زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن
موضوع: اجتماعی
پنجشنبه دوازدهم دی 1387 23:6
زنانگي؛ واژه نايافته در قاموس زندگي مدرن
پيش گفتار: راستش اول می خواستم در انتهای مطلب یک پی نوشت بگذارم اما چون تجربه ثابت کرده که در متنهای این چنینی که دید انتقادی داره، اکثریت می خوان دفاع کنن و بدون اینکه تا انتهای مطلب رو بخونن میرن کامنت بگذارن برای همین ترجیح دادم همین ابتدای کار چند تا مساله رو عنوان کنم تا بعد بریم سراغ اصل مطلب.
خطاب من در این نوشته دخترهای جوون ایرانی هستند. دخترهایی که رفتارشان، طرز فکرشان، عقایدشان رو در وبلاگها خوندم و یا بسیاریشون از دوستان من بوده اند و در کافی شاپها و پیک نیک باهم به بحث و مکالمه پرداخته ایم. در اعماق تفکراتشون نفوذ کرده ام تا بدونم آنچه که فکر می کنم و آنالیز می کنم درسته یا نه. طبیعتا این دخترها، همگی از رفاه نسبی برخوردار بوده اند. همگی در خانواده هایی بوده اند که آزادی مناسب و کافی رو بهشون داده بودن و مانند خیلی از زنان و دختران شهرهای کوچک و روستاها زیر یوغ مردسالاری و انگ ضعیفه زدن نبوده اند.
اینان دخترهای پدران و مادرهایی بوده اند که در یک زندگی خوب رشد کرده اند. بهشان توجه شده و تا حد بسیار زیادی عقده ها و مشکلات سایر همجنس های خودشون رو نداشته اند. بحث من امروز، حاصل تجربه ایست که این 5 سال اخیر با دخترها داشته ام و از طرفی حرفهای جنس مخالفشان رو هم شنیده ام. در این متن منظور از "تو" همین دخترها هستند و نه شخصی واحد. پس خوب بخوانید.
یادم میاد بچه که بودم، پدر و مادرم همیشه به من می گفتند که کارهای شخصیم رو باید خودم انجام بدم. جفتشون بهم می گفتن که باید بتونم از پس خودم بربیام و حتی اگر کاری رو هم دوست ندارم یاد بگیرم چون روزی به درد خودم می خوره و به هرحال توی زندگی مجردی آینده خیلی می تونه بهم کمک کنه. من یاد گرفتم چطوری مسواک بزنم، بند کفشام رو ببندم، دستشویی برم، چطوری حتی توی کودکی بتونم 2 تا تخم مرغ برای خودم نیمرو کنم و یا صبحانه ای برای خودم تهیه کنم. بزرگتر که شدم از کارهایی هم که بدم میومد و اصلا دوست نداشتم و شاید اکثریت غریب به اتفاق مردها هم دوست نداشته باشن رو یاد گرفتم. مثل اتو زدن که حوصله ام رو سر می بره و یا علاقه آنچنانی بهشون ندارم. یا ظرف شستن، جارو زدن و لباس شستن و این آخری ها آشپزی. هرچند که الان دیدی مثل قبل ندارم و خوشحالم این چیزا رو حداقل در حد خودم بلدم چون می تونم از پس کارام بربیام.
بهش می گم تو اگه دختری ولی در وله اول یه انسانی.مثل من، مثل داداشت. چرا بلد نیستی دکمه لباست رو که افتاده بدوزی. چرا حتی بلد نیستی یه سوسیس تخم مرغ درست کنی و یا یه کته برنج بگذاری. چرا حتی بلد نیستی یه خط شلوار بندازی با اتو بندازی. اون وقت یه طوری نگاهم می کنه انگار که فحش خار و مادر دادم یا دارم خفه اش می کنم. قشنگ این احساسش رو با تک تک سلولام می گیرم.
این موقع چند جور جواب میشه شنید. اونهایی که نوعی یاغی گر هستند و می خوان انتقام تمام دوران بشریت رو از مرد ایرانی و پسر ایرانی بگیرن با یه چماق کلفت که اسمش می تونه جواب دندان شکن باشه می افتن به جونت که ای بابا مگه دخترا کلفتن این چیزا رو بلد باشن. یا این فمینیست های دو آتشه احمق که اکثرشون دخترهای توی عشق شکست خورده و زشت و الاف هستند شروع می کنن به شعر و ور بافتن و توی مخ آدم رفتن.
اینها به عنوان یه انسان به جنس خودشون فکر نمی کنن. از همه بدتر به به عنوان یه زن به جایگاهشون و تقدسشون و قدرتشون فکر می کنن بلکه فقط فکر می کنن چطور میشه جبهه گرفت و انتقام بدون اینکه اصلا ضرورت یا عدم ضرورت این کار رو بدونن. یه دیوار دفاعی محکم بی دلیل. سوال من اینجاست که پس صبر زنانه، قدرت مادرهای ما چطور در اینها بروز نکرده.
