پر بكنه. اينو ميگن آدم كاري.
نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |
داستان آشخور ها موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه ششم اسفند 1386 20:22 سلام سلامی گرم به گرمای شهریورماهی که من خدمتم رو توش شروع کردم. اول از همه ببخشید که این همه طولش دادم تا این پست رو واستون بنویسم. دلیلش خرابی سیستم عصر حجری این بنده بود. اصلاً حوصله نمیکردم درستش کنم و آخرش هم یکی از دوستای همخدمتی اومد برام درستش کرد، البته به جاش قراره توی پست بعدی واسش تبلیغ کنم. قرار بود واستون در مورد خدمتم بگم. از همون روز اولی که معلوم شد کجا باید آموزشی ام رو انجام بدم و خاطرات خوب و به یاد موندنی اون دوران، تا موقعی که تقسیم شدم و افتادم تهران و بعدش هم ماجرای انتقالی و حالا هم خدمت توی اهواز. البته با عرض شرمندگی اسم یگانی که الان دارم توش خدمت میکنم رو واستون نمیگم به دلالیل بسیار امنیتی!!!(چقدر دارم خودم رو گنده میکنم). بعد از اون همه جون کندن که گزینش سپاه بشم و یه جورای خدمتم راحتتر، بلاخره برگه اعزامم اومد و معلوم شد باید توی نیروی انتظامی خدمت کنم و بشم جز سبز جامگان ناجا. یادش به خیر شب قبل از اعزام به همه ی دوستان و آشنایان اس ام اس دادم و از همشون حلالیت طلبیدم و بعدشم از بیشتر اقوام نزدیک خداحافظی گرفتم و رفتم حوزه که اعزام بشم. هنوز نیم ساعت تو حوزه نبودم که بهمون گفتن برین خونه هاتون و فردا صبح برید به فلان پادگان. دوباره همون اس ام اس ها و همون خداحافظی و فردا صبح رفتیم پادگان. جاتون خالی انقده باهامون توپ رفتار کردن. بهمون میگفتن شما تحصیل کرده هستید و ما بهتون احترام میزاریم و بهتون میگیم؛ آقا!!! اون روز کلی وقت صرف شد تا بفهمیم کدوم گردان و کدوم گروهان هستیم و فرماندهمون کیه. بعدشم بهمون گفتن حالا برگردید خونه هاتون و شنبه بیاد پادگان. (ای بابا، از همین اولش خدمت ما سوژه شد). دوباره برگشتیم و باز هم همون ماجرای قبل واسه خداحافظی. شنبه باز هم رفتیم پادگان و اینبار تعدادی از بچه ها که یکیشونم خودم بودم، با سر کچل اومده بودیم ولی خیلی ها هنوز مو تو سرشون بود و یه جورایی تو حال هوای خدمت نبودن. از همون اولی که وارد شدیم و از زیر قرآن رد شدیم و دژبانها که معروف بودن به(سگ پادگان) شروع به گشتن کیف هامون کردن، فهمیدیم دیگه موندنی شدیم. همون روز بهمون لباس دادن که من و چند تا از بچه های دیگه که شش نفر میشدیم، چون هیکلمون درشتتر و قد بلند تر بودیم، لباس مناسبی برامون پیدا نشد و مجبور شدیم بریم شهر و از اون جایی که آدرس داده بودن، لباس تهیه کنیم و نزدیکهای غروب که برگشتیم پادگان. و چون شام داده بودن و ما هم بیرون شام خورده بودیم و اون موقع هم ماه رمضان بود و خاموشی رو ساعت 8:30 میزدن، همه ساعت 8 وارد آسایشگاه شدیم. توی همون چند ساعتی که بیدار بودیم، من با چند نفر دوست شدم که در ادامه شدیم یه اکیپ و همیشه با هم میپریدیم و توی این 2 ماه بهترین دوستها واسه هم بودیم. فکر کنم فعلاً کافی باشه. اگه بیشتر ادامه بدم همتون خسته میشید. ادامه ماجرا که از فردا صبح ساعت 4:30 هست رو توی پست بعدی واستون مینویسم. قربون همه شما عزیزانم برم……………. نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |
فراموشی بهترین راه حل موضوع: دلتنگی هایم چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386 17:50 فراموشی بهترین راه حل
دیروز دوباره اتفاق افتاد. نمی دونم چرا ولی هر وقت سعی میکنم فراموش کنم باید این اتفاق بیافته٬ انگار خدا نمی خواد من از گذشته ام غافل شم و به زندگی خودم برسم٬ انگار نمی خواد زندگی من راحت باشه. خوب قبوله ولی چرا اینجوری!؟ چرا به بدترین شکل ممکنه یادم میآره! یعنی من اینقدر بد بودم که باید تا آخر عمرم با گذشته ام زندگی کنم!؟ گذشته ای که حتی فکر کردن بهش منو آزار میده. بابا اوس کریم بیخیال ما شو اینقدر اذیتمون نکن٬ خودت میبینی این همه مشکل دارم و همیشه در حال دست و پنجه نرم کردن باهاشون هستم٬ چطور دلت میآد؟ هر چند که این همه سختی از من یه آدم محکم و با قدرت ساخته٬ ولی همین شوک های کوچیک هم کافیه تا منو یه چند روزی ببره توی فکر. درست همین ساعت ها بود که دوباره صداش رو شنیدم. نمیدونم دلیلش چی بود ولی دلم یهو ریخت٬ بدنم شروع کرد به داغ شدن٬ دستام می لرزیدن ولی اصلاْ به روی خودم نمی آوردم. نمی خواستم فکر کنه من هنوز به یادشم٬ هنوز با شنیدن صداش ضربان قلبم بالا میره. اونقدر خودم رو عادی نشون دادم که فکر کنه مدتیه از زندگی ام حذف شده٬ دیگه جایی تو دلم نداره٬ ولی واقعاْ این نبود. اون هنوزم برام عزیزه٬ هنوز هم دوسش دارم...! من از اون دسته آدم هایی هستم که میتونم خاطره یا خاطرات تلخ رو از زندگی به راحتی حذف کنه. خاطراتی که میدونم دیگه توی زندگی تکرار نمیشه یا باید حواسمون باشه که نشه. به نظرم اونهایی موفق هستند و می تونند آینده روشنی رو واسه خودشون بسازند که همین روش رو دنبال می کنند٬ یعنی حذف خاطرات تلخ و خالی گذاشتن جاشون برای خاطرات خوب و شیرینی که ممکنه در آینده پیش بیاد. الان هم دیگه حس و حال دیروز رو ندارم٬ خیلی آروم شدم و احتمالاْ فردا به حالت عادی ام برمی گردم. خدایا٬ خودت مواظبم باش٬ اینجوری پیش بره طلف میشم هاااااااااا. نزار این بنده حقیرت توی پیچ در پیچ زندگی خودش رو ببازه. کمکم کن... بعد از مدتها دوباره آپ کردم٬ همچین شاخ غول هم نشکستم هااا یه آپ ساده بود ولی همینشم توی این وضعیت درب و داغون من خودش خیلیه. امروز با خبر شدم فیلترینگ جمهوری اسلامی قاتی کرده و بعضی وبلاگها و سایتها رو همینجوری فیلتر شدن. خبرش هم توی اکثر سایتهای بزرگ هست٬ میتونید به سایت www.blogfa.com برید و خبر مربوط به فیلترینگ رو بخونید. از بس منم بدبخت و بدشانسم وبلاگم هم از این قظیه مستثنی نیست. توی بعضی از آی اس پی هایی که پهنای باندشون رو از مخابرات میگیرن وب من هم فیلتر شده. البته اینجوری که گفته میشه مسئولین دارن سعی میکنند این مشکل رو حل کنند. البته ما که چشممون آب نمیخوره. قربون همتون برم، مخصوصاً برو بچه های گل اهواز و کیانپارس... نوشته شده توسط تنها در تاریکی | لینک ثابت |
امان از قلب پاره پاره موضوع: دلتنگی هایم دوشنبه دوم بهمن 1385 3:42 |
About
![]() وقتی دلم از چیزی میگری، وقتی دلتنگ چیزی یا کسی میشم، وقتی تحمل یه چیزی برام سخت میشه،،، تنها یه راه برام میمونه. بیام و خودم رو توی وبلاگم خالی کنم.
توضیحاتی در مورد نویسنده وبلاگ: http://ahwaz-kiyanpars.blogfa.com/profile Google Searcher
|
Copyright 2006 - Designer: Penguin Network >Hessam Sedaghati