کجا هستند دختران دیروزی که مادرهای امروز من و شما هستند و در تمامی ناملایمات زندگی همراه همسر خود بوده اند. کجا هستند این زنها که به خاطر شرایط سخت زندگی، پا به پای همسر خود در مسیر زندگی حرکت کردن و هیچ وقت این چنین پتک به دست بر سر جنس مخالف نایستادن و وقتی باهاشون حرف بزنیم می بینیم که خیلی از کارهاشون رو با عشق و ایمان به طرفشون انجام دادن.
دخترهایی که امروزه همه اش دنبال پول پسره هستند و عملا این رو توی روی تو هم میگن. دنبال آرزوهای بلند بالای خودشون هستند. که تو باشی پله ای از ترقی. دخترهایی که به ظاهر دل می دن و یا اگر دل بدن خیلی راحت خنجر می زنن. پس این زنانگی کجا رفته. پس صبر و مهربانی تان کجاست؟ آیا فرقی بین من و شما نیست؟ آیا شماها کوه احساسات و نرمی نیستید پس چرا ادای جنس مخالف رو در میارید.مجالی نیست و یا اینکه خودتون رو فراموش کردید؟
راستش رو بخواید یه جورایی دارم خسته میشم از این حرفا. از این حدیث های مکرر اما بهشون می پردازم چون روزی عقیده و باورم بوده و حالا داره کمرنگ تر و کمرنگ تر میشه. آیا اینها جز عقایدی ایده آلن؟ اگر هستن پس چرا در زنان همین نسل گذشته بوده و دیگه نیست. چرا این چیزها به دخترها ارث نرسیده و یا آموزش داده نشده و براشون انقدر هضم کردنش سخته. چرا یه دختر نمی تونه درک کنه که با تمام تکنولوژی و لوازم خونه و هزاران وسیله ای که اومده کار انسان رو راحت کنه هیچ چیز برای مردش نمی تونه بهتر و زیباتر از این باشه که صبحانه ای توسط او مهیا شده باشه و یا خانه ای توسط او مرتب و سازمان دهی شده باشه.
متاسفانه این جور موقع ها خیلی حرفهایی زده میشه که یه حلقه نامعلوم درست می کنه که معلوم نیست کی دوباره برمی گردی سرش و باز باید بچرخی. این جور موقع ها دخترها همیشه چماق به دست به طرف مردها حمله می کنن بدون اینکه اصلا بخوان به اصل خودشون فکر بکنن. مثل این می مونه که به کسی بگیم چرا دیگران رو آزار میدی و طرف بگه تو غلط کردی که اصلا جنس مخالف من شدی!!! یعنی حمله به فرع ماجرا و نه اصل.
مایوس کنندس. واسه پسرایی مثل من که هنوز پابند خیلی چیزا هستن. هنوز پابند و مراقب این هستند که بدن رو آلوده به هر همخوابگی نکنن. در یه رابطه دروغ نگن. خیلی وقتا حتی از غرورشون بگذرن مبادا که طرف مقابلشون ناراحت و یا آزرده بشه و خیلی چیزای دیگه شرایط ناجوانمردانه به ضد ماست. البته بی انصافی هم نکنیم. دوستان متاهلی هم دارم که هر دو در کنار هم با ناملایمات زندگی سر می کنن، در این دنیای مدرن دارن زندگی می کنن و از زندگی لذت می برن. اما دارم به این فکر می کنم که اگر روزی در سالهای آینده بخواهم با کسی باشم آیا دختری که زنانگی خودش رو بشناسه پیدا کرده ام یا باز می بایست در قاموس زندگی به دنبالش باشم و در حالت بدترش این قاموس رو برای همیشه ببندم و به صندوق خانه ذهنم بسپارم و بی همراه طی راه کنم؟
شاید این متن رفلکت و انعکاس خستگی روحی من از این کلنجار درونیست و یا کلماتی که مثل پتک بر سرم فرود می آن. به اینکه اگر یه روزی نتونستم همینی باشم که هستم آیا بازم دووم میاره یا مثل دیگرانی که می بینیم میگذاره و میره و یا حتی بی تفاوت میشه. ایا ارزش عشق رو توی دلش حک می کنه و یا به کوچک ترین دلیلی می فروشتش حتی اگر شبها به یادش گریه کنه. آیا از دنیای مردها و مشکلاتشون آگاه میشه و یا حتی از درک زنانگی خودش هم عاجز می مونه. آیا به دنبال هدفهاش، ترک وعده می کنه و بی وفا میشه و یا حاظره به خاطر محبت و گره انسانی بین 2 نفر، می تونه صبور باشه و زخم زبون دیگران رو هم نادیده بگیره. آیا دنیای مدرن و زرق و برق احقانه اش او رو هم از انسانیت دور می کنه یا در مسیرش گام بر میداره و اینکه آیا او یک ارتباط رو مقدم بر یک آرزو انتخاب خواهد کرد و یا برعکسش اتفاق می افته. از این کلنجار درونی خسته ام. دارم خسته می شوم و هیچ کس هم ریشه اش رو نمی دونه جز خودم. ای کاش زخمهای کودکی و نوجوانی نبود. افسوس.هزار افسوس.
قربون همتون برم...............
نوشته شده توسط تنها در تاریکی |
لینک ثابت |